تبليغاتX
یاد داشت های فرازو

روز جمعه ۲۷ ژوئیه اجرا در کشور انگلیس چارلتون پارک فستیوال وومد

روز ۲۸ و ۲۹ ژوئیه اجرا در کشور بلژیک فستیوال اسفینکس

روز ۲ اوت اجرا در کشور فرانسه شهر نانت

روزهای ۲۴ الی ۲۶ اوت اجرا در کشور سنگاپور فستیوال وومد

در اجرای  بلژیک و فرانسه چهار نفر هستیم(سعید شنبه زاده،نقیب شنبه زاده،عبدالله مقاتلی مطلق،محمود بردک نیا)

بقیه اجراها مو و نقیب اجرا میکنم.

برای اطلاع بیشتر در مورد فستیوالها و آدرس و محل اجرا به سایت فستیوال مراجعه کنید(آدرس سایت در اطلاعیه به زبان فرانسوی نوشته شده)

فیلم اجرای گروه شنبه زاده در پاریس در سال ۲۰۰۷ نیز آماده شده دوستانی که مایلند این فیلم بدستشون برسه لطف کنند به مو یه ایمل بزنند .

به امید دیدار.پیروز باشید.امیدوارم توی یکی از کنسرتها ببینمتون.

+ نوشته شده در Sat 21 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

اولین کنسرت این ماه  بخوبی برگزار کردیم.کنسرتمون در ایتالیا جزیره سیسیل شهر تااورمینا بود.محل اجرا یک تئاتر قدیمی به نام تئاتر آنتیکو بود.واقعا از اجرا راضی بودم و یکی از بهترین کنسرتهایی بود که داشتیم.تلویزیون ایتالیا هم برنامه رو ضبط کرد. یه گروه دیگه هم بعد از ما اجرا داشت که از برزیل بودن.زیلبرتو زیل خواننده برزیلی که علاوه بر خوانندگی وزیر فرهنگ برزیل هم هست،برام خیلی جالب بود که  وزیر فرهنگ یک کشور خواننده و موزسینه .دنیا چه دیدی شاید یه روزی توی کشور عزیزم ایران به مو هم لطف کنن و مو هم بشم دربون یا سرایدار  مجمتع فرهنگی بوشهر!



شهری که بودیم کنار دریا بود. هتل ما کنار دریا و بالکن اتاق رو به دریا،روز اول که در بالکن نشسته بودم یاد بوشهر افتادم و یاد زمان بچگی توی بوشهر.نمیدونم چرا یاد کارهای دوران بچگی افتادم.به یادم اومد که وقتی تابستون میشد برای اینکه پولی بدست بیاریم،مس کهنه و روی کهنه جمع میکردیم و میبردیم بازار میفروختیم.


مو با عباس کرمی و مهدی چاپی مس و روی کهنه جمع میکردیم.عباس از ما سنش کمتر بود اما خیلی نا قلا تر از ما بود.اهل دعوا و مرافه نبود،اما با فکر کردن همیشه حقش رو میگرفت و خیلی هم دوز و کلک بلد بود.به ما یاد میداد که وقتی میله آنتن جمع میکنیم و برای فروش میبریم،توی میله های آنتن خاک بریزیم تا سنگین تر بشه و همینطور وسط سیمهای مسی سنگ بزاریم و گلوله کنیم تا سنگین بشن.بعد هم میرفتیم دم دروازه توی بازار قنادها دکون ملا حسین تبر تیشه،ملا حسین دکونش ربروی عطاری درویش منش بود.مرد پیری بود که چشمهاش هم خوب نمیدید.یه دکون دیگه هم بود که مس و روی کهنه میخرید ولی عباس میگفت او خیلی زرنگه و نمیشه سرش کلاه بزاری و ملا حسین چشماش درست نمیبینه و بهتره روی ملا حسین بفروشیم.


