تبليغاتX
یاد داشت های فرازو
گزارش و نقد کنسرت شنبه زاده در "وال استریت ژورنال"TEH WALL STREET JOURNAL.

http://online.wsj.com/article/SB123188901823579011.html


 

+ نوشته شده در Mon 19 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

روز یکشنبه صبح زود از خواب بیدار شدیم،با اینکه روز قبلش درست نخوابیده بودیم اما بخاطر اختلاف ساعت صبح زود از خواب بیدار شدیم.

ساعت حدود هشت بود که رفتیم صبحانه خوردیم و بعد رفیتم به طرف مترو. هتل توی خیابون ۱۷ شرقی بود نزدیک میدان" یونی یون" . از اونجا سوار مترو شدیم و رفتیم به  "تایم اسکو ویر" . جالب بود رفت وآمد و شلوغی. نقیب حسابی خوشش اومده بود و براش خیلی جالب بود. مو هم بدم نیومد ،اما سرما مجال نمیداد که توی خیابون بخوایم قدم بزنیم و ساختمون ببینیم. از بس که سرد بود رفتیم توی یه کافه نشستیم  تا کمی گرممون بشه. نقیب هر چی اصرار کرد که بریم مجسمه آزادی ببینیم،مو قبول نکردم و بهانه آوردم که بعد از ظهر اجرا داریم و خسته میشیم،اما واقعیت این بود که سرماش پدر آدم در میاورد و اصلا حوصله نداشتم جایی برم و بگردم. سوار مترو شدیم و به هتل برگشتیم.چند تا عکس هم گرفتیم که اگر کسی گفت رفتین نیویورک مدرک داشته باشیم نشون بدیم که آقا ما نیویورک هم رفیتم!!!

چقدر هم شانس آوردیم که هوا سرد بود وگرنه نقیب تا قبل از شروع کنسرت هم  اگه ولش میکردی میخواست توی خیابون های نیویورک بگرده.

ساعت چهار رفتیم صدا برداری،محل اجرای برنامه" وبستر هال" بود . جای بسیار جالبی بود،سه صحنه  مختلف داشت. اولین اجرا، اجرای ما بود ساعت هفت و بیست دقیقه.

۱۲ گروه از کشورههای مختلف دعوت شده بودند که از ساعت هفت و بیست دقیقه تا ۱۲ شب اجرا کنند. کنسرت برای منتقدین و روزنامه نگاران و مدیران فستیوالها و برنامه ریزان سرتاسر امریکا و کانادا و تعدادی هم از کشورههای اروپایی برگزار میشد."گلبال فست" اینبار ششمین دوره برگزاریش در نیویورک بود.  همونطور که گفتم این برنامه هدفش معرفی گروههای مختلف از سراسر جهان به برنامه ریزان و فستیوالهای موسیقیه. البته ورودش برای عموم هم آزاد بود و بلیط کنسرت رو میتونستن با قیمت ۴۰ دلار بخرن.

قبل از اجرای کنسرت کمی استرس داشتم،چون میدونستم این اجرای سرنوشت سازی و میتونه تا مقدار زیادی در آینده کاریم تاثیر داشته باشه. با نقیب هم صحبت کردم و از اهمیت اجرا براش گفتم،اما او اصلا استرس نداشت و راحت و آسوده در عالم نوجوانی به اینطرف و آنطرف میرفت و بازی میکرد و شوخی. با موزسین های دیگه حرف میزد و خیلی راحت بود.انگار نه انگار که کنسرت داره.

برام خیلی تعجبی بود که چرا این همه استرس دارم و هیچوقت سابقه نداشت که قبل از کنسرت استرس داشته باشم.

به هر صورت کنسرت شروع شد. تا پنج شش دقیقه اول هنوز توی فضا نبودم و گرم نشده بودم.

