تبليغاتX
یاد داشت های فرازو - چین 2
در قسمت قبلی نوشتم که کنسرت یکساعته ما در چین به درازا کشید و تماشاچیان و مسولین برنامه تقاضا میکردند که برنامه طولانی تر بشه.بعد از اجرا و تقاضای مجدد و باز اجرا،پیشنهاد دادم که تماشاچیان سوال کنند و مو پاسخ بدم،این پرسش و پاسخ هم تقریبا یکساعتی طول کشید و مو سعی کردم که علاوه به پاسخ به سوالات مطالبی که از نظر مو مفید بود  در باره موسیقی بوشهر براشون توضیح بدم.

بعد از تمام شدن کنسرت و پرسش و پاسخ اومدیم سازها رو جمع کنیم که  مسولین برنامه بهم  گفتند که از کل فستیوال فیلمی دارن تهیه میکنن و چند دقیقه باید درباره موسیقی بوشهر جلوی دوربین حرف بزنم و چند قطعه کوتاه هم اجرا کنم.مو هم قبول کردم.

پیش خودم گفتم ،حالا که مو این همه راه اومدم چین بزار هر چی دارم و ندارم براشون  بگم و بزنم .

حقیقتش معلوم بود که تازه کارن و ذوق زده،مو هم میخواستم باهاشون همکاری کنم.

با اینکه خستگی دمارم در آورده بود،اما یه مطلبی هست که موسیقی ما ناشناختن و باید از هر فرصتی برای معرفی این موسیقی استفاده کنم.

ظبط هم تموم شد و راهی لژ شدیم.حالا عکس گرفتن تماشاچیا توی راهرو مسیر لژ شروع شد.

عکس میگرفتن و ذوق زده و میخندیدن،اصلا این چینیها از ترک دیوار هم خندشون میگرفت.شایدم رو مو میخندن،اما نه اینا همش میخندن و از همه چیز خندشون میگیره.

رفتیم توی لژ مسئول فستیوال اومد ،به همراه یک فرد دیگه،اون فرد رو معرفی کردن و گفتن که ایشون از آهنگسازهای چینیه و رییس کنسرواتوار شانگهای.دستی دادیم و گفتم خوشبختم.بعد از تعریفی که از کنسرت کرد و خسته نباشید،گفت که دلش میخواد یک ساز نی انبان داشته باشه و قیمتش چنده.

خرید و فروش چیز خوبیه اما جا داره و مکان،با تجربه ای که مو دارم فروش ساز برای یک موزسین در هنگام کنسرت اصلا چیز جالبی نیست،خیل ساده تر بگم خیلی بی کلاسیه.یه مرتبه شخصیتت عوض میشه و میشی یه فروشنده ساز،البته فروشندگی ساز بد نیست ولی آدم وقتی میره کنسرت باید یک موزسین باشه نه فروشنده.

یک نی انبونه بسیار خوب داشتم که اضافی با خودم برده بودم،در آوردم از کیف و گفتم که این به عنوان هدیه میتونید داشته باشید،عامو چینی هم خوشحال شد و تشکری کرد و نی انبونه گرفت و بعد رفت و چند دقیقه بعد برگشت و  سی دی  کارش رو بهم هدیه داد و اقعا کارش جالبه و ارزش داشت که یک ساز بهش هدیه بدم.

رفتیم هتل و خواب و استراحت.فرداش از صبح بیکار بودیم و ساعت ۱۲ شب پرواز داشتیم به پاریس.

تموم روز رفتیم با نقیب خرید،میگفتن چین ارزونه،اما مو ارزونی ندیدم،شایدم هنوز پولدار نشدم ،بخاطر همین تقریبا همه چیز گرون بود.

اما سی دی و دی وی دی خیلی ارزون بود و تموم آثار چاپلین و کوروساو و گودار به اضافه کلی سی دی موسیقی خریدم.

توی بازاری که اجناس سنتی میفروختند همش باید چونه میزدی و بعد از کلی چونه زدن بازم کلاه سرت میرفت.

شانگهای شهر بی در و دروازه ای بود مثل تهران و خارجی هم واقعا خارجی بود و غریبه،توی بازار دیگه از محبت و مهمانوازی مسولین جشنواره خبری نبود و ما توریست بودیم و باید جیبمون خالی میشد.

اگر میخواستن سر کیسه ات کنن انگلیسی مثل بلبل حرف میزدن،اما اگر ادعای حقت کنی و اونا باید سرویسی به تو بدن زبان یادشون میرفت و چینی میشدن.

روزی که رسیدم و رفتیم برای اجرا با برخورد مسولین جشنواره ،گفتم کاشکی یک هفته ای میموندیم،اما وقتی رفتم بازارش،لحظه شماری میکردم که برگردیم و گفتم دو روز هم زیاده توی این شهر بمونی.

توی بازار نمیتونستیم راحت راه بریم و هی  دکون دارا  دستمون میکشیدن و بزور میخواستن ببرنمون توی دکون.یا دستفروشها که ساعت تقلبی میفروختن دنبالت راه می افتادند.

عاجز بی جز شدیم و بقول بوشهریها جگرمون او (آب) شیر   قهوه   شد.

به هر صورت سفر خوبی بود و دنیا دیدن بعض دنیا ندیدنن.

از چین هم که برگشتیم میخواستیم بریم سوئد که نشد ،اما به جاش رفتیم آلمان شهر کلن و سه روزی با بچه هام رفتیم گردش و استخر.بچه هام از آلمان خیلی خوششون میاد خصوصا از استخر های اونجا.

اما هیچی مثل دریای بوشهر نمیشه،با بچه ها محل تابستون شنا تو دریا  ،هندونه های که میخواستن صادر کنن با لنج به کشورههای عربی ،اونایی که ترک داشت به دریا میرختن، و ما هم از آب میگرفتیم و با بچه ها میخوردیم، و یذله میکردیم و پوست هندونه تو سر هم میزدیم.

+ نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت توسط فرازو |