بعضی وقتها هم با عباس می رفتیم بادم دزدی دم دکون حاج کریم درویشی و از توی سینی بادمی یواشکی بادم توی جیبمون میزاشتیم.بعدش میومدیم تقسیم میکردیم.برای تقسیم کردن عباس میگفت چشمامون ببندیم و یکی یکی بادم برداریم.اینطوری عادلانه تقسیم میشه و ریز و درشت شانسی برمیداریم ولی اگر چشممون باز باشه همش درشتها رو برمیداریم.مو هم ساده چشمم میبستم و یکی برمیداشتم و بعدش او چشمش میبست و یکی برمیداشت.اما آخر سر از پنجاه بادم ۱۰ تا بیشتر نصیبم نمیشد.یه روز مچش گرفتم و فهمیدم چه میکنه.وقتی مو چشم میبستم که یه بادم بردارم او همون موقع چند تا میزاشت توی جیبش.


توی محل ما تقریبا همه بچه ها مس کهنه و روی کهنه فروشی کردن،یکمی هم که بزرگتر میشدن میرفتن توی کار مزوری و تخلیه بارهای غراب و کشتیهای تجاری.


بعدش هم خیلی که پیشرفت میکردن یه کارت جاشویی و سفر به کویت و دبی با لنج.


توی محل ما میگفتن دزدی از غراب حلاله.همه یه پا مجتهد شده بودن و خودشون برای خودشون فتوا صادر کرده بودن که هر کی توی غراب کار میکنه اگه دزدی هم کنه توی غراب اشکالی نداره.


مو مس فروشی کردم و کار غراب اما نتونستم مثل بقیه هم محلی هام کارت جاشویی بگیرم و متاسفانه پیشرفتم تکمیل نشد.


اما سفر کردن هم همیشه آرزوی بچه های محل بود،حداقل اینکاره شدم و خوب سفر میکنم ،اما نه سفر باغراب و لنج.


خیلی دلم میخواد کار جاشویی هم تجربه کنم و با لنج سفر کنم.


این روزها خیلی هوس کردم به بندر عباس سفر کنم.یکی از شهرهایی که توی دنیا خیلی دوسش دارم بندرعباسه.


 

+ نوشته شده در Mon 16 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

این روزها زیاد نمیتونم بنویسم ،چند روز دیگه کنسرتام شروع میشه.پنجشنبه باید بریم ایتالیا،بعدش میریم لندن و بعد بروکسل و بعد هم میریم نانت.

فکرم مشغولن و هر چی نی انبونه میزن و ظبط میکنم و گوش میدم ،میبینم خیلی کم دارم.

تمام کارهای قدیمی بندری آبادنی و بوشهری رو گیر آوردم و چند مدتی مشغول یاد گیری ملودیهای بندری آبادانی بودم.بعدش میخوام موسیقی بندر عباس شروع کنم و ملودیهای بندر عباسی با نی جفتی بزنم. خیلی قشنگن موسیقی بندر .

وقتی نی انبونه و نی جفتی میزنی خیلی کمک میشه که ملودیهای مختلف بزنی،اما باید شعورت برسه که وقتی کار کنسرت میکنی همچی با هم قاطی نکنی و آبادانی نزنی بگی بوشهریه یا بندر عباسی بزنی بگی آبادانیه.

نقیب از تمرین زیاد خسته میشه. حقم داره بچه چهارده ساله اینجا تازه وقت بازی و دختر بازی و خلاصه تازه داره میفهمه دنیا دسته کیه.

مو هم همش میگم بیا ساز بزن و تمرین کنیم. بنده خدا هم خوب همراهی میکنه اما میفهمم خسته میشه.

ای یو توب چیز خیلی خوبیه آدم میتونه کنسرتهای مختلف ببینه.تصمیم دارم با نقیب بریم ترکیه که نقیب سبک تمپو نوازی ترکی هم یاد بگیره و بعدش هم میرم مصر البته سال دیگه.

چند ماه دیگه میریم دبی با بیلی کوبم و یک گروه جاز امریکایی توی دبی برنامه داریم و برنامه مفصلی هم داریم.خوشحالم چون نزدیک ایرانه و شاید بچه های بوشهر هم ملاقات کنم.

امسال سال خوبی بود.کارم برای ومکسWOMAX هم انتخاب شده و امسال در ومکس ۲۰۰۷ کارم جزو کارهای انتخابی بوده و اونجا کنسرت میدم.