با نی جفتی شروع کردم،نی جفتی یه ساز بسیار دلنشینه،اما مشکل اصلیش اینه که کوکش خیلی زود در میره و یا کوک کردنش قبل از کنسرت خیلی طول میکشه.

همیشه کنسرتم با نی جفتی شروع میکنم،اگه خوب صدا داد معنیش اینه که همه چی تا آخر خوب پیش میره،اما اگر نا کوک بود و بازی در آورد یعنی یه جای کار اشکال داره،(حقیقتش یکمی خرافاتی هم شدم).

نی جفتی  یاری کرد و صداش خوب در اومد. گرم شدم و کنسرت و فضا توی دستم گرفتم. نی انبونه گرفتم دست و زار و چهار دستمال و کردی زدم. بعدش نقیب تکنوازی ضرب و تمپو اجرا کرد.بعد از تکنواز ی نقیب جمعیت ترکید و تشویق کردن نقیب ۵ ال ۶ دقیقه ای طول کشید. نقیب بلند شدو تعظیمی کرد و تشکری کرد از جمعیت. این لحظه مو،موی بدنم سیخ شد و اینقدر کیف کردم. خیلی حال میکنم وقتی نقیب رو تشویق میکنن. نمیدونین چه حالی میده که پسرت روی صحنه از خودت بهتر باشه و بیشتر کارش مورد پسند قرار بگیره.

کنسرت با اجرای "نی مورو" ساز جدیدی که دوستم مرتضی درست کرده و اسمش گذاشتم نی مورو . این ساز صدایی داره بین کلارینت و دودوک و فواصل این ساز فواصل موسیقی بوشهره و وقتی که شروه و مثنوی باهاش اجرا میکنی خیلی صدای گیرایی داره. یکی از موفقترین بخش های کنسرت همین نی نوازی با نی مور،ارامشی میده به تماشاچی و خودم .با شنونده ها میریم به سفر.

بعد از این قطعه آروم یک قطعه اجرا کردم ۱۸۰ درجه مخالف فضای قطعه فبلی، رفیتم توی عروسی و رقص و اجرای قطعه بندری. در بیشتر کشورههای که اجرا کردم این بخش هم براشون خیلی جالبه و همشیه براشون سواله که مو چطور همزمان نی همبونه میزنم و میرقصم. راستش خودم هم بعضی وقتها که فیلمم میبینم تعجب میکنم و واقعا میگم این دیونه بازیها از کجا میاد. اما وقتی روی صحنه میرم اصلا این آدمی که حالا هستم نیستم ،یه دنیای دیگن و خیلی هم دنیای خوشمزه ای   هست.

بعد از رقص و قطعه بندری شروع کرده داستان یذله هلل یو هل یوسا برای مردم گفتن و یادشون دادم که جوابم بدن و باهام دست بزنن و یذله خوندیم با تماشاچیا. بعد هم طبق معمول همیشه "کل زدن "بهشون یاد دادم.

مردم نمیزاشتن از صحنه بیاییم بیرون اما باید میرفتیم و گروهای دیگه بعد از ما اجرا داشتن.

بعد کنسرت مردم شاد و پر انرژی میامدن به طرفمون و تبریک میگفتن. برام خیلی جالب بود که ۵ نفر از  دوستان ایرانی که تابستون برنامه ما رو دیده بودن در تورنتو از اونجا برای کنسرت نیویورک  اومده بودن .

چندین نفر از برنامه ریزان و مدیران فستیوال بعد از کنسرت باهام حرف زدن .

دیروز هم مدیر برنامه هام گفت تماس های زیادی داشته و بزودی در امریکا توری خواهیم داشت.

در چند نشریه مهم امریکایی هم نقد های خوبی در باره کنسرت ما نوشته شده.

 خیلی خوشحالم از این برنامه ای که رفتیم به نیویورک.

