تبليغاتX
یاد داشت های فرازو
امروز بعد از رفتن به سفارت کانادا برای گرفتن فرمهای مربوطه ویزا به خونه برگشتم و بعد از کمی استراحت مشغول تمرین شدم.بعد از تمرین ساز به کلاس آواز رفتم. معلم آوازی که تازه باهاش آشنا شدم و بسیار معلمه خوبیه. بعد از تمرین آواز و تموم شدن کلاس نقیب بهم گفت که مسابقه دو ومیدانی جهان داره از تلویزیون پخش میشه. مسابقاتی که در برلین برگزار میشه و مو خبر نداشتم،چون اگه خبر داشتم حتما میرفتم برلین برای تماشا.

به هر صورت نمی دونم بهتون گفتم یا نه مو از قهرمانان دو ومیدانی استان بوشهر بودم. در رشته ۸۰۰ متر و۱۵۰۰ متر می دویدم. دونده نمیه استقامت بودم.

امروز که داشتم مسابقه دو و میدانی جهان رو میدیدم،به یاد خاطرات دو ومیدانی بوشهر افتادم.

به یاد عبدالرضا نوحه خوان پرنده و دونده اهل گناوه افتادم که در تیم ما بود. عبدالرضا رشته اش پرش طول بود.با توجه به اینکه استعداد خوبی داشت و قهرمان ایران بود،فدراسیون دو ومیدانی تشویقش کرده بودن که تو باید رکورد ایران رو بزنی .اما برای اینکه روکورد رو بزنه هیچ امکاناتی در اختیارش نذاشته بودن. باورتون نمیشه عبدالرضا در گناوه حتی زمینی هم نداشت که بتونه تمرین کنه،اما زیاد تلاش میکرد.

به عبدالرضا گفته بودن که برای ایران خیلی زشته که رکورد رشته پرش طول بعد از بیست ویک سال در دست فرامز آصف باقی مونده و فرامز آصف آبروی ایران رو برده و رفته لس آنجلس خواننده شده. به عبدالرضا قول داده بودن اگه رکورد فرامرز آصف رو بشکنی چنین میشه و چنان میشه و زندگیت رو براه میشه و بقول معروفبا وعده و وعید دلش رو خوش کرده بودن.

بالاخره عبدرالرضا نوحه خوان بعد از بیست ویک سال رکورد پرش طول ایران رو زد. اما هیچ تغییری در زندگییش ایجاد نشد.بدلیل اینکه در بوشهر باشگاه دو ومیدانی وجود نداشت عبدالرضا با تمام علاقه ای که به استان بوشهر داشت رفت به تیم اصفهان.  آخرین مسابقه ای که شرکت کرد در شیراز بود. مو هم اونجا بودم و ۸۰۰ متر دویدم. عبدالرضا رکورد خوبی زد و از شوق پرید توی هوا ولی همین پریدن باعث شد که پاش دچار آسیب دیدگی بشه و دیگه هیچ وقت  نتونه در مسابقات شرکت کنه و  بپره . از اون موقع دیگه خبری ازش ندارم.

یه خاطره دیگه هم که با عبرالرضا دارم اینه.

یه تابستون گرم مسابقات دو ومیدانی استان بوشهر رو انداخته بودن برازجون. توی گرمای تیر ماه.

برازجون و باد گرم و بقول بوشهریها تش باد. مو هم میدویدم و هم سرپرست تیم بوشهر بودم. عبدالرضا سرپرست تیم گناوه بود.

صبح مسابقه دادیم و رفتیم نهار. برای استراحت تیم بوشهر و گناوه رو بردن در یک اتاق که فقط یه کولر داشت و تعدا ما هم تقریبا ۲۰ نفری بود.داشتیم از گرما هلاک میشدیم. اتاق استراحت نبود و بازداشتگاه بود.به عبدالرضا گفتم مو میخوام برگردم بوشهر و بچه هاهم با مو میان و اگه میخوان بعد از ظهر در مسابقه شرکت کنید خودتون هستین و تیم برازجون. ما رفتیم. عبدالرضا هم گفت ما هم میریم. و همه باهم حرکت کردیم به سمت خونه هامون.

