تبليغاتX
یاد داشت های فرازو
بوشهر حالا رفتن داره،عاشورا و تاسوعا و دمام و سینه.

حال میکنم با مردم شهرم که دمام و سینه میزنن و نوحه میخونن و تا همین حد،زیاد دنبال تاریچه و از این حرفها نیستن و برای خودشون حال میکنن با سینه زدن،حتی خیلی وقتها که سینه میزنن و نوحه میخونن نمیدونن که چه میگن و چه میخونن مثلا میخونن:حسن بزن هه کشته شد حسین به شمشیر جفا

یامیخونن:ام لیلا یا سو 

و یا:گل یا حسین

اولی منظور اینه که حسن به زهر کشته شد و حسین به شمشیر جفا اما برای بوشهریها مهم نیست که کی چطور کشته شد فقط میخوان با سینه زدن برقصن و حال کن دور هم برای همین شعر و داستان مهم نیست.دومی هم ام لیلای حزون

سومی قل یا حسین یا گول یا حسین اما همنطور که گفتم باید یه راهی پیدا کنیم برای رقصیدن و چه جایی بهتر از مسجد و چه بهانه ای بهتر از عاشورا

محمودی  داشت نوحه میخوند و توی شور بود .میخوند:الوداع الوداع امروز شب عاشورا

یکی از هم محلیها رفت کنارش گفت الان شب عاشوران نه روز

محمودی هم با نوای نوحه خوند:معذرت معذرت امشب روز عاشوران

سینه که تمام شد چند تا از رفیقای محمودی رفتن کنارش گفتن ریدی توی سینه،نفهمیدیم امشو روزن یا امروز شبن

محمودی گفت بخدا اگه او چیزی که مو کشیدم شما هم کشیده بیدین میفهمیدین که شو روز میشه و روز شو،جنسش درجه یک بید.

الان توی بوشهر تقریبا همه عاشقان حسین دیگهای آشی رو آماده کردن و هجوم میارن به مساجد برای آش نذری،یادم رفت بگم توی بوشهر شب عاشورا در مسجد  هرمحل آش  محلی بوشهری میپزن و چه آشی،پر از گوشت،هر محلی که آشش بیشتر گوشت داشته باشه و دیگهای بیشتری داشته باشه از نظر مردم شهر مو بیشتر دوستدار حسینن،باید برین ببینین چه جنگی میشه سر آش ساعت چهار صبح عاشورا،درست مثل جنگ امام حسینن،شایدم جنگ امام خدا بیامرز سر آش بیده و مو خبر ندارم.

دیگ آشین که تو سر مردم میخوره و فحش خواهر مادر رد بدل میشه و جنگ بر سر یه کاسه آش.

بعد از مراسم تاسوعا و عاشورا مردم شهر شروع میکنن به نقد کردن مراسم و اولین چیزی که نقد میشه آش هر محله و تقریبا مردم بوشهر از آمار بره هایی که در هر محل کشته شده برای آش خبر دارن و محلی برنده میشه، معذرت ،محلی که بیشتر عاشق حسین بوده اون محلیه که بیشتر بره داخلش کشته شده برای ساختن آش.

یه وقتی که توی بوشهر بودم همیشه میگفتم میشه یه روزی بجای آش به مردم کتاب بدن یا اینکه پولی که هزینه آش میشه برای کارهای فرهنگی استفاده کنن،حالا میفهمم که نه نمیشه،

شما میفهمین چرا نمیشه وشاید میگین میشه به هر صورت بنویسین که مو هم اطلاعات زیاد بشه.

یه مطلب دیگه هم برای اونایی که فرانسه بلدن،مو یه کتابچه درباره موسیقی بوشهر به زبون فرانسوی با همکاری شهر موسیقی در پاریس در آوردم.اگه دلتون خواست میتونین به این آدرس برین و مطالعه کنید.http://www.cite-musique.fr/francais/images/pdf/dossiers-enseignants/070127_iran.pdf

 

+ نوشته شده در Sat 19 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

یه مردی بود که زن نمیگرفت،هر چی ننه اش بهش اصرار میکرد و دختر بهش معرفی میکرد،او میگفت نه .

ننه میگفت چرا نه ،او میگفت که بد لباس میپوشن و حجاب رو رعایت نمیکنن و وقتی با مرد حرف میزنن توی صورت مرد نگاه میکنن ،مو دنبال یه چشم و گوش بسته با حجاب میکردم که وقتی با مرد حرف بزنه سرش زیر باشه.

ننه میگفت اینا که تو میگی نشانه نجابت نیست،چه اشکالی داره دختر لباس رنگی بپوشه و وقتی یه مرد باهاش حرف میزنه با شهامت تو چشمش نگاه کنه.

اما این چیزا به گوش پسر نمیرفت و قبول نمیکرد این حرفا.

یه روزی از روزها یه دختر باحجاب سر بزیر به تورش خورد و به ننه گفت همین خوبه.

حالا که پسر دختر رو پسندیده بود ننه دبه در آورده بود و میگفت این دختر زیاد هم مالی نیست،اما حالا که تو میخوایی باشه میرم خواستگاری برات،اما به یه شرط که شب عروسی دم و دستگاهت رو هفت رنگ بزنی و خوشگل بکنی.

پسر از این پیشنهاد تجعب کرد و گفت یعنی چه،ننه گفت همینه میخوای بخواه نمیخوایی نخواه.پسرم شرط رو قبول کرد.

ننه رفت خواستگاری و دختر هم قبول کرد و بساط عروسی بر پا شد.

شب عروسی پسر طیق قولی که داده بود دم و دستگاش رو هفت رنگ زد و کردش مثل رنگین کمون.

وارد حجله شد و تا دختر چشمش به ال و اوضاع مرد افتاد گفت: این دیگه چنن!!!!؟

مرد گفت :هفت رنگه.

دختره گفت: پناه بر خدا همه رنگش دیده بیدم اما هفت رنگش ندیده بیدم. 

+ نوشته شده در Fri 18 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

دلفین و خرس و تمساح با هم داشتن حرف میزدن و برای هم تعریف میکردن که در آینده چکار میخوان کنن و محل زندگی و کارشون کجا خواهد بود . درباره پیشنهادات کاری که بهشون شده داشتن باهم حرف میزدن.

دلفین:من خوب شنا میکنم و زنم و بچم هم خوب شنا میکنن و خوب ملق میزنیم توی آب ،به ما پشنهاد شده که برای جلب توریست به جزایر کارایب بریم

خرس:من پنجه قوی دارم و از سرما هم نمیترسم و پوست کلفت هم دارم،زن و بچم هم همینطور،به ما پیشنهاد شده که بریم سیبری برای کار

تمساح:من هم دهن گشادی دارم و هم  زیاد حرف میزنم و هم وحشی هستم و هم خونخوار،زنم و بچم هم همینطور،هر جای دنیا رفتیم برای کار بهمون جواب رد دادن اما آخر سر متوجه شدیم انتخابات مجلس ایران نزدیکه و شرایط لازم رو برای کاندید شدن داریم ومطمئن هستم که صلاحیتمون تایید میشه از طرف شورای نگهبان و شانس زیادی داریم که نماینده مجلس شورای اسلامی بشیم.

+ نوشته شده در Wed 16 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

عصر پنجشنبه که میشد تیپ میکردم و میرفتم دختر بازی،بهترین محل برای دختر بازی قبرستون شکری بود.مثل توی پاساژهای بوشهر نبود که کسی بهت گیر بده.راحت میتونستی دختر بازی کنی،فقط باید یه قبر دنجی پیدا میکردی و مینشستی سر قبر تا شکار برسه و شکارش کنی .مو هم توی قبرستون بوشهر مرده ای نداشتم بجز بی بی خدابیامرزم.پاتوق مو قبر بی بیم بود.

همیشه خاله زهرای خدابیامرز هم  میومد سر قبر بی بی مو که ننه او میشد.خاله زهرا کلی قربون صدقه ام میرفت و میگفت درد و بلات بخوره توی سر تمام پسرهای قوم و خویش که بی وفا هستند و سری به قبر بی بیشون نمیزنند،میگفت یه موی مو می ارزه به همشون،میگفت با اینکه ننه ام خیلی نفرینت میکرد اما تو فراموشش نمیکنی و همیشه میایی سر قبرش.

راست میگفت بی بیم از بس که مو فوضولی میکردم همیشه نفرینم میکرد. مو خیلی اذیتش میکردم.خیلی حال میداد سر بسر بی بی گذاشتن.

خاله ام دعا میکرد  و میگفت انشالله به هر چی میخوایی برسی،مو هم توی دلم میگفتم خدا از زبونت بشنوه و خدا کنه با یه دختر خوشگلی رفیق بشم.

خاله نمی فهمید مقصود چیز دیگن و قبر بی بی بهونه.