 

+ نوشته شده در Thu 15 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

به نظرمو زن مثل گل میمونه، واقعا مثل گل. بعضی هادلشون میخواد یه باغ گل داشته باشن،از گلهای رنگارنگ. اما به نظر مو مرد شبیه به گلدون میمونه ،گلدونی که بیشتر از یک گل داخلش جا نمیگیره. گل و گلدون باید نسبت و تناسبی با هم داشته باشن. خیلی حیفه که یک گل قشنگ توی یه گلدون بد ترکیب جا بگیره یا بر عکسش یه گلدون قشنگ یه گل پژمرده و بی روح داخلش قرار بگیره.

گل اگه گلدونش ظرفیت نداشته باشه باید گلدونش عوض بشه،وگرنه خشک میشه و میمیره. گلدون هم اگه بزرگ و جا دار باشه و یه گل کوچیک داخلش قرار بگیره حیف میشه و چون از تمام ظرفیتش نمیتونه استفاده کنه .

بعضی وقتها گل و گلدون با هم جور در میان اما خاک خوب نیست و یا فضا خوب نیست و گل خشک میشه و گلدون هم بی مصرف.

بعضی از گلدونها جا دارن اما چون خاکشون خوب نیست گل داخلشون خشک میشه،یک گل میزاری داخلش خشک میشه،گل دوم میزاری بازم خشک میشه و خلاصه هر چی گل بزاری بازم خشک میشه.گلدون هم عین خیالش نیست و پیش خودش فکر میکنه که اشکال که از او نیست و گل باید خودش رو با اون سازگار کنه. اینطور گلدونها ها به قیافه و طرح و قیمتشون مینازن ،اما غافل از اینکه بعد از مدتی دیگه هیچ گلی داخل اونا جا نمیگیره و فقط اسم گلدون رو یدک میکشن،اما تبدیل میشن به زیر سیگاری،مثل زیر سیگارهای هتل های لوکس که گلدونهای خیلی قشنگ هستن که دم در هتلن . به جای خاک داخلشون ماسه میریزن و به جای گل ته سیگار. البته بعضی  از این گلدون ها بعد از مدتی گل و ته سیگار و خاک گل و ماسه رو از هم تشخیص نمیدن و فکر میکنن این ته سیگارها ، گل هستند.

 

+ نوشته شده در Wed 14 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

نقد کنسرت نیویورک شنبه زاده در نیویور تایمز

http://www.nytimes.com/2009/01/13/arts/music/13fest.html?_r=2&ref=music

+ نوشته شده در Tue 13 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

ماه دسامبر ۲۰۰۸به اتفاق نقیب در پاریس رفتیم به سفارت امریکا برای تحویل مدارک و مصاحبه و انگشت نگاری برای ویزا. حدود دو سه ساعتی معطل شدیم تا نوبت بهمون رسید. بعد از سوال و جواب که چرا میخواید برید امریکا و کارتون چیه و اسم ننه ات چیه و اسم بابات و آیا جنایت جنگی کردی یا نه ، آیا یادز داری یا نه آیا عضو گروه نازی بودی یانه آیا تا حالا کسی رو کشتی یا نه،زمان بچگیت چه شیری میخوردی،شیر ننه ات یا شیر خشک، در صورتی که شیر خشک میخوردی مارک شیر خشکی که میخوردی چی بود و سوالاتی از این قبیل، و انجام انگشت نگاری،مدارک مون رو تحویل گرفتن و گفتن که پاسپورتهاتون رو سه روز دیگه با پست میفرستیم دم در خونه تون. راستی یادم رفت بگم که عکسی هم که باید برای ویزای امریکا میگرفتیم میبایست سایز مخصوصی داشته باشه که در پاریس فقط چند عکاسی این کار رو انجام میدن و لیست عکاسیها هم باید از سفارت بگیری و به یکیش مراجعه کنی و عکس مخصوص بگیری،همین عکس مخصوص هم یه نصف روزی وقت مو و پسرم گرفت.