چند روز بعد رییس حراست تربیت بدنی که جلیل رضوی بود و حالا شنیدم  در بوشهر امروز بهش میگن دکتر سید جلیل رضوی و مدتی رییس شرکت پارس جنوبی شده بوده و مو هم نمیدونم چه ربطی بین شرکت نفت و حراست تربیت بدنی هست(البته ایشون اون موقع مدرسه شبانه میرفتن و سوم راهنمایی بودن حالا چطور توی این چند سال دکتر شدن؟) ،مو رو خواست و شش ماه محرومم کردن از شرکت در مسابقات بخاطر بهم زدن مسابقات استانی و ترک مسابقه. عبدالرضا هم تنبیه شد ،مو درست یادم نمیاد چه حکمی بهش دادن.

به هر صورت خیلی دلم برای عبدالرضا نوحه خوان و بچه های زحمت کش دو و میدانی گناوه و بوشهر تنگ شده.بچه هایی که با توانایی که داشتن میتونستن امروز در جهان افتخار آفرین باشن. اما حتی یه کفش هم نداشتن و با پای برهنه ....

+ نوشته شده در Fri 21 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

کنسرت گروه شنبه زاده ۲۵ سپتامبر بروکسل ـ بلژیک
+ نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

دریا طیفونن               جاشو حیرونن

جاشو حیرون                 روش آسمونن

بیس و بوم پیسده و شلمونا بریده

گلاف ناشی می اینا ندیده؟

ناخدا یالله     لنگر بکش بالا

ناخدا یالله   بال بکش دوسه

شمال که افتاد پشت سرش قوسه

این شعر محلی از آقای پورصباغ است که با اوضاع و احوال فعلی بسیار جور در میاد.چند سال پیش ملودی روی این شعر گذاشتم و هنوز از از قطعات مور علاقه ام هست که در کنسرتها اجرا میکنم. متاسفانه اسم کوچک آقای پورصباغ فراموش کردم. ایشون نزدیک به فلکه ششم بهمن بوشهر مغازه سمبوسه فروشی داشت. نمیدونم هنوز هم مغازه هست یا نه. انسان  علاقمند به فرهنگ بومی و مسلط به چند زبان خارجی بودند این آقای پورصباغ.

+ نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

یه مرد عاقلی در بوشهر داشتیم که همه میگفتن دیوونه است. اسمش بشیرو بود. توی یه پست دربارش نوشته بودم.

یه داستانی داشت در باره پرچم.میگفت بعد از انقلاب حکومت ایران  سه رنگ پرچم ایران رو به نام سه دسته مصادره کرده ، آخوندهای سید و آخوندهای غیر سید و شهیدان جنگ. به این معنی که آخوندهای سید رنگ سبزش رو صاحب شدن و آخوندهای غیر سید رنگ سفیدش رو عمامه سرشون کردن و رنگ قرمز هم به بعضی ها دادن که در راه آخوندها جونشون رو از دست میدن. میله پرچم هم کردن به پشت ملت ایران.

حالا مو میگم:

بعد از گذشت سی سال،ملت ایران با دانایی و هوشیاری این میله رو از پشت خودشون در آوردن و با استفاده از رنگ سفیدکه نشانی از صلح و آرامش است به اعتراض آروم  و بدون درگیری دست زدن و با این حرکت هوشمندانه با زیرکی تمام رنگ سبز هم فتح کردن و بدست آوردن.حکومت وامونده از عصبانیت بخاطر اینکه رنگ سفید و سبز رو از ملت بگیره در مرحله اول سعی کرد میله رو بیشتر فرو کنه اما مردم بازیرکی تمام زیر بار نرفتن.در نهایت میله پرچم ایران بصورت چماق شد و بدست بسیجیان و پاسداران مزدور داده شد که ملت رو بخون بکشن. با این حرکت احمقانه و بخون کشیدن مردم، رنگ قرمز هم بدست مردم افتاد.میله پرچم ایران هم که دست بسیجیان نا آگاه بود عوض اینکه به پشت مردم فرو بره رفت به پشت مسولین حکومتی. در نهایت حکومت جمهوری اسلامی از میله پرچم ایران هم نا امید شد و دست به دامن کشورهای دیگه شد.