همیشه تا میرسیدم قبر سون یه شیشه خالی گلاب پیدا میکردم و پر آبش میکردم وسر قبر بی بی میریختم،خاله میگفت:از این گلاب فروشها دم قبرستون گلاب نخر آب و گلاب قاطی میکنن به مردم میفروشن.در جوابش میگفتم:نه خاله این گلاب سفارشی از مغازه یکی از رفیقام میخرم ،گلاب کاشونن،خاله میگفت :میگم چه عطر بویی داره ،خاله برای ما هم چند تا شیشه سفارش بده.مو هم میگفتم چشم.

دختر ها رد میشدن و مو هم فقط نگاه میکردم،جرات حرف زدن نداشتم،به قول علی بشیر که از بچه های محلمون بود میگفت:شما میرین دختر بازی ،دختر ها میچسن شما هم بو میکنین. مو هم فقط بو چس دخترا میکردم و نئشه میشدم و خوشحال از نگاه کردن و منتظر اینکه یه دختری یه لبخندی بهم بزنه.

یه قران خونی هم همیشه میومد سر قبر بی بی که خاله پول بهش میداد تا قران بخونه،همیشه سوره منافقون میخوند،انگار بی بی مو خوب میشناخت،آخه خدا بیامرز و قتی زنده بود کارش تفرقه انداختن توی فامیل بود و جنگ و دعوا را انداختن.شایدم قران خونه برای مو میخوندو از نیتتم باخبر شده بود. 

بعد از مدتی نشستن سر قبر بی بی گشتی هم توی قبرستون میزدم.

صدای خوندن قران و گریه و زاری مردم یه هارمونی عجیبی داشت و خیلی وحشتناک .یه قران خونی بود که از همه پیشرفته تر بود به نام سید فخری،مشتری زیاد داشت این سید ،یه بلند گو دستی داشت که ازبوقش  چند رشته سیم آویزون کرده بود و بخاطر اینکه در وقت صرفه جویی کنه یه سوره میخوند و به هر قبر هم از بلند گوش یه رشته سیم اتصال میداد و با یک سوره از چند تا قبر پول میگرفت.

یه محمد هم بود معروف به محمد خاله ، بین زنانی که سر قبر عزای سرپایی میکرند سر خوانی میکرد و تا یه مرد نزدیک زنان میشد میگفت برادرا بین ما خواهران نیان.

بچه های خردسالی هم بودند که یه حلبی دستشون بود و دنبال مردم راه می افتادند و التماس میکردند که آب بیاریم سر قبر مرده تون.

غروب که میشد دست از پا دراز تر و بدون پیدا کردن دوست دختر راهی خونه میشدم و به امید پنجشنبه دیگه مینشستم.

+ نوشته شده در Mon 7 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

مدرسه که میرفتم از چند تا درس همیشه فراری بودم،هنر،ادبیات فارسی ،عربی،ورزش،انشائ فارسی،اینا درسهای بودن که همیشه نمره کمی ازشون

می اوردم.راستش شیوه تدریس معلما خسته ام میکرد و برام معنی و مفهومی نداشت.مثلا درس ادبیات فارسی همش باید حفظ میکردی بدون اینکه چیزی بفهمی و همش باید معنی شعر که معلم ترجمه میرد تند تند بنویسی بدون اینکه شعر رو حس کرده باشی ،زنگ درس هنر که میشد باید نقاشی میکردیم یا خط مینوشتیم اما معلم یادمون نمیداد که چطور بنویسیم یا نقاشی کنیم.ورزش هم همینطور فقط باید میپردیم یا میدویدیم اما چطور دویدن یا پریدن هیچوقت یادمون نمیدادن.عربی هم که اصلا حوصلش نداشتم،انشا هم که باید همیشه از تابستانی که گذشت یا تیترهایی که به عنوان موضوع انشا میدادن بنویسیم بدون اینکه اصول نوشتن رو بهمون آموزش بدن.درسهای جدی علوم بود و ریاضی ،چون توی ایران دکتر و مهندس فقط آدم موفقه و در جامعه و خانواده مهمه. بگذریم

همیشه آرزو داشتم قهرمان دو بشم،اما توی دوران مدرسه از بس که  نمره ورزشم ضعیف بود ،فکر میکردم هیچوقت توی ورزش چیزی نمیشم و آدم باید مادر زادی قوی باشه و ورزشکار باشه.

 

کلاس اول دبیرستان که بودم اسمم برای مسابقه دو نوشتم . بین حدود سیصد دونده سیصدم شدم،حتی از یکنفر هم نتونستم زود تر به خط پایان برسم،اما تا آخر خط دویدم.

دیگه فکر دویدن از سرم پرید.

راستش از شما چه پنهون ،بعد از این مسابقه خیلی سر خورده شدم،فکر میکردم خیلی ضعیف و بی استعدادم توی همه چیز،ورزش، هنر،ادبیات،خلاصه این مسابقه به اضافه نمرات مدرسه دلیلی شد که خودم هم باورم بشه که فقط توی تنها چیزی که استعداد دارم فضولی و اذیت کردنه.زده بودم سیم آخر و یه پسر بچه بیخود و شرور.

تقریبا هر روز دعوا میکردم .کلاس اول دبیرستان مردود شدم و بعدش تغییر رشته

دادم ،و رفتم رشته علوم انسانی.توی همین سال بود که از طرف ارشاد برای تشکیل گروه سرود اومدن توی دبیرستان تست گرفتن و مو هم رفتم توی گروه سرود ارشاد.

تا اینجا داشته باشید تا برم سر داستان ورزش،کلاس دوم دبیرستان قبول شده بود و تابستون در یک مسافرتی که داشتم به تهران اتفاقی  با شخصی به نام قربان محمد قربانزاده گوگلانی آشنا شدم،ایشون قهرمان دو چهار صد متر بامانع کشور بود و مدرس دانشگاه،بهش گفتم خیلی علاقه دارم بدوم اما استعداد ندارم،گفت از کجا میدونی،براش از نمرات ورزشم گفتم جریان مسابقه  دو که آخر شده بودم.گفت اینا اصلا مهم نیست و تو باید برنامه تمرینی منظم داشته باشی و یه برنامه بهم داد و آدرس پستی و تلفنش هم داد که باهاش مرتب در تماس باشم.

مو شروع کردم به تمرین مداوم،تک و تنها تمام تابستون تمرین کردم و مسابقه دو صحرانوردی سیزده آبان اسمم نوشتم.از اون مسابقه ای که آخر شده بودم دو سال گذشته بود ،اما همه معلمها ورزش که به عنوان داور بودند یادشون مونده بود.قبل از شروع مسابقه مسول تربیت بدنی آموزش پرورش شهرستان اومد به طرفم و گفت:بیا یه پرچم محمد رسوالله بدیم دستت و پنجاه متر آخر جلو نفر اول بدو،جایزه هم بهت میدیم،تو که میخوای آخر بشی ،اینطوری یه جایزه هم میگیری.

مو گفتم ممنون،جایزه نمیخوام میخوام بدوم و پرچم بدین دست کس دیگه،مو فقط میخوام مسابقه بدم.

این مسابقه از بهترین خاطرات زندگیمه،میدونین توی اون مسابقه چندم شدم،اول شدم ،قهرمان دبیرستانهای بوشهر اونم با فاصله خیلی زیاد با نفر دوم.

اصلا باورم نمیشد،توی اون سال قهرمان استان بوشهر هم شدم وتا چند سال نفر اول دوههای ۸۰۰ متر ۱۵۰۰ متر ۵۰۰۰ متر بودم.

دیگه دعوا هم کمتر میکردم و انرژیم رو توی دویدن گذاشته بودم،بعدها فهمیدم که هنر هم فقط نقاشی و خط نیست و توی هنر هم میتونم یه کارهایی بکنم،و تمام انرژیم رو گذاشتم توی دویدن و ساز زدن،و تا آخر عمرم هم به شیوه آموزشی کشورم میخندم .

حالا فکر کنم متوجه شدین که چرا شیوه نوشتنم با دیگران فرق داره،چون اصلا انشا بلد نیستم ،یعنی یادم ندادن و گرنه یاد میگرفتم.به هر صورت هر چی دارم میگذارم.

+ نوشته شده در Mon 7 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

فرازو سی دی میزنه،ها می چنن سی دی میزنم.

بعد از پژوهشهای فراوان و تحقیقات متعدد پر فروشترین سی دنیا رو در چند سال گذشته پیدا کردم و تصمیم گرفتم یه سی دی با الگو برداری از این سی دی پرفروش بزنم.

این سی دی پرفروش حتی در ایران هم که قانون کپی رایت وجود نداره پر فروش ترینه و مردم بجای کپی کردن از این سی دی اون رو میخرن(البته نمیتونن از ش کپی بزنن)

سالانه بیش از چند میلیارد از این سی دی فروش میره.خو این طبیعیه که مو هم سی دی خودم رو بر سبک این سی دی بزنم.

جالبی این سی دی اینه که فقط شرکت تولید کنندش رو مردم میشناسن.

مطمئن هستم شما تا حالا چندین و چند نسخه از این اثر رو خریدین.جالبی این اثر اینه که مصارف مختلفی داره و سبکش به همه سلقیه ها جور در میاد.