خلاصه مطلب پاسپورتی که قرار بود سه روزه بدست ما برسه بعد از سه هفته بدستمون رسید،یعنی درست دو روز قبل از پرواز. دیگه داشتم قید سفر رو میزدم و به مدیر برنامه ام گفتم که با امریکا تماس بگیره و بگه کنسرت رو کنسل کنن،اما  دو روز قبل از پرواز پاسپورت رسید.

راستش بخواید مسافرتهای طولانی در فصل مدرسه نقیب سفر در شرایط سخته.باید طوری سفر کنیم که از مدرسه عقب نمونه .دعا دعا میکردم که پاسپورت نرسه و یه بهانه ای داشته باشیم که نریم. اما نشد که نریم.

روز شنبه ساعت ۱۵ به وقت پاریس از فرودگاه شارل دوگل به طرف نیویورک پرواز کردیم. تفتیش و کنترل از اول سفر شروع شد.اولین کنترل، کنترل پاسپورت و ویزا قبل از گرفتن کارت پرواز بود،حدود ۴۵ دقیقه مامور کنترل، پاسپورت ما رو با خودش برد و ناپدید شد و رفت یه پشت و پناهی که ویزای ما رو چک کنه که خدایی نکرده تقلبی نباشه،بعد از ۴۵ دقیقه پاس ما رو آورد .رفتیم برای کارت پرواز ،همین که کارت پرواز گرفتیم  دوباره مثل عجل معلقی همون فردی که پاسپورتهامون رو اول گرفته بود اومد و مجددا پاس ها رو گرفت و برد،اینبار نیم ساعتی طول کشید. اومد و پاس رو تحویل داد. رفتیم بازرسی ،همین که پاسپورت ما رو دید تمام وسایلمون رو زیر و رو کرد و یکبار با دستگاه فلز یاب بازرسی کرد و یکبار هم با دستتش توی سوراخ کینمون هم گشت. البته با دستکش!!!

رفتیم دم در گیت پرواز نشستیم تا صدا زدن که مسافرین پرواز میتونن بیان برن سوار بشن. کارت پرواز و پاسپورت نشون دادیم،مامور کنترل کارت پرواز و پاس رو گرفت و گفت دنبال من راه بیفتین. دنبالش رفتیم به سمت تونل هواپیما. نرسیده به در هواپیما ما رو تحویل یکی دیگه داد و اون آقا دوباره با دستش تمام بدنمون رو وارسی کرد البته این آخری انگشتش بیشتر از اولی فرو کرد،دلیلش هم این بود که این بازرسی نهایی بود. تمام وسایل هم زیر و رو کرد.فکر کنم این انگشت هایی که مامورین بازرسی به ما میکردن مربوط میشد به انگشت هایی که مو توی سفارت امریکا داده بودم البته خودشون میگقتن انگشت کنم و میگفتن برای کنترله و از قرار معلوم موقع انگشت نگاری ،انگشت زیادی زده بودم و اضافیش رو مامورین بازرسی بدنی قبل از پرواز امریکا بهم پس دادن.

سرتون درد نیارم بالاخره رفتیم نشستیم توی هواپیما.

بعد از هشت ساعت رسیدیم نیویورک،خرد و خمیر، ساعت ۱۸ رسیدیم. کنترل پاسپورت و سوال و جواب.

ها راستی دو تا فرم هم هر نفرمون باید پر میکردیم و به اضافه پاس و دعوتنامه به افسر کنترل پاس میدادیم. بعد از عکس گرفتن و انگشت نگاری (البته اینجا دیگه حواسم جمع بود که انگشت اضافی نزنم چون اصلا تحمل نداشتم بعد از هشت ساعت پرواز باز انگشت اضافی هام رو بهم برگردونن )و سوال و جواب. آقای افسر از جاش بلند شد  و مدارک ما در دستش و گفت دنبال من راه بیفتین. دنبال افسر ،به ستون یک، پدر جلو پسر پشت سر، از جلو نظام ،بدو رو، رفتیم توی یه دفتر بزرگی که حدود چهار پنج تا افسر یه جای بالایی نشسته بودن و حدود ۱۰ الی ۱۵ نفری هم از کشورهای خودمونی(پاکستان،لهستان،عرب و افغان،افریقایی) اونجا مظلوم نشسته بودن.