کشور روسیه به ایران پشنهاد داد که راه حلی داره برای حل یحران .حکومت روسیه گفت زیر سایه پرچم روسیه میتونید پایدار باشید،اما شرطی داره.

احمدی نژاد بلافاصله رفت روسیه. شرط روسها این بود که،اگر میخواید از حمایت پرچم روسیه برخوردار بشید و زیر سایه پرچم ما باشید شرطش اینه که باید به پشت بخوابید و میله پرچم روسیه به پشت شما فرو شود و در این حالت شما از سایه پرچم در حالت درازکش میتونید بهره مند شوید.

احمدی نژاد بلافاصله قبول کرد و گفت "جانم فدای رهبر".

اما روسیه گفت: تو مگه خودت زیر سایه رهبر نیستی؟ اونم گفت چرا.

روسیه گفت پس این میله باید بره به پشت رهبر و نه پشت تو. تو در حد این هستی که میله پرچم ونزوئلا و سوریه به پشتت بره نه بشیتر و برو و روداری زیادی نکن و پیغام رو بده به بزرگتر خودت.

احمدی زاد فوری به ایران بازگشت و خبر رو به رهبر داد. رهبر هم در نماز جمعه حاضر شد و سخنرانی کرد و گفت :من جان ضعیفی دارم و معلولم. همه زدن زیر گریه. بعدش گفت اما حاضرم برای مردن.

معنیش این بود که رهبر پیشنهاد روسیه رو قبول کرده و حاضر شد برای اینکه زیر سایه روس باش میله به پشتش فرو بشه و دیگران هم در سایه رهبری جمع بشن.

+ نوشته شده در Mon 17 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

نمیشه درباره سیاست ننویسی؟

تو موزسینی و باید فقط ساز بزنی.

ای آخوندها که حالا حالا نمیرن.

ای بابا ول ای حرفا کن ای چیزا به ما نیومده.

مردم توی ایران همه راحتن و هیچ غمی ندارن.

این یه جنگ داخلیه بین خودشون.

ما سالی یه بار میریم ایران و همین وبس همه هم راضین.

 

این جملات جملات دوستان ایرانی است که در سال ورود به اروپا و امریکا تقاضای پناهندگی دادن و بعد از گذشت مدتی که مشکل اقامتشون در کشورهای اروپایی و امریکایی حل شده به طرف سفارت ایران سرازیر شده و پاسپورت ایرانی دریافت کرده .

با کمک های اجتماعی و مبالغی که از طریق کار سیاه و غیر قانونی در اروپا و امریکا به دست آوردند،خونه ای هم در ایران خریدند و کرایه دادند.

به خاطر همین خونه و سفر سالی یه بار به ایران و پز دادن زندگی در اروپا و امریکا،در خارج از ایران از کارمندان سفارت هم محتاط تر هستند.احتیاط میکنند که مبادا حرفی نزنند که ثروت بیکرانشان که شامل یه خونه یا آپارتمان در ایران هست و پز دادن زندگی در اروپا و امریکا برای قوم و خویش در ایران به باد برود.

با اینکه روسری گذاشتن در سفارت ایران در خارج از ایران  اجباری نیست حجاب اسلامی را از خوهران روحانی بیشتر رعایت میکنند.

با افرادی که حرف سیاسی میزنند دیدن نمیکنند. در اجتماعات اعتراضی شرکت نمیکنند. نه تنها شرکت نمیکنند بلکه تخم یاس و ناامیدی بین مردم پخش میکنند.