هیچ منتقد موسیقی تا حالا از این سی دی بد نگفته یعنی اصلا نقدی روش نشده نه بد و نه خوب.

تولید کننده اثر گمنامه و اصلا مردم نمیشناسنش و دشمنی هم نداره.

خلاصه این سی دی سبک کار آینده مو میشه.

حتما میخواین بدونین این سی دی چیه.باشه میگم.

این اثر که حتی در کشوری مثل ایران که کپی رایت هم نداره فروش زیادی داره و در ایران از کشورههای دیگه دنیا فروشش بیشتره،سی دی خامه.

بله اثر بعدی مو سی دی خامه و خالی،با اینکار نه کسی نقدت میکنه ونه حرفی دربارت میزنن و فقط پول در میاری.برای اینکه خریداران هم بیشتر راضی بشن یه

سی دی ضبط شده از کارام هم به عنوان هدیه در قبال خرید سی دی خام بهشون میدم.اینجوری راضی میشن و پس از گوش کردن به اثر موسیقی نفرین نمیکنن و میگن سی دی مجانیه ،پولی که براش پرداخت نکردم و اگر هم خوششون بیاد میگن عجب آدم باحالی بود که یه سی دی به این خوبی مجانی بهمون داد.

سی دی خام برای افرادی که دنبال آرامش هم میگردن بسیار مفیده و بهشون آرامش میده.

اسم اثرم هم میزارم خالی.راستی که هر چیز خالی باشه بازارش بیشترن،آدم خالی،خونه خالی، و....

تجربه ثابت کرده که آدمها از چیز پر خوششون نمیاد و همیشه دلشون میخواد خودشون شخصا پر کنند جای خالی رو ،مو هم با توجه به اینکه اهل دمکراسی هستم و به عقیده مردم احترام میزارم،این اثر رو بهشون میفروشم تا خودشون با سلیقه خودشون پرش کنن.

اما نمیدونم چرا آدمها جای خالی رو  پر میکنن و بعد از اینکه پر میکنن پشیمون میشن .

دیگه اینجاش به مو مربوط نیست.

+ نوشته شده در Sat 5 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

 قصه اول :آقای کچل

مرحوم محمود عبدالشیخی اهل کوی بهبهانی بوشهر ،مرد سیاه پوست خوش تیپ و بلند قامتی بود که روزهای عاشورا علم آهنی رو بلند میکرد و میچرخوند.

سواد زیادی نداشت اما خوب صحبت میکرد .آدم خوش مشربی بود.

یه مغازه داشت توی خیابون ششم بهمن بوشهر،یه روز یه مرد میره دم مغازش ازش میپرسه "آقا مغازه محمود سیاه نمیدونید کجاست"

محمود هم جواب میده:نه نمیدونم  آقای کچل

مرده بهش بر میخوره و میگه آقا این چه طرز حرف زدنه،محمود میگه چطور مگه؟

مرده میگه یه سوال کردم و شما به من توهین میکنی و میگی کچل،محمود میگه چطور تو به مو میگی محمود سیاه توهین نیست اما مو به تو میگم کچل توهینه.

قصه دوم:خانه فساد

بعد از انقلاب در بوشهر ،تمام خانه های فساد تعطیل شد.اسم این خانه های فساد رو براتون مینویسم.

حموم گزی،حموم دلگشا،حموم شهرداری،این حمومهای عمومی شهر بود که الان دیگه وجود نداره و شهر بدون حموم عمومیه ،از اونجایی که هر چیزی بعد از انقلاب تعطیل میشه به فساد ربطش میدن،حتما حموم کردن هم جزو کارهای فاسده و به همین دلیل مرکز استان بوشهر یه حموم عمومی نداره ،حتما با موازین شرعی جور درنمیاد و یا شاید میکربها باید غنی بشن جهت مصرف در نیروگاه اتمی بوشهر.

قصه سوم :چیز خوردن در شانزلیزه

 یه روز رفتم  دفتر هوامپیمایی ایران ایر توی خیابون شانزه لیزه،گشنم شده بود اما پول نداشتم که چیزی بخرم و بخورم و باید بر میگشتم خونه برای خوردن غذا،در همین موقع چشمم افتاد به یه مردی که روی چرخ دست فروشگاه چیزی مثل منقل گذاشته و سینی سوراخ شده ای روی منقل گذاشته وبلوط روی سینی و مشغول بلوط فروختنه. قیمت بلوط سوال کردم و اوگفت هر ده تاش دو یورو،مو هم که گشنم بود و دو یورو میتونستم برای بلوط بدم،ازش ده تا خریدم.مشغول خوردن بلوط بودم که رفیقی از بوشهر زنگ زد.گفت کجای پاریس هستی الان ،بهش گفتم توی شانزه لیزه،رفقیم گفت خوشبحالت و بعد گفت چه میکنی،مو هم گفتم دارم یه چیزی میخورم،رفیقم گفت خوشابحالت توی شانزلیزه داری غذا میخوری عجب حالی میکنی.مو گفتم تو چه میکنی؟گفت هیچی ما توی بوشهر با خانواده و چند تا از رفقا نشستیم داریم  ماهی شکم گرفته تنوری میخوریم،همه اینجا آرزو میکنن جای تو باشن حالا شانزلیزه و غذا خوردن توی شانزلیزه.

وقتی که گفت ماهی شکم گرفته تنوری آهی از نهادم بلند شد و بهش گفتم اتفاقا مو حاضرم با کمال میل جام با شما عوض کنم.

 این قصه آخر حقیقت نداره ولی از این داستان ساختگی خوشم میاد،تا حالا هر چی خوندید راست بوده و اگر چیزی از خودم در بیارم براتون مینویسم،راستی خواب دویدن هم از خودم در آوردم

+ نوشته شده در Sat 5 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

مو تا سن شانزده سالگی توی خواب تو  خودم میشاشیدم.

همبازی هام اطلاع نداشتن از این جریان تا اینکه جنگ شد و خانواده دایی مو جنگزده شدن و به بوشهر اومدن.پسر داییم که سه سال از مو بزرگتر بود بین همبازی هام توی محل آبرو برام نذشته بود و به همه گفته بود که مو توی خودم میشاشم.

بگذریم،ننه خدا بیامرزم همیشه وقتی که میشاشیدم میگفت شیطون توی خواب گولت میزنه و توی خودت میشاشی.یه قصه بوشهری هم هست درباره پسری که توی خودت شاش میکرده که ننه خدابیامرز برام تعریف میکرد .قصه از این قرار بود.

یه پسری که هر شب تو خودش شاش میکرده وقتی که صیح بیدار میشده و ننش

 ازش میپرسیده چرا شاشیدی ،پسر میگفته شیطون توی خوابم اومد و گولم زد و گفت شاش کن.ننه پسره بهش میگه اگر امشب شیطون توی خوابت اومد و گفت شاش کن ،حداقل بهش بگو یه صابون هم بهت بده که شاشت رو بشورم.

پسر شب یه خواب میره و شیطون میاد توی خوابش ،پسر پیغام ننه رو به شیطون میده و تقاضای صابون میکنه،شیطون هم میگه مشکلی نیست بهت صابون میدم،بیا با هم بریم توی یه مغازه صابون بردار.پسر با شیطون راه میفته میره داخل یه مغازه و چند تا صابون بر میداره،همیکنه پسر میخواد از مغازه خارج بشه یه مردی با چوب از راه میرسه و پسر رو دنبال میکنه،پسر به شیطون میگه این کیه؟شیطون میگه صاحب مغازه و بیا زود فرار کنیم .شیطون از دیوار مغازه میره بالا و پسر هم به دنبالش ،اما پسر دستش که به بالای دیوار میرسه و میخواد بپره اونطرف پاهاش رو صاحب مغازه میگره،پسر به شیطون میگه چکار کنم؟شیطون میگه روش برین.پسر هم برای رهایی از صاحب مغازه روش میرینه.

صبح که میشه رختخواب پسر پر از گو بوده و ننه پسره میگه صابون که نیاوردی هیچ توی خودت هم ریدی.

نمیدونم چرا هر وقت به یاد این قصه میفتم ناخودآگاه به یاد انقلاب ایران هم می افتم.

شما میدونین چرا.

+ نوشته شده در Sat 5 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

مو چهار تا برادر و چهار تا خواهر دارم.

علاقمند شدن مو به موسیقی تحت تاثیر یکی از برادرام بود که ساز ترمپت میزد.

ای برادر مو که اسمش حیدر بود،نوازنده بدی نبود و با علاقه موسیقی رو دنبال میکرد،توی گروه موزیک نیروی دریایی بود. دوسال قبل از انقلاب از ارتش فرار کرد و ناپدید شد،ظاهرا با چند تا از دوستاش مذهبی شده بودند و رفته بودند توی کار جن گیری و از این حرفا .

وقتیکه مو رفتم دنبال یادگیری موسیقی همین برادر مانع میشد و میگفت این کارها عاقبت نداره و موزیک انسان رو از راه بدر میکنه.