سکوت مطلق ،مثل دادگاه میموند اونجا. محکومین سفر به امریکا که ما باشیم هم مظلوم و بی صدا نشسته تا خانم یا آقای افسر صدامون کنه . بعد از ۳ ساعت نشستن نوبت به ما رسید.سوال و جواب و انگشت نگاری مجدد و عکس.

بعدر از تموم شدن کارها و اجازه دادن ورود به خاک امریکا افسر پلیس گفت که موقع خارج شدن نیز باید به اینجا بیایید و همین مراحل باید طی بشه.

بعد از چهار ساعت معطلی و انجام این کارها رفتیم تاکسی گرفتیم که بریم هتل.

توی مسیر فرودگاه به هتل داشتم حساب میکردم که چقدر وقت و انرژی صرف کردم تا بتونم فقط وارد امریکا بشم،در مجموع ۴۸ ساعت کار مداوم بود در شرایط سخت فقط برای ورود به امریکا،تازه مو که همه چیزم درست حسابی بود و دعوت معتبر و ارواع عمه ام هنرمندم و...

حساب کردم که اگر ساعتی ۵۰ سنت هم وقتم ارزش داشته باشه ۴۸ تا  ۵۰ سنت میشه ۲۴ یورو حالا اگر سالی ۱۰۰۰۰۰۰ ایرانی فقط مثل مو بخوان به امریکا سفر کنن بجز هزینه های نقدی ،فقط هزینه جانی که باید صرف کنن و تا دم در فروگاه برسن میشه ۲۴۰۰۰۰۰۰ یورو.

البته خیلی بشتر از اینها میشه،اما مو حداقل حداقل گرفتم. نمیدونم اما یه جورایی توی این دنیا دارن عمر ما رو تلف میکنن و هزینه برامون میتراشن و بدبختانه فقط مالی هم نیست،جانی ،عقلی ،

سرتون درد نیارم، رسیدیم هتل و شامی خوردیم و خوابیدیم.

 روز اول داشته باشید تا فردا براتون از روز دوم و اتفاقات جالب و شنیدنی و قسمت های خوشمزه سفر بگم. الان یه سه ساعتی میشه رسیدم پاریس ،فردا براتون بقیه ماجرا مینویسم.

راستی خدمت دوستانی که ناراحت شدن از اینکه مامورین بازرسی مو رو انگشت کردن باید عرض کنم ، درباره انگشت هم زیاد ناراحت نباشید،خدا را شکر میکنم که امریکای ها  انگشت میکنن و این جای تعجب نداره،آدمی مثل مو وقتی دولت کشورش چوب میکنه توی کینش ،بازم جای شکرش باقی که حداقل امریکایی و اروپایی انگشت میکنه.

تا فردا

+ نوشته شده در Tue 13 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

هر هفته از نقاط مختلف دنیا دوستانی هستند که به مو لطف دارند و از طریق ایمیل یا فیس بوک و وبلاگ سراغ حالم میگیرن.

بعضی از دوستان شماره تلفن تماس میزارن،مو هم سعی میکنم تا اونجا که در توانم باشه و وقت اجازه بده جواب ایمیل بدم یا تلفن بزنم و یا با دوستان گپی بزنم.

تا اونجایی که یاد دارم نشده کسی ایمیلی بده و جوابش ندم و یا تلفنی گذاشته باشه و خواسته باشه که تماس بگیرم و مو تماس نگرفته باشم. بگذریم از این حرفها،ماجرایی که میخوام براتون بنویسم مربوط به یکی از همین دوستانیه که تلفن گذاشته بود و مو تماس گرفتم.