مو  پناهنده نیستم. اما دست تمام پناهنده های با شرف رومیبوسم.

مینویسم بر علیه حکومت خونخوار جمهوری اسلامی  و هر کس هم که در خارج از ایران از منافعش میترسه خواهش میکنم در کنسرتهای مو شرکت نکنه و با مو ارتباط نداشته باشه.

زنده باد آزادی

 

+ نوشته شده در Sun 16 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

پیر تیلوا آهنگساز فرانسوی قطعه ای را برای کوارتت زهی و نی انبان نوشته است. این قطعه بیست دقیقه ای در  روزهای ۱۰ و ۱۱ سپتامبر در کشور فرانسه برگزار میشه. این اول تجربه اجرای موسیقی جنوب ایران با موسیقی کلاسیک غربی است. در تجربه های قبلی اجرای های مشترک موسیقی جنوب ایران توسط گروه شنبه زاده این نوع موسیقی با  هنرمندان موسیقی های سبک جاز(ماتئو دوناریه نوازنده ساکسفون،امانوئل کوجیانوازنده گیتار،جو کوئتزگه نوازنده درامز،اوبر دوپون وازنده گیتار باس،بیلی کوبم نوازنده درامز) و موسیقی هندی(سوبرامانیام نوازنده ویلن،تیریلوک گورتو نوازنده سازهای ضربی هندی) و افریقایی(جوزف اشانگ نوازنده جیمبه) اجرا گردیده است. 

در روزسپتامبر۱۰ در شهر  chateau london  کد پستی شهر ۷۷۵۷۰

۱۱ سپتامبر  در شهر   sainte colombe  کدپستی ۷۷۶۵۰

کنسرتی در سه بخش اجرا خواهد شد. بخش اول موسیقی تلفیقی بوشهر به همراه کوارتت زهی

بخش دوم موسیقی سنتی بوشهر  و در بخش سوم اجرای موسیقی تلفیقی بوشهر و جاز

 در تاریخ ۲۰ سپتامبر کنسرت موسیقی سنتی بوشهر توسط گروه شنبه زاده در شهر chateauvallon کدپستی ۸۳۱۹۲ برگزار میگردد.

در روز ۲۵ سپتامبر کنسرت گروه شنبه زاده در کشور بلزیک شهر بروکسل خواهد بود.

خدمت دوستان محترم ساکن کانادا هم عرض کنم که ما در تاریخ ۴ اکتبر در شهر تورنتو کنسرت خواهیم داشت.

+ نوشته شده در Sat 15 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

رفتیم  جنوب فرانسه شهر نیس و گروهی که تحت عنوان موسیقی و رقص بوشهر بود دیدیم و از اجرای اونا فیلم گرفتیم.

از اونجایی که زیاد مایل نیستم اینجا در باره این سفر و اتفاقاتی که افتاد بنویسم،فقط به نتیجه سفر بسنده میکنم.

متوجه شدم که باید یه کاری کنم و باید امکانات بیشتری جور کنم تا یه راهی پیدا بشه و بچه های علاقمند از ایران بتونن به اورپا بیشتر سفر کنن و در کلاسهای مختلف هنری و در دوره های کوتاه مدت شرکت کنند تا بهتر بتونن فرهنگ و هنر شون رو به مردم دنیا نشون بدن.

در این سفر متوجه شدم که در ایران تقریبا همه چیز داره به باد میره و جونا مثل ماهی که از آب میگرنشون دارن پل پل میزنن و دنبال یه راهی میگردن که کاری کنن.

نمی خوام درباره دوستان که از تهران و بوشهر به نیس اومده بودن چیزی بنویسم. چون مشکل جایی دیگه است و نمی خوام برای این دوستان سوء تفاهم ایجاد بشه. اما همین رو میتونم بگم که خیلی متاثر شدم.

سه روز اونجا بودیم و برگشتیم به پاریس با دلی پر درد.