چندین بار بخاطر اینکه نماز جمعه نمیرفتم از این برادر ارجمند کتک خوردم ،میگفت دنبال قرطی بازی و موزیک میری نماز جمعه نمیایی،در جوابش میگفتم که موزیک با عشق کار میکنم اما نماز جمعه نمیتونم برای تظاهر برم و خوشم نمیاد،خلاصه جای شما خالی کتک ها یی  از این برادر سر این بحث ها و کارهام میخوردم که بیا و ببین.

در بوشهر همه همسایه ها تلویزیون کشورههای عربی نگاه میکردند اما ما به فرموده این برادر عزیز نه حق داشتیم تلویزیون عربی نگاه کنیم و نه به رادیو عربی گوش کنیم.

احدی هم حق نداشت با این برادر حرف بزنه،تنها حسنی که این برادر ما داشت این بود که اگر از نظر بسیجیها مو کار خلافی انجام میدادم اونا مستقیم با مو صحبت نمکیرند و به برادر ارجمند گزارش میدادند و برادر هم در منزل حکم رو جاری میکرد.

یه  روز یکی از  بسیجیهای محل ما  گزارشی به برادر مو داده بود.

ماجرا از این قرار بود.

یه روز این بسیجی دلاور، مو  به خونشون دعوت کرد،این برادر بسیجی یک سالی از مو بزرگتر بود و گفت بیا خونه آلبوم عکسهام رو نگاه کن.مو هم رفتم خونشون.

آلبومش آورد و بعد از چند دقیقه ای گفت که پشتم خیلی میخاره میتونی نگاه کنی ببینی چی شده.مو فکر کردم منظور از پشتش کمرش باشه،یه مرتبه برادر بسیجی شلوارش رو پایین کشید و کینش رو نشون داد و گفت چیزی میبینی.

مو بلند شدم  با دو از خونشون خارج شدم و رفتم داستان رو برای مهدی چاپی که از دوستای صمیمیم بود تعریف کردم.

شب که برادرم حیدر برگشت خونه بدون سوال و جواب زد تو گوشم و گفت: کارت به جایی رسیده که توی کوچه فحش به امام میدی.

گفتم: کی فحش داده به امام؟

گفت که فلانی (همون برادر بسیجی)که دروغ نمیگه.

  دوست بسیجی  دست پیش گرفته بود که پس نیفته.مو هم اگه داستان اصلی رو برای برادر حزب اللهی خودم تعریف میکردم حتما جرمم دوبرابر میشد، به همین دلیل کتک رو خوردم و هیچی نگفتم .

اما یه درس گرفتم و این بود که اگه کین بسیجی خارید و تو جای  که میخاره نخارونی  یعنی اینکه فحش دادی به امام. 

 

+ نوشته شده در Fri 4 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

مو دونده بودم،به همین خاطر زیاد خواب میبینم که دارم میدوم ،اما خیلی عجیب غریبن این خوابها.

خواب دیدم رفتم تمرین ،تمرین برای دویدن و پیشرفت و برای رکورد زدن،اما به پیشنهاد  یک جمعی که خودشون هم داشتن میدویدند اما  رو به عقب،موهم دعوت کردن که عقبی دویدن رو امتحان کنم.میگفتن حالش بیشتره،هم میدوی هم حال میکنی ،اما شاید رکورد نزنی ولی موفیتت در دنیای  امروز از دونده ای که به جلو میدوه بیشتره.

مو هم گفتم باشه.شروع کردم باهاشون عقبی دویدن.تعدا اونهایی که عقبی میدویدند از اونایی که به طرف جلو میرفتند بیشتر بود.

با هم حرف میزدیم و اصلا فشاری بهمون نمی یومد،اصلا با به طرف جلو دویدن و تمرین برای رکورد بهتر ،خیلی فرق داشت و حسابی حال میکردیم.

همینطور که عقبی میدویدم از دیگران هم ایراد میگرفتیم و اصلا توی فکر دویدن خودمون نبودیم و خودمون رو از طریق ایراد گرفتن از دیگران فراموش کرده بودیم. لجمون میگرفت از کسایی که دارن به طرف جلو میدون،اصلا مشکل اصلی ما شده بود همینهایی که به جلو میدوند به همین دلیل سعی میکردیم یه طوری مانع کارشون بشیم،حس میکردیم اونا با حرکت به جلو باعث میشن که کسی دیگه ما رو نشسناسه و از ما اسمی نبره .

 تلاش اونا از نظر ما بیهوده بود چون اونا داشتن بدون فکر کردن به اجر و مزد و جایزه میدویدند .

 ما با اینکه به عقب میدویدیم و یا اصلا حرکت نمیکردیم بهترین جایزه ها رو میگرفتیم .

تفکر ما این بود که اونا با حرکتشون ما رو نابود میکنند. به همین دلیل ،اولش جلوشون رو میگیرفتیم و با حرف زدن از این و اون مانع حرکتشون میشدیم،سعی میکردیم با  طمع لذت غیبت  هنگام دویدن و خود رو فراموش کردن   آشناشون کنیم،خیلی از اونا از این طریق جذب میشدند و شروع میکردن به عقب دویدن.

 تعداد کمی هم بعد از گوش کردن حرفامون میگفتن :از این حرفا لذتی نمیبرم .و راه خودشون ادامه میدان.

یه تعدای خیلی کمتری هم اصلا توقف نمیکردن ولی بی احترامی هم نمیکردن و بعد از جواب سلام تند به راه خودشون ادامه میداند و میگفتن معذرت میخوام کار دارم.

این دسته آخری که فقط جواب سلام میداند و میخواستن در برن پا جلوشون میزاشتیم . بعضی از اونا با کله زمین میخوردند و ما کلی میخندیدم و حال میکردیم،اما اونا بلند میشدن و بدون توجه به اینکه چه اتفاقی افتاده دوباره راهشون رو ادامه میدادند،یه تعدایشون هم که زمین میخوردند با ما گلاویز میشدند و ما به مرادمون میرسیدیم و اونا از حرکت باز میموندند.

یه عده دیگه هم بودند که اینقدر سرشون توی کار خودشون بود و حواسشون به دویدن که فرصت جواب سلام دادن هم نداشتند و با سرعت میرفتند و پا هم که جلوشون میزاشتیم با قدرت از روی پا مون میپریدن و میرفتند. این دسته آخری تعداشون خیلی کم بود.این دسته آخری از کره ما خارج میشدند و ما از کره خودمون میدیم که آدمهای کره بالا بهشون اهمیت میدن و بهشون احترام میزارن،ما هم با اینکه حقیقت رو میدیدم اما به بقیه میگفتیم اونا اگر دونده بودند اینجا بودن و با ما رقابت میکردن و یا به حرف ما گوش میکردن و مثل ما میدویدند.

مو هم با تمام افرادی که عقبی میدویدند داشتیم میرفتیم و اینکار ها رو میکردیم،حرف از دیگران ،پشت پا زدن به دیگران،دعوا با نفر بغل دستی که عقبی میدوید،حس برتری از دیگران خیلی حال میداد.همینطور که میدویدیم حال و هول هم میکردیم،خسته هم که میشدیم بدلیل فعالیت مفیدی که کرده بودیم یعنی  به دیگران پشت پا زده بودیم و مانع حرکتشون شده بودیم فدارسیون دوندگان رو به عقب کلی سرویس بهمون میداد و بهمون جایزه میدادن حتی اگر ده متر هم بیشتر ندویده بودیم و آخر شده بودیم،برای فدراسیون مهم نبود که ما میدویم یا نه فقط مهم این بود که ما با عقب دویدن موافق باشیم و برای همین جوایزی به ما میداد که بهترین دونده رو به جلو هم نمیتونست خوابش رو ببینه. دی وی دی های مسابقه دو به طرف عقب رو فدراسیون تکثیر میکرد و با تکنیکهای کامپوتری ما رو قهرمان نشون میداد،مردم کره مو هم که با این کلک ها آشنا نبودن این دی وی دی ها رو میخردیند و وقتی مو رو توی کوچه و بازار میدیدند ازم امضا میگرفتند.اما بازم مشکل ما دوندهای رو به عقب اونایی بودن که تند به جلو میدون.میفهمیدیم که از ما وضع مالیشون بهتر نیست و در شرایط بدی هستن و پولی در نمیارن اما برام سوال بود که چرا تن در نمیدن عقبی دوندگی کنند و با ما باشن.همینطور که بهتون گفتم یکی از محاسنات عقب دویدن این بود که خودت رو فراموش کنی و به کار دیگران بپردازی،اینقدر عقب دویده بوم که یه مرتبه ،حس کردم که با هر متر دویدن به عقب قدم داره کوتاه تر میشه،اینقدر به عقب دویدم که اندازم شده بود به اندازه یک نقطه ،با اینکه خیلی جایزه دریافت کرده بودم اما خیلی کوچیک شده بودم،توی  یک یه لحضه چند متری به جلو دویدم،هنگام دویدن به جلو فقط به خودم فکر کردم و ناراحت کوتاه شدن قدم بودم،یه مرتیه چند سانتی متر بزرگتر شدم.خوشحال بودم از این اتفاق،همین که اومدم بیشتر ادامه بدم و به طرف جلو برم  یکی از دونده های رو به عقب پشت پا زدم و افتادم زمین،بهش گفتم مادر فلان شده این چه کاری بود کردی؟گفت این چه کاری که تو میکنی ،حرکت ضد ورزشی و اخلاقی و هنری میکنی میخوایی پشت پا نزنمت،نمیدونی در مملکت اخلاق زندگی میکنی.