چند وقت پیش از طریق فیس بوک یه دوستی برام پیغام گذاشته بود و اسمش و فامیلش نوشته بود و گفته بود که از همکلاسیهای مو بوده در دوره راهنمایی و خیلی دلش میخواد با مو صحبت کنه.

مو هم فوری تماس گرفتم که با هاش حرف بزنم و یاد قدیم کنیم. دوست مو سوئد بود. زنگ زدم اما متاسفانه نبودش. چند ساعت بعد خودش زنگ زد و بعد از چاق سلامتی متوجه شدم که همکلاسی نبودیم ولی توی یک مدرسه بودیم . انسان بسیار با شعوری بود و با احساس،خلاصه این حرف زدن ما یکساعتی طول کشید . از دوستان و همکلاسیهای دیگه صحبت شد .شماره تلفن یکی از همکلاسیها رو که در آلمان زندگی میکنه ازش گرفتم ( ایکاش نگرفته بودم).

با شوق و ذوق زنگ زدم ،از بوشهر صحبت کردم. اما رفیق مو طوری از بوشهر حرف زد انگار که داره درباره جهنم صحبت میکنه،خیلی دلش پر بود و یه جورایی بوشهر و فرهنگ بوشهر براش بی کلاسی بود و سنگ شیراز و شهرهای دیگه رو به سینه میزد و از بی امکاناتی بوشهر و پر امکاناتی شهرهای دیگه ایران مینالید.

بعد از گوش گرفتن حرفهاش ،بهش گفتم : بله ،ولی اصلا با حرفهات موافق نیستم.

یه جواریی داشتم به خودم فحش میدادم که چرا به این زنگ زدم.از این که داشت زور میزد با لهجه تهرونی حرف بزنه حالم داشت بهم میخورد. داشت زور میزد ادبی صحبت کنه و حرفهای بی سر وتهش رو آرایش بده. بگذریم.

از حرف زدن با این آدم به یاد دوران بچگی افتادم و یاد" تلکدون" . بوشهریها میگین "تلکدون" آبادانیها میگن "سلویچ" یعنی جایی که آشغالهای شهر یا محل رو اونجا میریزن.

مو از بچگی با دوستام میرفتم توی "تلکدون" دنبال چیزهای با ارزش . این بازیافت، بازیافت که میگن مردم فقیر جنوب از دوره بچگی باهاش آشنا هستن. از بچگی میرن توی تلکدون و به دنبال چیزهای با ارزش میگردن. آبادانیها به این کار ،یعنی توی آشغال گشتن دنبال چیز با ارزش میگن "تی سه"tayseh خیلی حال میده "تی سه " زدن.

حالا چرا با این دوستمون که حرف میزدم یاد "تی سه" زدن افتادم. خو این دوست مو که از بوشهر و جنوب چیزی نفهمیده بود و فقط یه دوره ای از عمرش رو اونجا بی هدف و بدون اینکه بفهمه اونجا چی داره و نداره گذرونده بود، نه چشمش چیزایی که مو دیده بودم ،دیده بود و نه گوشش چیزی شنیده بود و نه دلش از صدای دمام لرزیده بود.

اما مو و امثال مو حتی توی تلکدون بوشهر و اشغالهاش هم چیز با ارزش پیدا کردیم . دریای زیباش که جای خودش داشت.البته ناگفته نمونه که مو و این رفیقم مشکلمون این بود که با یه منطق حرف نمیزدیم. مثلا امکانات بوشهر از نظر مو دریا و طبیعت و مردم با صفا و مراسم های مختلف که پر از شور ونشاطن و موسیقی و رقص و زندگی به معنی واقعی . اما از نظر او شاید این چیزها امکانات نبود.