دیدن بچه های بوشهری که به نیس اومده بودن   عطش بوشهر رفتنم رو زیاد تر کرد.

پیش خودم عهد کردم که بیشتر تلاش کنم و برای زادگاهم و فرزندان اونجا کار بیشتری انجام بدم.

به همین دلیل تصمیم گرفتم که با بوشهریهای دیگه در سراسر اروپا ارتباط برقرار کنم و انجمنی تشکیل بدیم تا بتونیم در سال چند نفر از این بچه های با استعداد رو دعوت کنیم و به دوره های کوتاه مدت فرهنگی و هنری بفرستیم.

دادن بورس به بچه های جنوب و حمایت از فعالیت اونا.

به همین دلیل راهی شهر هانوفر شدم. چون بهم گفته بودن که بوشهری در اون شهر زیاده.

رفتیم هانوفر.

از طریق یکی از دوستان دو تا شماره تلفن گیر آوردم از بچه های بوشهر در شهر هانوفر.

تماس گرفتم اما اونا گفتن که باکسی در تماس نیستن. یکی از اونا به نام "عنا" بود که گفت الان در جمهوری چک بسر میبره و آلمان نیست و تلفن یکی دو نفر رو ازش خواستم که گفت ندارم و بهم گفت اگه برم دم ایستگاه قطار شهر ایرانیها رو میبینم و میتونم از اونا سوال کنم.

فرد دومی که باهاش تماش گرفتم "عبد" نامی بود. اونم گفت که با کسی در تماس نیست و همچنین اضافه کرد که دو روز دیگه تمام بوشهریها میرن به یه سفر در حومه شهر .

گفتم چه جالب و تلفن مو بده به اونا . فرداش اومد به کمپینگی که بودیم. ما با ماشین خودمون رفته بودیم و در اطراف شهر در کنار دریاچه چادر زده بودیم.

روز بعد با پسرش اومد اونجا،چه پسر مودبی .با مطالعه و علاقمند فرهنگ و هنر جنوب . با اینکه بوشهر رو زیاد ندیده بود ولی به خوبی بوشهری حرف میزد و کار هنرمندان بوشهری رو دنبال میکرد .

عبد سی سال میشد که بوشهر نرفته بود.خیلی شوق بوشهر رو داشت و همه رو میشناخت.

زیاد فرصت نشد که گپ بزنیم چون ما داشتیم میرفتیم استخر.

فردای اون روز به پیرو حرف عنا رفتیم دم ایستگاه قطار شهر تا شاید همشهری ببینیم.

از شانس ما در نزدیکی ایستگاه قطار تظاهرات ایرانیان بر پا بود. ما هم خانوادگی شرکت کردیم.

چند دقیقه ای نگذشته بود که چند نفری مو رو شناختن و به طرف مو اومدن و سلام کردن و تعجب که در این شهر چه میکنم. البته این دوستان بوشهری نبودن و از طریق فیلم های اجرا و کنسرت مو رو میشناختن. مو هم گفتم مسافرت اومدم به این شهر. یکی از اونا گفت اینجا بوشهری زیاد هست. مو گفتم در این جمع هم کسی هست؟. یه خانمی رو نشون داد و گفت ایشون همه بوشهریها رو میشناسه.رفتم به طرف اون خانم و عینکم رو برداشتم و سلام کردم و خودم رو معرفی کردم.  جواب خیلی سردی داد .ازش پرسیدم میگن توی این شهر بوشهری زیاده؟

گفت آره ولی الان هیچکس نیست و همه رفتن به اطراف شهر و سالی یکبار بوشهریها با هم میرن به یه منطقه.

فامیلشون رو سوال کردم. گفتن که خواهر "عنا" هستن،همون کسی که گفته بود اگه بری کنار ایستگاه قطار بوشهریها رو میبینی .