مو هم گرفتار دعوا شدم،او بزن و مو بزن،توی دعوا کردن هم قد مو داشت کوتاه میشد و هم قد او، اما قد مو بیشتر کوتاه میشد یا شاید مو اینطوری فکر میکردم.

یه مربته دیدم دارم نابود میشم و بهش با احترام گفتم آقا تو درست میگی و خداحافظ و با تمام توانم سعی کردم به جلو بدوم و پاهام با قدرت تکون دادم که یه مرتبه از خواب بیدار شدم و از درد پا داشتم میمردم، پاهام محکم زده بودم به دیوار.

این خواب ساختگی بود.

+ نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

افرادی که مهاجرت میکنند به یک شهر یا کشور دیگه، معمولا انجمنی راه میندازن و دور هم جمع میشن،مثل انجمن بوشهریهای مقیم تهران یا آذربایجانیهای مقیم بوشهر،این انجمن ها در ایران کارشون برگزاری عزاداری به شیوه مرسوم در زادگاهشون و همچنین برگزاری سخنرانی و شب شعر و از این داستانهاست.

در خارج از ایران داستان فرق میکنه و انجمنها یا کار سیاسی میکنند یا فرهنگی ،مثلا مخالفت با سخنان فلان وزیر که بر علیه ایران سخن گفته و برگزاری میتینگ و راهپیمایی و یا اینکه کنسرت موسیقی و برنامه رقص میزارند.

بوشهری مقیم فرانسه هم بخاطری که از قافله عقب نمونه جلسه تشکیل داد و برای نامگذاری انجمن و تعیین رییس و هیئت مدیره و نایب رییس و اعضای رسمی دست به کار شد.

گزارش جلسه:در تاریخ اول ژانویه ۲۰۰۸ بوشهری مقیم پاریس جلسه تشکیل داد وبعد از پذیرایی و خوردن چای که توسط فرازو دم داده شده بود جلسه با تلاوتی از حاجیونی نی انبونه شروع به کار کرد.ابتدا فرازو به همه خوش آمد گفت و رای گیری برای تعیین اسم انجمن شروع شد.انجمن بوشهریهای مقیم فرانسه،انجمن جنوبی های مقیم فرانسه،انجمن خلیج فارسی های مقیم فرانسه،انجمن موسیقیدانان جنوب ایران مقیم فرانسه،انجمن اسلامی ارامنه جنوب ایران مقیم فرانسه،اینها اسامی بودن که برای انجمن انتخاب شد و پس از بحث و بررسی و رای گیری قرار شد یکی از این نامها انتخاب بشه.

رای گیری برای رییس و نایب رییس و اعضای اصلی شروع شد و آقای سعید

 شنبه زاده با نام مستعار فرازو به عنوان رییس انجمن انتخاب گردید و مو هم به عنوان نایب رییس و عضو اصلی انتخاب شدم.

کلیه افراد شرکت کننده با هم تفاهم کامل داشتند و درگیری پیش نیومداما یک سری افراد معلوم الحال جلسه رو بهم زدند،این افراد معلوم الحال که مو از زمانیکه دنیا اومدن میشناسمشون وبقول معروف بزرگشون کردم، اسمشون نقیب و نغمه هست. وارد جلسه شدند و گفتند :بابا ما یکساعته که آماده شدیم و تو قول دادی ما رو به سینما ببری ولی همینطور توی فکری و با خودت داری یه چیزایی میگی.

مو هم چون این افراد معلوم الحال رو دوست دارم گفتم چشم الان  آماده میشم و میرم سینما.

بعد از این حرکت مذبوحانه افراد معلوم الحال برای بر هم زدن جلسه انجمن بوشهریها،جلسه ادامه پیدا کرد و کلیه اعضا انجمن که تعداشون یکنفر بود و اونم فقط مو بودم با خودم فکر کردم ،خو ب این چه مرضی که انجمن تشکیل بدم؟یه مرتبه بخش حرامزاده مغزم گفت:اگه انجمن تشکیل بدی و اسم و تیتر بزرگی انتخاب کنی هیچکس نمیفهمه یکنفری وهمه فکر میکنن تو که رییس انجمنی یه عده هم زیر دست تو هستن و برو و بیایی داری و کلی میتونی سو استفاده کنی و تازه فکر میکنی بقیه انجمنهای ایرانی خارج از کشور بجز رییس عضو دیگری هم داره؟،معلومه که نه و هر نفر یه انجمن داره و یه اسم بزرگ مثل انجمن جامعه ایرانیان مقیم فرانسه،هر کس این اسم رو ببینه فکر میکنه تمام ایرانیان مقیم فرانسه جزو این انجمن هستند اما هیچوقت نمیتونه بفهمه که این انجمن یه نفر بیشتر عضو نداره.

مو به قسمت حرومزاده مغزم گفتم خو فایدش چیه؟گفت ها اصل مطلب اینجان خوب گوش کن.

اگر یه اسم بزرگ برای انجمن بزاری میتونی از دولت فرانسه پول خوبی بگیری به اسم کار فرهنگی یا مبارزه سیاسی یا کمک به زلزله زده یا افراد بینوا در ایران و اگر دولت فرانسه بهت کمک نکرد میتونی با سفارت ایران همکاری کنی و از اسمت استفاده کنن و توی روزنامه های ایران و اخبار بنویسن و بگن که مثلا انجمن جنوبی های ایرانی مقیم فرانسه با فلان چیز موافق هستند یا مخالف و میتینگ بزاری و شلوغ بازی و از این حرفها به نفع دولت ایران و پول خوبی هم دریافت کنی.

خلاصه بهترین کار و درآمد رو میتونی داشته باشی بدون دردسر.

مو هم دیدم فکر بدی نیست و جلسه تشکیل دادم  و رای گیری کردم که نام انجمن مشخص کنم،بعد از رای گیری از خودم این نام تعیین کردم برای انجمن،

انجمن اسلامی ارامنه بوشهریهای مقیم فرانسه.

اما نمی فهمم چرا به هرجا مراجعه میکنم بهم میخندن .

شما یه راهنمایی کنید تا مشکل حل بشه و این انجمن هم مثل بقیه انجمن های مقیم هر جا فعال بشه و به امید حق مو هم به یه نون و نوایی برسم،مطمئن باشید محبت شما فراموش نمیکنم.

+ نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت توسط فرازو |

چند تا کتاب از ایران بدستم رسید ،موسیقی ،تاریخ،علوم اجتماعی و...

یه نگاهی به کتابها انداختم و پیش خودم گفتم،فرازو تو سی چه نمینویسی،تو سی چه نویسنده نمیشی و کتاب چاپ نمیکنی.

اگر کتاب نوشتن اینطورین خو مو هم از فردا روزی یکی دوتا کتاب بنویسم.

خوب چطوری یکی دوتا کتاب بنویسم؟کاری نداره خو،فقط کافین که از شیوه نوشتن این کتابها الگو برداری کنی. اینطوری:۱ـده صحفه اول  تقدیم به فرزندم و تشکر از همسر گرامی و مادر بزرگ و پدر بزرگ و خلاصه هرکی میشناسی و نمیشناسی اسماشون ردیف میکنی،این ده صحفه اول.

۲ـیه مهمونی شامی میدی و چند نفری که قبلا کتاب نوشتن و اسمی در کردن دعوت میکنی و میگی هر نفرشون ده صحفه درباره کتاب ننوشتت بنویسن و از محاسنات نداشتت الکی یه چیزی بنویسن. چهار نفر ضربدر ده میشه ۴۰ صفحه.تاینجا شد ۵۰ صفحه.

۳ـچند تا کتاب که قبلا نوشته شده در زمینه ای که انتخاب کردی پیدا میکنی و با گذاشتن کلمات ربط و استفاده از گیومه  مطالب رو به هم ربط میدم مثلا اینطوری. در این زمینه در کتاب سرگذشت موسیقی نوشته شده"......"و همچنین در"وووو"بدین صورت "......دددددد"خلاصه پنجاه صفحه هم اینطوری جمع و جور میشه .

تا اینجا شد صد صفحه

۴ـچاپ عکس های بی ربط از خودت و دوستان دیگر و عکسهایی که یکمی نزدیک به موضوع کتاب باشه حدود ۲۰ صفحه.

۵ـنوشتن منابع و ماخذ کتاب ۳ صفحه

۶ـنوشتن اعلام و اختصارات ۶ صفحه

۷ـنوشتن لیست کتابهای در دست چاپ ۲ صفحه

۸ـیک عکس روشنفکری نما  با یه بیوگرافی کوچک  پشت جلد فراموش نشود.

تموم شد، به سلامتی کتاب تموم شد و آماده چاپ.

