میگن که خداوند پس از آفرینش زمین و زمان و آب و جنگل و همه این داستانها،به فکر ساختن حیوانات میفته . اشرف این حیوانات هم که انسان باشه اول از همه درست میکنه و مشغول ساختن اولیش میشه و با گل و آب اولیش رو درست میکنه. بعدش میبینه که این یکی که درست کرده بالا خره همدمی هم میخواد و بخاطر اینکه تک نباشه یه جفت دیگه هم درست میکنه و میزاره کنار اولی زیر آفتاب تا خشک بشه.چند لحظه نگذشته بود از ساختن دومی و گذاشتنش زیر آفتاب که یه مرتبه دادش میره هوا،خدا ازش میپرسه چی شده؟ جواب میده:این اولی یه کپه گل از جلوی من برداشت گذاشت جلوی خودش.
خدا هم میگه ناراحت نباش بیا در عوض دوتا کپه گل بزرگ میدم بهت و خدا دوتا کپه گل بزرگ میچسبونه توی سینه دومی. و به دومی میگه به تلافی این کار زشتی که اولی کرد،یه کاریش میکنم که تا ابد همه هم و غمش و سعی و تلاشش این باشه که این کپه گلی که از تو دزدیه ،بخواد بیاره بزاره سر جاش.