چه جالب بود اولین بوشهری هم که دیدم کنار ایستگاه قطار خواهر ایشون بود. از ایشون پرسیدم که مو رو میشناسه یا فامیلم رو شنیده.گفتن بله شنیدم و برادر شما با برادر من همکلاس بوده. تعجب نکردم از برخورد یخی که کرد چون نمیشد توقع داشت که کسی که در حد برادر همکلاسی مو رو میشناسه برخورد گرمتری داشته باشه.

سردی برخورد خواهر "عنا"  و بی ارتباطی عبد و عنا  با بوشهریها مو رو کمی دلسرد کرد و ناراحت شدم که چرا همشریام رد غربت با هم ارتباط ندارن. اما اگه با هم ارتباط نداشتن چطور با هم میرن صحرا گردی. پس یه جای کار ایرادی داره.فکرم رفت هزار جا. بعضی وقتا مو برای یه مسئله پوچ روزها و ساعتها وقت میزارم و این هم شد از اون داستانها.

پیش خودم فکر کردم از مو فرار میکنن؟گفتم شاید میترسن؟بعدش میگفتم از چیم بترسن؟گفتم شاید از نوشتهای وبلاگ؟گفتم شاید ..... هزار تا سوال فقط با برخورد با سه تا آدم که اصلا نمیدونستم کی هستن و سرتون درد نیارم حسابی پارانویاک شدم و قید بوشهر و بوشهری زدم. توی همین فکرا بود و داشتیم تظاهرات رو ترک میگفتم که یه آقای بسیار متین و خوش برخورد اومد به طرفم و گفت شما

شنبه زاده هستید. گفتم بله. دستی داد و خودش رو معرفی کرد و گفت اهل بوشهره.

با هم کمی گپ زدیم و اصرار کرد که باید بریم خونه ایشون. اما براش توضیح دادم که نمیتونیم و در بیرون شهر چادر زدیم و میخوایم در طبیعت باشیم. اما ایشون ناراحت بود و تحت هر عنوانی میخواست کاری انجام بده.

توی دلم اینقدر خوشحال بودم که یه جنوبی اصیل دیگه مثل اونا که توی تورنتو و هلند و بلژیک دیدم پیدا کردم. اما حقیقتش اصلا نمیخواستم زحمتی بهش بدم و فقط مرامش برام دنیایی ارزش داشت.

بهش گفتم بریم طرف ماشین که سی دی بهش هدیه بدم.حرکت کردیم به طرف ماشین،چند قدمی نرفته بودیم که یه نفر دیگه صدام زد.اومد جلو و خودش معرفی کرد اونم از بچه های بوشهر بود که خانوادش رو کامل میشناختم. به اونم گفتم بریم طرف ماشین تا به او هم سی دی بدم.

این نفر دومی تمام خانوادش از دوستداران کارای مو هستن و در برلین که کنسرت داشتم یه ۱۵ نفری شده بودن و اومدن به کنسرت و یه خواهرش هم در هانوفر بود که از شیر زنان بوشهریه.

تلفن مو گرفتن و سی دی دادیم و خداحافظی کردیم.

فرداش خواهر این دو ست عزیز زنگ زد و ما رو دعوت کرد. بهش گفتم اومدم که بوشهریا ببینم و دلم برای بوشهر تنگ شده،دلم میخواد حرف بوشهر بزنیم و یذله کنیم و خیام بخونیم و برفصیم.

گفت سعی مینکم تعدادی از دوستان دعوت کنم اما خونه کوچکی دارم. راست میگفت خونه کوچیک بود اما دل بزرگ داشت به اندازه دریای بوشهر.

رفتیم خونه این شیر زن بوشهری . زنی که شوهرش در زندان رژیم از بس شکنجه شده بوده در جوانی شهید میشه و این شیر زن دوتا فرزندش رو مثل شیر در غربت بزرگ میکنه و به جاهای خوب میرسونه.

وقتی با پسرش حرف میزدم لذت میبردم. به هر صورت تعدای بوشهری خونگرم و با معرفت دیدیم و حال کردیم.