حتما میگی کدوم انتشاراتی این کتاب رو چاپ میکنه،نگران نباش،ادارات ونهادهای دولتی در ایران  کارهاشون همینه ، چاپ اینجور کتابهای ارزشمند.

+ نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

روایت اول:در هنگام مراسم سینه زنی در بوشهر در هر محل معمولا افرادی در بین سینه زنان هستند که با صدای بلند مابین خواندن نوحه خوان حسین حسین میگویند.

معمولا این افراد که با صدای بلند حسین را صدا میزنند افرادی هستند که بیشتر از بقیه میخوان خودشون رو توی سینه زنی نشون بدن و بگن که من دلم برای حسین بیشتر میسوزه.

توی محله کوتی بوشهر مسوول حسین حسین گفتن "عبدی" نامی بود،یه روزی از روزها یه فردی که اهل محل نبوده در هنگام سینه زنی قبل از آقا عبدی شروع میکنه به حسین حسین گفتن،بار اولی که میگه حسین عبدی نگاه خشم آلودی بهش میکنه،اما فرد غریبه متوجه نمیشه و همینطور ادامه میده،سینه زنی به پایان میرسه و عبدی میره سراغ فرد غریبه و دستی میزنه روی شونش و میگه برادر: حسین حسین گفتن هم جا داره و هم صاحب،حسین گفتن هم اینقدر بی در و دروازه نیست که هر غربتی از راه برسه و بگه حسین،لطفا برو توی محل خودت حسین حسین کن اینجا خادم حسین کم نداریم.

روایت دوم:در مراسم تعزیه در شهر ما تعزیه به زبان محلی هم اجرا میشه و بازیگرهای تعزیه با اعتقاد تمام دیالوگ های تعزیه رو بر ضد شمر لعین بیان میکنند.

یک از دیالوگ هایی که بین زینب و شمر رد و بدل شده در تعزیه بوشهری براتون نقل میکنم

شمر:زینو، زینو  کو حسینو(زینب، زینب حسین کجاست)

زینب:تو کپره برو گیشه بخور(توی چادره برو انش رو بخور)

روایت سوم:طبل وموزیک

در مراسم عزاداری امامان شعیه و پیغمبر گروههایی به نام طبل و موزیک با سازهای بادی غربی مثل ساکسفون و ترمپت نوحه های بوشهری را  مینوازند.

 به نظر میرسه  این نوازندگان شیوه نواختن این سازها رو بلد نیستند ویا شاید  هم شیوه نواختن ناهماهنگ و خارج  آنها عمدی باشد .شاید هنرمندان حرفه ای هستند  که قصدشون معرفی اسلام و جهان اسلام از طریق موسیقی بهم ریخته و نامنظم میباشد.

 

 

نظر شما چیه

 

+ نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

بچه خور،غولک،بچه باز،و خیلی دیگه از القابی که در شهر مو به پدوفیل ها گفته میشد.این آقایان پدو فیل که معمولا به بچه های نا بالغ  تجاوز میکردند و در هر محل و همچنین در سطح شهر آدمهای شناخته شده ای بودند.همیشه یه اسم مستعار دارند و  خیلی از مردم رفتار عادی با پدوفیل ها داشتند و دارند.

 معمولا کسی که فاعل باشه زیاد افت نداره و مفعول هر چند هم که نا بالغ باشه کار زشتی انجام داده و مردم دید خوبی نسبت  بهش نداشتند. بعضی وقتها این پدو فیلها  هنگام دعوا یا درگیری با صدای بلند به طرف دعوا میگفتند یادت رفته چند سال پیش کینت نهادم حالا روت زیاد شده و روداری میکنی.

اگر دعوایی در میگرفت و یکی از طرفین کوتاه می اومد بقیه بهش میگفتند مگه ازش سر بزیری داری ،معنی سر بزیری هم یعنی "می کینت نهاده".

خلاصه توی آبادی ما هم مثل تمام نقاط دنیا متجاوز سر بلندو کسی که بهش تجاوز شده محکوم و سر بزیر.

بگذریم،

پدوفیل ها در بوشهر شگردهای مختلفی برای رسیدن به مقصودشون داشتند.

معمولا موتور سیکلت داشتند،چون موتور مورد علاقه بچه های کم سن و ساله،در برنامه های ورزشی و فرهنگی و نظامی مورد علاقه بچه ها حضور فعال دارند و معمولا سر دسته این برنامه ها هستند،مثلا مربی فوتبال تیم  نوجوانان،یا مربی سرود دبستان و راهنمایی و دبیرستان،مسوول دسته سینه زنی و زنجیر زنی،مسوول تعزیه و دم و دستگاه شمر بازی و خادم امام حسین،حضور در بسیج و داشتن اسلحه،کفتر بازی، این موارد و موارد دیگه موضوعات مورد علاقه پدوفیلها در شهر ما بود که از آن به عنوان دام برای کودکان استفاده میکردند.

بعضی از پدوفیل ها عاشق یه بچه میشدند و توی ذهن خودشون ازدواج میکردند با اون بچه،که در این صورت بچه رو جیجه (جوجه)مینامند.

چند تا از اتفاقاتی که برای چند تا بچه مظلوم افتاده بود و شگرد پدوفیل ها برای تجاوز در بوشهر رو براتون تعریف کنم.

۱ـچریک پیر بسیج  الجهاد

 یه پیر مردی که در بوشهر در گروه مقاومت بسیج الجهاد بود و به نام چریک پیر معروف بود به جرم تجاوز به یک پسر بچه اعدامش کردند،ظاهرا این چریک پیر در یکی از شبهای گشت زنی بسیج که با بچه بسیجی همراه بوده یک اتک میکنه و این حمله لو میره و چریک پیر دستش رو میشه و به همین دلیل چریک پیر رو اعدام کردند.این چریک پیر اهل محله کوتی یا شیخ سعدون بود.

۱ـسر شیر امام

"ابول"  مسوول دم و دستگاه شمر بازی و تعزیه امام حسین در محله بهبهانی بوشهر بوده،این آقا ابول بجز اینکه خادم امام بوده پدوفیل مخلصی نیز بوده است ،یه روزظهر گرمای تابستون دم در خونه اش  یکی از بچه های کم و سن وسال را میبینه که تنها ست ،بچه رو صدا میکنه و بهش میگه دلت میخواد دستگاه شمر بازی رو بهت نشون بدم،بچه میگه علم و کتل زیاد دیدم نه خیلی ممنون نمیخوام.

ابول  میگه: نه علم و کتل چنن،یه چیزی دارم که فقط یه وقت مخصوصی درش میارم،بچه کنجکاو میشه سوال میکنه چه چیزی؟،ابول میگه: سر شیر امام .

اگر بیای تو انبار سر شیر امام  نشونت میدم.

اون بچه حالا مرد بزرگی شده و همیشه در محل مردهای هم سن و سال ازش

می پرسن "بالاخره  سر شیر امام  دیدی یا نه ؟"

۲ـ داستان غلو دو بالشتی،یکی از آقایان پدوفیل اهل محله شنبدی بوشهر که عاشق یه بچه شده بود و شگرد این آقا هم کفتر بازی و اهدا کفتر به کودکان بود .بعد از اینکه معشوقه اش به تجاوزی که بهش میشده اعتراض میکنه،با رنگ اسپری تمام بوشهر رو با این نوشته پر کرده بود"غلو دو بالشتی"

تمام مردم سوال میکردند یعنی چه غلو دوبالشتی و جوابش هم خود ایشون بین مردم شایعه کرده بود و گفته بوده شخصی به نام غلو کین فلانی گذاشته و هنگام کار دو تا بالشت زیر شکمش میزاره.

فکرش رو بکن اون بچه بنده خدا بادیدن این نوشته ها چی به روزش می اومده.

اگر نویسنده درباره  یکی از آخوندها مملکتی و دولتی  چیزی می نوشت اطلاعات چه به روزش میاورد؟

امیدوارم همشریهای عزیزم بجای اینکه از استاندار و نماینده مجلس و آدمهای احمق دیگه امثال اینها بنویسن و ذهنشون رو مشغول این ارازل و اوباش کنند همتی کنند و  برای رفع  این مشکلات و مصائب اقدامی کنند.موضوعی که همیشه یا با خنده ازش رد شدن یا  خجالت کشدین ازش حرف بزنن .

از شما هم وطن عزیز هم خواهش میکنم با جوک هایی که باعث تشویق پدوفیلی میشه و براحتی در مهمانیهای جماعت ایرانی رد و بدل میشه (از جوکهای قزوینی و در این مایه ها) مقابله کنید و بیایید با هم به کودکان عزیزمان آموزش بدیم که اگر کسی بهشون تجاوز کرد اونها  گناه کار نیستند.چه دختر بچه و چه پسر بچه باید یاد بگیره اگر کسی بهش تجاوز کنه یا قصد تجاوز داشته باشه بدون ترس با بزرگتر و فرد مورد اعتمادش در میون بزاره.

