تبليغاتX
یاد داشت های فرازو - قصه کیش قسمت دوم
امروز و فردا و پس فردا اجرا دارم و آخر هفته آینده هم باید برم مراکش برای کنسرت،اما این داستان کیش رو شروع کردم و فکرم مشغول شد و باید تمومش کنم تا راحت بشم.

به اینجا رسیدیم که رففتم تهرون برای تست و دستیار آقای بیضایی کتاب رو سرم گذاشت و گفت راه برو و بعدش هم گفت جلو دوربین حرف بزنم و خیلی حرفهای دیگه زد که اصلا یادم نمیاد ولی خلاصه کلامش این بود که مو فکر نکنم سینما کشکیه و میخواست بگه این کار سختیه و از این حرفها،توی خلال حرفهاش یه جوری هم میخواست بگه که خیلی وارده توی کار سینما و از سوابغ خوذش هم میگفت.

انروز گذشت و مو هم برگشتم کیش.

چند مدت بعد بیضایی تماس گرفت و گفت اگه توی چند روز آینده رفتم تهرون برم ببینمش.

مو تقریبا هر دو سه هفته یکباری به تهرون میرفتم برای کارهای مختلف خانه هنر، قبل از اینکه از استادهای ارمنستانی دعوت کنم از بچه های ارکستر سنفونی تهران برای تدریس دعوت میکردم به همین زیاد بین کیش و نهرون در رفت و آمد بودم.

یه هفته بعد از تماس بیضایی رفتم تهرون،یه آدرسی بهم داد که ظاهرا دفتر کارش بود،رفتم و قرادادی جلوم گذاشت،خوندمش ،قراداد بازی در فیلم بود و خلاصه اینکه مو نباید مو هام رو کوتاه کنم و تا آخر باید همکاری کنم و چیرهای دیگه و مبلغ دستمزد هم صد هزار تومان بود.مبلغ خنده داری بود برای سه هفته کار و بازی در یک فیلم.مو از دستمزد سینما خبر نداشتم به همین دلیل دلم به حال بازیگرا سوخت و گفتم ای بدبختا چطور زندگی میکنن.

به بیضایی گفتم که این مبلغ اگر نگیرم بهتره ،او گفت این چیزیه که در توان ماست.مو هم امضا کردم.

بیضایی آدم باهوشیه و میدونست افرادی که توی ایران باهاش کار میکنن یا رفیقشن یا باهاش یه ناهاری میخورن  شاید بعدها بخوان با اسمش قیافه بگیرن و بهره برداری کنن،مو هم تقریبا هدفم همین بود و خوشحال از اینکه یک کارگردان نامی ازم دعوت کرده و در زمینه کار موسیقی نیز این موضوع باعث میشه اعتبار بیشتری کسب کنم.بیضایی تجربه کار توی ایران زیاد داشت و دست مو و امثال مو و بازیگران و دستیاراش رو خونده بود و به همین دلیل معامله میکرد،بازی مفتی در فیلم در قبال پز دادن کار با بیضایی.

درس خوبی از استاد گرفتم ،بنویس و فیلم بساز و معروف بشو و بعد مفتی از دیگران کار بکش،دندشون نرم اجبارشون که نکردم،میتنونن قبول نکنن.

اما نمیدونم اینجا توی اروپا چرا آدمهای معروف نمیتونن چنین کاری با عواملشون کنن،جواب ساده است ،چون اینجا یه دولت و سازمانی پشت عواملی مثل بازیگر و موزسین و غیره هست و دستمزد قانون داره و به امضا مو یا دیگری کار نداره یه حداقلی هست و....

بگذریم ،مو امضا کردم،ها یادم رفت یه ماده قراداد هم این بود که مو در اپیزود های دیگه قصه های کیش باز ی نکنم.

برگشتم کیش،قصه های کیش کلید خورد،اولین کارگردان تقوایی بود که شروع کرد،هر فیلم میبایستی ۱۵ دقیقه میبود و کارگردانها برای هر دقیقه فیلم یک میلیون گرفته بودن،مو از تمام مثائل مالی خبر داشتم چون بچه های مالی موسسه دوستام بودن و بهم میگفتن،کارگردان ها ۱۵ میلیون میگرفتن(تقریبا اون موقع میشد ۶۰ هزار یورو) و تمام هزینه هواپیما و حمل ونقل و اقامت و غذا در کیش هم بعهده سازمان بود.

تقوایی هم دستیارش رو فرستاد دفترم و خواست که باهاش همکاری کنم،به دستیارش که یه خانمی بود گفتم که مو قرارداد امضا کردم و نمیتونم همکاری کنم،گفتن از بچه های دیگه و همکارانت میخوایم استفاده کنیم.مو هم پدر فیصل و فیصل رو معرفی کردم .فیلم تقوایی درباره زار بود و این داستانها به همین دلیل پدر فیصل و فیصل بهترین بودن.از قرارداد و پول حرفی نزد و فیصل و پدرش قرار شد از روز بعد برن به کشتی یونانی و کارشون شروع کنن.

روز بعد طرفای ساعت ۵ عصر رفتم کشتی یونانی و صحنه تاسف باری دیدم،هنرمندان خانه هنر رو، آقای تقوایی برای بازی نمیخواست و برای باربری و حمالی پشت صحنه میخواست،پدر فیصل داشت گچ آب میکرد و فیصل هم گچ میاورد که پدر آب کنه،توی عمرم اینقدر عصبی نشده بودم. به جفتشون گفتم فوری بیاد از اینجا بریم.تقوایی مخ پدر فیصل رو زده بود و بهش قول داده بود که در فیلم باز ی میکنه و از این داستانها،پدر فیصل گفت من نمیام،گفتم هر طور خودت صلاح میدونی،فیصل اومد که با مو بیاد پدرش باهاش درگیر شد،اما فیصل به بابا گوش نکرد و با مو اومد.

فیلم تقوایی قرار بود یکهفته تمام بشه ولی یکماهی طول کشید،جریان هم این بود که چون برای فیلمبرداری به افتاب احتیاج هست،تا آفتاب بود کارگردان خواب بود و زمانی که آفتاب کم زور میشد کارگردان تازه بیدار میشد و به همین دلیل فیلمبرداری یکماهی و چند روزی طول کشید.

برای اجرای موسیقی دوباره با مو تماس گرفتن و مو گفتم سلام آقای تقوایی برسونید و بگید  ما حمال نداریم  ،و گفتم اصلا تمایلی ندارم که بچه ها با ایشون همکاری کنن،دستیارش گفت که به چند تا ساز احتیاج دارن،گفتم نداریم.

رفته بودن سازمان و زمانی که مو دفتر نبودم با دستور مهندس غریب رییس موسسه توسعه سیاحتی اومده بودن دفتر خانه هنر و از نگهبان دفتر سازها رو گرفته بودن.

روز بعد وقتی که نگهبان بهم جریان رو گفت،رفتم طرف خوابگاهشون، به قصد دعوا و کولی گری رفتم.ظهر گرمی بود،دم در خوابگاه دستیارش زدم و گفتم سازهام رو بیار،گفت از سازمان اجازه گرفتیم،گفتم سازها مال سازمان نیست که بخواد اجازه بده اینا سازهای مونن و هر کس دستور داده بیخود کرده.بعد از کلی جر و بحث سازها رو ازشون گرفتم و رفتم .

تقوای رفت و بیضایی اومد و کار مو شروع شد.

 بقیه داستان  شاید وقتی دیگر.

+ نوشته شده در Fri 16 May 2008ساعت توسط فرازو |