تقریبا همه با تلاش و پشتکار در اونجا موفق شده بودن و فرزندان موفقی رو ترتیبت کرده بودن که در زندگی مهاجرت کار بسیار سختیه.

بسیار خوشحال شدم از سفر به هانوفر و بروکسل و لاهه و آمستردام و ملاقات با بوشهریهای موفق.

بعد از دیدن این دوستان بر آن شدم که با هاشون در تماس باشم و انجمنی تشکیل بدیم که بتونیم  به فرزندان شهر و دیارمون کمک بیشتری کنیم.

با توجه به شعور و درک بالای این عزیزان این کار میسر است.

البته این کار حتی به مو هم نیاز نداره و تمام همشریان در اروپا میتونن پیشقدم بشن و برای ساختن ایرانی بهتر و حمایت از فرزندان ایران گروهی تشکیل بدن و اگر کمکی از مو ساخته بود مو هم هستم. به هر صورت ما در پاریس این کار رو شروع کردیم.

از تمامی دوستان بوشهری که در این تابستون به مو محبت داشتن سپاسگزارم و به امید دیدار مجدد ،امیدوارم که بتونم جبران محبت های شما رو بکنم.

 

+ نوشته شده در Fri 14 Aug 2009ساعت توسط فرازو |

تعطیلات تابستون مو با شرکت کردن در تظاهرات برای پس گرفتن رای شروع شد و دنبال کردن اخبار ایران. اینقدر این مسئله فکر مو و اطرافیان مشغول کرد که نمی فهمیدیم روزها چطور میگذره.

توی چندین  شهر اروپایی در تظاهرات شرکت کردم و با اجرای چند قطعه موسیقی با مردم همصدا میشدم.

این نوع اجرا یه شور و حال دیگه داشت. خیلی دوست خوب پیدا کردم و همچنین با بسیاری از همشهریهام در اروپا آشنا شدم.

راستش در طول این ۹ سالی که در اروپا زندگی میکنم،خبر نداشتم اینقدر بوشهری در اورپا هست.

اولین اجرا در تظاهرات در بروکسل بود که چند تا بوشهری بعد از اجرا اومدن به طرفم و توی بغل گرفتنم و شروع کردن به گریه.خیلی احساس نزدیکی کردم. با دیدن اونا و حرف زدن باهاشون برای چند لحظه یادم رفت که در اورپا هستیم و حس کردم که بوشهر هستم.از اینکه با یه لهجه با چندین نفر در غربت حرف میزنم و میتونیم از بوشهر و خاطرات بوشهر حرف بزنیم خیلی خوشحال بودم.

چند ساعتی با این دوستان بودیم ولی چون میبایست به پاریس برمیگشتیم،حرفها نیمه تمام موند و مو شدم مثل مار زخمی.

دلم بد جوری هوای بوشهر کرده بود بعد از دیدن این چند تا بوشهری در بلژیک.حقیقتش از زمانی که از بوشهر بیرون اومدم با خاطرات بدی که از اونجا داشتم و اذیت هایی که شده بودم خیلی کمتر دلم تنگ میشد. اما حالا مثل دیوونه ها شده بودم و فقط دلم میخواست یا برم بوشهر و یا بگردم بوشهریها پیدا کنم و باهشون حرف بزنم تا عقده ام خالی بشه. یه جورایی فکر میکردم که انگار فقط میتونم با بوشهری ها درد دل کنم و دنیام خیلی کوچیک شد و همه چیز از یادم رفت.

برگشتم پاریس . قبل از رفتن به بروکسل فکرم فقط مشغول جنبش مردم ایران بود،اما بعد از برگشتن هم جنبش مردم ایران و هم دیدار بوشهر یا بوشهریها هم به این مسئله اضافه شده بود.

چند روز بعد از شهر لاهه در هلند تماس گرفتن و دعوتم کردن برای اجرا در تظاهرات. فوری قبول کردم و چند روز بعدش راهی شدیم به طرف لاهه.