 

از همین جا اعلام میکنم که برای حمایت از کودکان و معالجه پدوفیلی در شهرم آماده همکاری مالی  هستم ،هر کس که مایله دست بالا بزنه و در تشکیل انجمن حمایت از کودکان و معالجه پدوفیل های  شهر اقدام کنه، مو هم با تمام امکانی که دارم در اختیارش هستم.

 ای  مقام معظم رهبریه بسیجیانه جیره خواراه دام الذله و برکاته ،قدس الرشریفو سلاماتو، گو تو ریشاتو،  توی ایرانی که پدوفیل از روشنفکر بیشتره ،

چرا تعداد روشنفکرای زندانی از پدو فیلها بیشترن!

+ نوشته شده در Fri 28 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

خیلی دلم میخواد از همکلاسیهای دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستانم اطلاع داشته باشم.خیلی از اونا از یادم رفته و شاید اگه روزی ببینمشون نشناسمشون.

از همکلاسیهای دوره دبستان ، راهنمایی  و دبیرستان.

از معلم ها خانم طالب پور معلم کلاس پنجم یادم میاد که خیلی دوستم داشت و خیلی هم کتکم میزد!

از دوره دبیرستان آقای آهوچهر یادم میاد که مدیر دبیرستان بود و از دبیرستان نواب اخراجم کرد،البته کتک مفصلی بهم زد و بعدم اخراجم کرد.جریان اخراج شدنم از این قرار بود که زنگ راحت توی حیاط مدرسه داشتم داشتم یذله میخوندم و میپریدم ،بعد از چند دقیقه یذله خوندن بقیه دانش آموزا هم دنبال مو راه افتادن و یذله گرم شد،آقای آهوچهر از پنجره دفتر شاهد همه داستان بود و توی بلندگو مو رو به دفتر احضار کردن و با توجه به اینکه سابقه فضولی داشتم و دست از بی انضباطی بر نداشته بودم اخراج شدم و رفتم به دبیرستان سعادت.اونجا هم با هزار التماس ثبت نامم کردن،مدیر اونجا آقای اسدی بود و ناظم هم امیر عضدی که اهل کازرون بود.

دیگه از ترس اینکه دوباره اخراجم نکنن ساکت و مظلوم شده بود،دیگه دعوا نمیکردم و سر بزیر شده بودم .یه یک ماهی که گذشت دیدم هم توی کلاس فضولی میکنن بجز مو،مو هم گفتم مگه از بقیه چی کمتر دارم و شروع کردم به فضولی ،مدیر مدرسه آقای اسدی خیلی آدم مهربونی بود و اهل کتک زدن نبود و فقط میگفت تو چرا این انرژی که داری توی درس  نمیزاری.رشته درسی مو علوم انسانی بود،معمولا تمامی شاگردهای تنبل و فضول یا رشته انسانی یا هنرستان و یا رشته خدمات میرفتند. 

یه دبیر تاریخ داشتیم که اهل محله خودمون بود آقای کمندی ،خیلی آدم مرتب و با دسیپلین و احدی هم جرات نداشت که سر کلاسش فضولی کنه ،لهجه بوشهری اصیل حرف میزد و اگه فضولی میکردی یا حرف اضافی با یک طعنه متلک بوشهری حالت جا می آورد خیلی هم رو داری میکردی فحش خواهر مادر هم میداد. یکی از دوستام نقل میکرد که یه روز که با کمندی کلاس داشتن یکی از دانش آموزها روی تخته سیاه مینویسه کمندی لختش قشنگه،کمندی وارد کلاس میشه و خیلی خونسرد تابلو رو پاک میکنه و رو میکنه به کلاس با لهجه بوشهری میگه "ننه کموتون لوم داده؟"

دوره دبیرستان مو اغلب اوقات مدرسه تطعیل بود و بیشتر مدرسه ها شده بودند دارالتعطیل،یه روز برای اعزام سپاهیان محمد تعطیل بودیم یه روز برای مراسم تدفین  شهیدان  یه روز برای جشن انقلاب خلاصه هر روز یه داستانی بود برای تعطیلی مدرسه.نماز جماعت اجباری هم داشتیم که خیلی حال میداد بدون دست نماز و حرف زدن و خندیدن در نماز جماعت و موقع رکوع با کله زدن توی کین نفر جلویی.صبح که میرفتیم دبیرستان بازرسی بدنی هم میشدیم،انجمن اسلامی مسولیت بازرسی بدنی دانش آموزان رو به عهده داشت،هنوز هم نفهمیدم دنبال چی میگشتن و چرا بازرسی بدنی میکردن. 

معلم هایی که داشتم دوستشون دارم ،حتی اونایی که کتکم زدن هر چند که حق نداشتن بزنن،اما مو میبخشمشون،  

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 26 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

زمانیکه در جزیره کیش بودم  مدیریت خانه هنر و موسیقی بر عهده  داشتم.کلاسهای مختلف در زمینه موسیقی داشتیم .

موسیقی ارف برای کودکان خودم تدریس میکردم و سازهای پیانو و ویلن وگیتار و سلفژ هم چند تا از اساتید کنسواتوار کمیتاس ارمنستان دعوت کرده بودم که هم اجرا میکردند و هم تدریس .این اساتید با همکاری آقای پورقاضی صاحب بازار پردیس و  سازمان منطقه آزاد دعوت کرده بودم.

هر هفته با گروهی که متشکل از بومیهای کیش و بچه های بوشهری بود  کنسرت هم میدادیم.اجراهای ما معمولا کنار اسکله تفریحی و کشتی یونانی در فضای باز بود.

در کیش حوزه هنری هم فعالیت میکرد و یکی از کارهاش دادن مجوز اجرا به موزیک رستورانها و نظارت بر موسیقی زنده در کیش بود.

یه شب که ما اجرا داشتیم ،یکی از کارکنان حوزه هنری با یک آخوند اومدن سر اجرا.

بعد از اجرای چند قطعه استراحتی کردیم و داشتیم آماده میشدیم برای اجرای قسمت دوم برنامه که حاج آقای آخوند و کارمند حوزه هنری اومدن به طرفمون.

کارمند حوزه هنری آخوند رو معرفی کرد و  گفت از مسولین دادگاه انقلاب هستند که تازه به جزیره اومدند.آخوند سلامی کرد و گفت یکمقداری ریتم موسیقی تون رو سنگین تر کنید تا مردم به وجد نیان و خدایی نکرده منکری انجام نشه که گناهش به گردن شما بیفته.

این حاج آقا در مدت یکهفته به تمام رستورانهایی که در  کیش موسیقی زنده داشتند سر زده بود و تذکراتی داده بود و رستورانها هم برای اینکه دل حاج آقا رو بدست بیارن غذای مفصلی حاجی رو مهمون میکردند.

بعد از گذشت یک دو هفته کارمند حوزه رو دیدم و ازش پرسیدم حاج آقا در مورد گروه ما چیزی دیگری به شما نگفت .

کارمند حوزه گفت دست رو دلم نذار که دلم پر خونه.گفتم چی شده؟

گفت از دست این پدر سوخته زندگیم تباه شد و از حوزه انداختنم بیرون.گفتم چرا؟

گفت:این حاج آقا یک روز اومد به حوزه هنری و من تنها اونجا بودم و خودش رو معرفی کرد و من هم تحقیقی دربارش نکردم و همه جا باهاش راه می افتادم و میرفتم.تمام رستورانها و بازارها و طبق گفته خودش معرفیش میکردم.تا اینکه چند روز پیش از اداره آگاهی به حوزه زنگ زدند و خواستنم.رفتم اونجا دیدم حاج آقا ولو افتاده و معلوم بود کتک مفصلی خورده.بهم گفتن میشناسیش گفتم آره ، مامور آگاهی گفت که این چیزایی که گفته بوده همه دروغ بوده و این اصلا آخوند نیست .یارو بچه رشت بوده و بیکار .

تمامی رستورانهای کیش رو مات کرده بود،حسابی غذای مجانی خورده بود و حال حسابی در کیش کرده بود.

خلاصه آقای آخوند قلابی چند روزی با زندگی روحانیت آشنا شده بود.

+ نوشته شده در Tue 25 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

"آموزش ارگ و پیانو تضمینی"

"آموزش ارگ و سنتور در ده جلسه تضمینی"

"گیتار فلامینکو تضمینی در ده جلسه"

 دوستانی که در ایران زندگی میکنند حتما تا حالا اینجور آگهی ها رو زیاد مشاهده کرده اند.در تهران وخیلی از شهرستانها از این قبیل اطلاعیه ها و کلاسها زیاد یافت میشه.

در بوشهر متولی این کلاسها ارشاد و حوزه هنری بود و اینجور اساتید نیازی نداشتند که اطلاعیه چاپ کنند و خودشون رو به زحمت بندازن.

یه روز توی فرهنگسرای بوشهر از کنار کلاسی رد شدم و با کمال تعجب دیدم که نوازنده تار و سه تار بوشهری آقای اصغر ق نشسته پشت پیانو و حدود بیست بچه قد و نیم قد هم دور برش نشسته اند.وارد کلاس شدم و سلامی کردم،زیاد از حضور مو در اون لحظه راضی نبود.ازش سوال کردم مگه شما پیانو هم میزنید!