به هر صورت یه جنوبی اصیل و درد کشیده از بچگی یاد میگره که حتی توی آشغال دونی هم چیز با ارزش هست فقط آدمش میخواد که "تی سه " بزنه.

یه روزم که شده برین "تی سه "زدن تا بعد متوجه بشید مو چه میگم.
+ نوشته شده در Thu 8 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

با سلام خدمت دوستان گرامی ،برنامه های کنسرت گروه شنبه زاده در سال ۲۰۰۹ در کشورههای امریکا(نیویورک) اتریش، فرانسه(پاریس) ،هلند،کانادا،بلژیک،آلمان(برلین و مونیخ) میباشد. این برنامها مربوط به شش ماه اول ۲۰۰۹ میباشد. اگر مایل هستید که برنامه کنسرتهای ما به شما ارسال شود.لطفا آدرس ایمیل خود را در بخش نظرات بنویسید تا مرتب شما رو در جریان کنسرتها و فعالیتهای خودمون قرار بدیم.
+ نوشته شده در Tue 6 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

سال ۲۰۰۸ هم تموم شد .سال خوبی بود و برام اتفاقات خوبی افتاد. 

اولین کنسرت سال ۲۰۰۹ در نیویورک برگزار میکنیم. امروز پاسپورت و و یزام بدستم رسید .یک کنسرت اجرا میکنیم و زود برمیگردیم.

نقیب مدرسه میره و نباید از درسش عقب بیفته،به همین دلیل زیاد نمیتونیم امریکا بمونیم.یک کنسرت دیگه هم پیش بینی شده بود که متاسفانه به همین دلیل نمیتونیم اجرا کنیم.

چند هفته پیش از طرف مدرسه نقیب اخطار دادن و گفتن که غیبتش زیاد شده.درسهای مدرسه هم سنگینه.

خب فعلا باید برم پی کار و زندگی. بعد از کنسرت امریکا براتون ماجراهاش مینویسم .فعلا خداحافظ،سلام برسونید.

 

+ نوشته شده در Mon 5 Jan 2009ساعت توسط فرازو |

کلاس اول دبیرستان بودم،دبیرستان سعادت بوشهر سال ۱۳۶۲ .زنگ تفریح بود ،از توی بلندگوی مدرسه اعلام کردن افردی که علاقمند به عضویت در گروه سرود و موسیقی هستند می تونند به دفتر مدرسه مراجعه کنند و اسم نویسی کنند.

هنوز صدای ناظم مدرسه توی گوشمن که داشت اعلان میکرد .هیچوقت یادم نمیره،چون با اون نام نویسی در گروه سرود سرنوشتم تغییر کرد.

رفتم توی دفتر مدرسه،دو نفر از اداره ارشاد اومده بودن که تست صدا بگیرن و چند نفری رو انتخاب کنند.

اون دو نفری که برای تست گرفتن اومده بودن فرخ و فرهاد یزدانفر بودن. دوتا برادر جنگزده بودن که از خرمشهر مهاجرت کرده بودن به بوشهر ،فرخ نوازنده ارگ بود و فرهاد هم خواننده.

از مو تست گرفتن و گفتن که میتونم در کلاسها شرکت کنم.

محل تشکیل کلاس سالن پیشاهنگی قدیم بود که بعد ها شده بود بیناید امور مهاجرین جنگ و حالا هم مثل اینکه امور تربیتی آموزش و پرورشه.

فرخ تئوری مقدماتی موسیقی رو آموزش به ما آموزش داد و شیوه خواندن در گروه کر .اوائل خیلی خوب پیش میرفتیم و یاد میگرفتیم. بعد از مدتی که گذشت  متوجه شدیم که به کارگر بی اجر و مزد اداره ارشاد تبدیل شدیم . وقتی رو که باید برای کارهای مدرسه یا فراگیری موسیقی میزاشتیم در مراسم های مختلف دولتی تلف میشد و ما به عنوان گروه سرود اداره ارشاد در مراسم های مختلف میرفتیم و میخوندیم.