در لاهه هم بعد از اجرا هم طبق معمول همه جا مردم برای صحبت کردن و عکس یادگاری گرفتن و امضای روی جلد سی دی به طرفم اومدن. در اونجا هم چند بوشهری دیدم .این دوستان هم بسیار گرم و با صفا بودن اما جمع بوشهریان هلندی با بوشهریان بلژیکی خیلی تفاوت داشت.

شب در لاهه موندیم و شام رو در خدمت دوستان برگزار کننده بودیم.همشهریان عزیز هم در اون جمع بودن.از بوشهر حرف زدیم،از موضوعات مختلف صحبت کردیم.تمامی دوستان بوشهری در هلند از کارهای ما خرسند بودن و با علاقه دنبال میکردن،اطلاعات خوبی از موسیقی و فرهنگ بوشهر داشتند .در زندگی و کار و تحصیل هم خوب پیشرفت کرده بودن،بوشهر رو دوست داشتند اما دنیای خیلی از این دوستان فقط بوشهر نبود و دنیاشون خیلی بزرگتر و وسیع تر بود. یه کمی این دوستان مو از خواب بیدار کردن .

با یه نفر از اونا ارتباطم حفظ کردم و بعد از برگشت از هلند مرتب باهاش در تماس بودم و هستم.

بعد از برگشت از هلند یکی از دوستان بوشهری از یه کشور اروپایی اومد خونه مو با همسرش. دوست مو بهم گفت که یه گروه از بچه های بوشهر برای اجرای موسیقی و رقص میخوان بیان جنوب فرانسه و اگر  میخوایی تا با هم بریم و دیداری تازه کنیم از بچه های بوشهر.ازش پرسیدم چه کسانی هستند؟

افرادی که اسم برد اهل رقص و موسیقی نبودن. گفتم چطور اینا میخوان برای اجرای رقص و موسیقی بیان اروپا ولی اصلا این دوستان که تخصصی در این موضوعات ندارند. دوست مو هم گفت، من نمیدونم. به دوستم گفتم البته مو که چند ساله بوشهر نیستم ،شاید رفتن کار کردن و یاد گرفتن.پس بهتره بریم و ببینیم.

دوست مو هر کاری کرد که با این افرادی که میشناخت تماسی بگیره و محل فستیوال رو بپرسه موفق نشد . بعد از چند روز گفت که اینا قرار بود خودشون با من تماس بگیرن ولی تماس نگرفتن و حتما موضوعی هست یا مشکلی براشون پیش اومده. خلاصه این دوست ما منصرف شد از رفتن. اما مو بیشتر کنجکاو شدم و رفتم از روی نت آدرس فستیوال رو پیدا کردم.

به دوست بوشهری مقیم هلند هم زنگ زدم و گفتم اگه میل داری پاشو بیا پاریس به اتفاق بریم چند تا از بچه های بوشهری اومدن جنوب فرانسه بریم ببینیمشون.

اونم گفتم با کمال میل و فرداش پاریس بود.

به اتفاق نقیب و دوست بوشهری مقیم هلند حرکت کردیم به سمت نیس در جنوب فرانسه که ۸۰۰ کیلومتری از پاریس فاصله داره. رفتیم تا هم بچه های بوشهر رو ببینیم و خاطره بوشهر تازه بشه و هم از هنر نمایی دوستان بهرمند بشیم.

صبح حرکت کردیم و یکسره روندیم تا نیس،شب بود که رسیدیم و مستقیم رفتیم سراغ محل استقرار این دوستان. اونجا نبودن و به محلی رفته بودن برای دیدن اجرا و مهمانی فستیوال.

هیچکدوم از این دوستان خبر نداشتند که ما میرم به دیدنشون.

وقتی رسیدیم و ما رو دیدن حسابی......

بقیه داستان رو بعدا مینویسم الان باید برم. در قسمت های بعد ادامه داستان نیس و همچنین بوشهریهای هانوفر رو براتون مینویسم.

 

+ نوشته شده در Fri 14 Aug 2009ساعت توسط فرازو |