با اعتماد به نفس کامل گفت بله چطور مگه.گفتم هیچی مو اطلاع نداشتم که پیانو هم میزنید.

ربع ساعتی نشستم و بچه های مظلومی که به امید یادگیری اونجا بودند تماشا کردم و به شیوه تدریس استادی که حتی پشت پیانو نشستن هم بلد نبود خیره شده بودم.راستش خونم داشت به جوش می اومد،اما حرف زدن مو فایده نداشت توی اون شهر،درست مثل داستان همو مرده که عکس مار رو نشون میده و....

از کلاس اومدم بیرون و با یکی از دوستام به نام بابک نیکذات تماس گرفتم.بابک با پیانو آشنایی داشت و اطلاع داشتم که مدتی کلاس داشته ولی بعدها به دلیل علاقه شدیدی که به فلوت تراورسیر داشت به دنبال یادگیری این ساز رفته بود و پیانو رو کنار گذاشته بود.(الان هم اتریش مشغول تحصیل موسیقیه و بسیار موفق)

به بابک گفتم که اطلاع داری اصغر ق پیانو درس میده.گفت نه و گفت چند جلسه ازم درس گرفته و الان هم هرزگاهی بهش درس میدم و البته نه به صورت مداوم. و گفت حتما ازش سوال میکنم که جریان چیه.

بعد از چند هفته بابک باهام تماس گرفت و گفت:عجب آدمیه این آقا،ازش پرسیدم که پیانو درس میدی ،با کمال پررویی گفت آره همون درسایی که از تو گرفتم به اونا میدم و از شاگردام حدود سه جلسه جلوترم.

یه استاد دیگه هم توی ارشاد بود به نام محمد الف که پیانو و ارگ درس میداد که گوشش کر بود و چند تا آهنگ مثل تولدت مبارک و آهنگ ترانهای پاپ رو بلد بود.ایشون هم به عنوان استاد در ارشاد مشغول تدریس بود.

الان دیگه از اینجور چیزها خونم به جوش نمیاد و خنده ام میگیره و همینطور دلم برای این افراد واقعا میسوزه.

این آدمها تقصیری ندارند،و ایرادی بهشون وارد نیست و مطمئن هستم که شما بهتر از مو میدونید که  ایراد کجان وهمچنین مطمئن هستم  شما هم در زمینه تخصصی که دارید یا اینجور افراد در رشته خودتون برخورد داشتید.

حالا اگه دلتون میخواد میتونید برای بقیه بنویسید ایراد از کجان.

+ نوشته شده در Mon 24 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

آدم وقتی از چیزی دور می افته بیشتر بهش فکر میکنه.با اینکه واقعا از زندگی توی فرانسه راضی هستم و نمیتونم تصورش کنم که با شرایط فعلی ایران به اونجا بر گردم و زندگی کنم،اما از روزیکه به اینجا اومدم لحظه ای نشده که به یاد گذشته نیفتاده باشم و مروری نکرده باشم زندگی گذشته ام در ایران و خصوصا در بوشهر ،شهری که زاده شدم و خیلی سختی کشیدم وآزار دیدم.

یه عام(عامو) رحیم ملاحی یا رحیم علیباش داشتیم توی محله مون محله بهبهانی بوشهر.

این آقا رحیم یا عامو رحیم سیبل کلفتی برای خودش گذاشته بود و خیلی عشق لباسهای نظامی داشت.بعدها رفت توی شهرداری و نگهبان شهرداری شد و بعدش هم رفت توی آتش نشانی و نگهبان آتش نشانی شد که بخشی از شهرداری بود.

عامو رحیم ملاحی فرزند علیباش ملاحی معروف به علیباش سیبیل بود که روزهای عاشورا در تعزیه یا بقول بوشهریها شمر بازی نقش شمر رو داشت.

رحیم هم خیلی علافه داشت که جای پدر رو بگیره و شمر بشه . به همین دلیل سیبیل کلفتی مثل مرحوم پدر گذاشت .

یه روز اومد به مو گفت :آرزو دارم که روز عاشورا شمر باشم و تو که موزیک بلدی یه دسته طبل و موزیک راه بندازی و مو هم لباس شمر بپوشم و شمر بشم و توی محل راه بیفتیم و به امام حسین خدمت کنیم،ثوابش به ننه خدا بیامرزت هم میرسه.

خنده ام گرفته بود از اینکه این عامو رحیم ما میخواد شمر باشه اما به امام حسین خدمت کنه .

متاسفانه مو نتونستم کمکش کنم که به آرزوش برسه و شمر بشه و الان هم خبر ندارم که بالاخره شمر شد یا نه.

الان که فکرش میکنم ،پیش خودم میگم کاشکی کمکش میکردم که به آرزوش برسه و شمر بشه،چون با خلوص نیت میخواست شمر باشه و روح پدرش رو شاد کنه و خدمتی کنه به امام حسین.

بنده خدا نمیفهمید توی مملکتی زندگی میکنه که نقش امام حسین درآمدش بیشتره حتی اگر هم عقیده شمر باشه و نمیدونست اگر بره توی تعزیه نقش سرباز صفر گمنام امام زمان رو بازی کنه میتونه بشه مدیر کل، استاندار ونماینده مجلس، رییس پارس شمالی و جنوبی و شرقی و غربی .

عامو رحیم اگر شمر هم مثل تو فکر میکرده،مو هم پیرو شمرم .

+ نوشته شده در Sun 23 Dec 2007ساعت توسط فرازو |

مو چهار تا برادر و چهار تا خواهر دارم.

علاقمند شدن مو به موسیقی تحت تاثیر یکی از برادرام بود که ساز ترمپت میزد.

ای برادر مو که اسمش حیدر بود،نوازنده بدی نبود و با علاقه موسیقی رو دنبال میکرد،توی گروه موزیک نیروی دریایی بود. دوسال قبل از انقلاب از ارتش فرار کرد و ناپدید شد،ظاهرا با چند تا از دوستاش مذهبی شده بودند و رفته بودند توی کار جن گیری و از این حرفا .

وقتیکه مو رفتم دنبال یادگیری موسیقی همین برادر مانع میشد و میگفت این کارها عاقبت نداره و موزیک انسان رو از راه بدر میکنه.

چندین بار بخاطر اینکه نماز جمعه نمیرفتم از این برادر ارجمند کتک خوردم ،میگفت دنبال قرطی بازی و موزیک میری نماز جمعه نمیایی،در جوابش میگفتم که موزیک با عشق کار میکنم اما نماز جمعه نمیتونم برای تظاهر برم و خوشم نمیاد،خلاصه جای شما خالی کتک ها یی  از این برادر سر این بحث ها و کارهام میخوردم که بیا و ببین.

در بوشهر همه همسایه ها تلویزیون کشورههای عربی نگاه میکردند اما ما به فرموده این برادر عزیز نه حق داشتیم تلویزیون عربی نگاه کنیم و نه به رادیو عربی گوش کنیم.

احدی هم حق نداشت با این برادر حرف بزنه،تنها حسنی که این برادر ما داشت این بود که اگر از نظر بسیجیها مو کار خلافی انجام میدادم اونا مستقیم با مو صحبت نمکیرند و به برادر ارجمند گزارش میدادند و برادر هم در منزل حکم رو جاری میکرد.

یه  روز یکی از  بسیجیهای محل ما  گزارشی به برادر مو داده بود.

ماجرا از این قرار بود.

یه روز این بسیجی دلاور، مو  به خونشون دعوت کرد،این برادر بسیجی یک سالی از مو بزرگتر بود و گفت بیا خونه آلبوم عکسهام رو نگاه کن.مو هم رفتم خونشون.

آلبومش آورد و بعد از چند دقیقه ای گفت که پشتم خیلی میخاره میتونی نگاه کنی ببینی چی شده.مو فکر کردم منظور از پشتش کمرش باشه،یه مرتبه برادر بسیجی شلوارش رو پایین کشید و کینش رو نشون داد و گفت چیزی میبینی.

مو بلند شدم  با دو از خونشون خارج شدم و رفتم داستان رو برای مهدی چاپی که از دوستای صمیمیم بود تعریف کردم.

شب که برادرم حیدر برگشت خونه بدون سوال و جواب زد تو گوشم و گفت: کارت به جایی رسیده که توی کوچه فحش به امام میدی.

گفتم: کی فحش داده به امام؟

گفت که فلانی (همون برادر بسیجی)که دروغ نمیگه.

  دوست بسیجی  دست پیش گرفته بود که پس نیفته.مو هم اگه داستان اصلی رو برای برادر حزب اللهی خودم تعریف میکردم حتما جرمم دوبرابر میشد، به همین دلیل کتک رو خوردم و هیچی نگفتم .

اما یه درس گرفتم و این بود که اگه پشت بسیجی خارید و جای  که میخاره نخارونی  معنیش میشه فحش دادن به امام. 

 

+ نوشته شده در Sat 22 Dec 2007ساعت توسط فرازو |