بعد از گذشت چند ماه از تعداد بچه ها هی کم میشد و دیگه کسی اشتیاق نداشت که در گروه سرود شرکت کنه.

مو با چند نفر دیگه مثل مسعود شاهینی و کامران چاه تل و برادارن احمدی خیلی پیله کردیم و گفتیم ما اومدیم اینجا ساز زدن یاد بگیریم و شما ما رو سر کار گذاشتید و به عنوان خواننده گروه سرود از ما استفاده میکنید . یزدانفر هم به حرف ما گوش کرد و در اختیار ما ساز گذاشت. مو ساز ساگسفون انتخاب کردم.یک نفر هم بود به نام بهرام هدایت که معلم ساکس بود و مو پیش او کار میکردم.

بعد از مدتی هدایت رفت و کسی نبود که آموزش بده. مو تنها کار میکردم ،اما هیچ پیشرفتی نداشتم.

 

+ نوشته شده در Wed 31 Dec 2008ساعت توسط فرازو |

اینجا هوا خیلی سرد شده.

به یاد بوشهر افتادم ،بوشهر سرد نمیشد اما وقتی هم که سرد میشد پدر صاحب آدم در می اومد. بوشهریها میگن سرمای بوشهر میزنه توی استخون.

از خونه رفته بودم بیرون،اما از شدت سرما به خونه برگشتم .

 دلم هوای بوشهر کرد و یه راست رفتم سراغ اینترنت و گشت و گذاری کردم تا چیزی از بوشهر ببینم و بخونم.

اولش رفتم سراغ نشریات محلی بوشهر ،بویی و حسی  از بوشهر توی این نشریات بوشهری نبود و بیشتر سرما زد به استخونم ،سرد درد شدید هم گرفتم یعنی هم سرما زد توی استخونم هم سرم درد گرفتم.

رفتم توی گوگل دنبال عکس بوشهر برگردم شاید عکس جالبی پیدا کنم تا گرمم بشه،اما متاسفانه عکس چندانی ازبوشهر وجود نداشت ، یک مجموعه عکس از طبیعت بوشهر یا زندگی مردم و یا کار و دریا از بوشهر روی این اینترنت وجود نداره .

رفتم توی یوتوب دنبال بوشهر گشتم که شاید فیلمی از بوشهر ببینم،اونم فقط تصاویر اجراهای خودم اومد که زیاد اون موقع حال و حوصله دیدن خودم رو نداشتم .

از اینترنت نا امید شدم نه تنها نا امید شدم بلکه به خودم و کارم هم شک کردم چون هر چیزی که از بوشهر روی اینترنت بود با بوشهر اصلی خیلی تفاوت داشت و مزخرفاتی بیش نبود و پیش خودم گفتم فکر کنم ،ولش کن بریم سر اصل مطلبــ( داره به ضررم تمام میشه مجبورم موضوع حرف عوض کنم میبخشید).

 رفتم سراغ آلبوم عکسم و یکمی با عکسهایی که داشتم گرم شدم اما کافی نبود. 

یهو ی چشم به نی انبونه ام افتاد که گوشه اتاق بود.بادش کردم و زدم و تکونی به خودم دادم ،گرم شدم گرم ،داشتم تش میگرفتم از گرما. از گرما انرژی گرفتم و پرواز کردم،آزاد شدم.

جاتون خالی ای مزه داد. خیلی آزادی مزه میده،رقص آدم آزاد میکنه. واقعا اگر نرقصین آزاد نمیشین.

میرقصم تا زنده هستم میزنم و میرقصم.

شما هم از امروز شروع کنید به رقصیدن،البته اگر میخوایید آزاد زندگی کنید و آزاد باشید .

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 30 Dec 2008ساعت توسط فرازو |