خدا را شکر.اما دلم برای بوشهر و ایران تنگ شده.بعضی وقتها خواب میبینم رفتم بوشهر و بعد یه عده ای میخوان بگیرن اما مو پرواز میکنم.ای حال میده وقتی توی خواب پرواز میکنی،صبح که از خواب بیدار میشی کلی انرژی داری.

 

وقتی تو خواب پرواز میکنم یه عده ای میخوان پاهام بگیرن اما نمیتونن.

همش رو دریا پرواز میکنم و وقتی میخوام فرود بیام پاهام که روی آب میرسه موج درست میکنه.ای حال میده پرواز کنی تو خواب.

یکی پرواز توی خواب خیلی حال میده یکی خوش خوشان توی خواب.صبح که بیدار میشی حال میکنی(میگن حلاله و اشکال نداره)

امون از وقتی که توی خواب گرفتار میشی و خواب میبینی رفتی بوشهر و دیگه نمیتونی برگردی و نمیتونی خارج بشی.صبح تا شب حال نداری.

بعضی شبها هم خواب میبینم که رفتم بوشهر یه چند نفری که ریش دارن و بو گند میدن گرفتنم و کتکم میزنن و با چاقو میان طرفم و میگیرنم. میبرنم یه جایی و تا بخورم میزننم .

ای خوایها که میبینم تا مدتها فکر بوشهر و ایران از سرم در میره و خدا را شکر میکنم که پاریسم.

اما همش خوابن. جدی نگیرید.

چه خوش خوشانش،چه پروازش و چه کتک خوردنش.

اما حال میده خواب ببینی.

پرواز وخوش خوشان ،همش دلم میخواد از این خوابها ببینم.

خواهش میکنم آقایان بو گندو  توی خوابم نیان و بزارن حداقل یه خواب راحتی داشته باشم.

 امروز روز خوبی بود حسابی ساز زدم و داشت کم کم توی ساز زدن زارم میگرفت،جاتون خالی خیلی حال داد.

+ نوشته شده در Mon 9 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

برگشتم بوشهر ورفتم شرکت گفتم که نمیتونم غواصی کنم .فرستادنم یه بخش دیگه  . اونجا کاتالوگ ماشینها و ابزار آلات نگه داری میکردند،یکی از بچه های بوشهر به نام موجی  اهل محله کوتی و یه مهندس کازرونی اونجا کار میکردند. موجی چندین سال بود توی شرکت کار میکرد و توی این بخش. توی چند سالی که با این مهندس کازرونی همکار بود مثل اینکه فقط دو روز اول باهاش حرف میزده و از اون به بعد هیچوقت باهاش صحبت نکرده بود.

مو هم رفتم پیش این دونفر مشغول شدم،البته چه مشغولی از صبح تا بعد از ظهر نشسته بودیم.

مو حوصله ام سر میرفت و میرفتم توی شرکت قدم میزدم و با کارگرای دیگه حرف میزدم.فضای عجیبی بود این شرکت،تمام صحبتها سر اضافه کار و وام گرفتن و جنس قسطی خریدن بود. همه از مسولین شرکت مینالیدن ولی کسی اعتراض نمیکرد.

توی همین زمان بود که از جزیره کیش باهام تماس گرفتن،که برای برنامه برم توی یه بازار اجرا کنم.قبول نکردم.دوباره یک هفته بعدش تماس گرفتن،بازم قبول نکردم.

یکماه توی شرکت کار کردم،دیگه کم کم داشتم دیونه میشدم،صبح ساعت چهار بیدار میشدم و از ساعت شش باید سر کار میرفتم و داستانهای گرفتن وام و اقساط و مشکلات شرکت گوش میکردم و همچنین گزارش فوتبال ایرانجوان و شاهین.کارگرهایی که بوشهر زندگی میکردند باید چهار صبح از خواب بیدار میشدند تا بتونن شش صبح سر کار باشن،یه تعدای زیادی کارگر از خشت و کنار تخته و برازجون و آبپخش میومدند،فاصله شهر یا دهاتی که زندگی میکردند تا بوشهر بین یک تا سه ساعت بود. یعنی کارگری که خشت زندگی میکرد میبایست ساعت یک شب از خواب بیدار بشه تا یه چیزی بخوره و آماده بشه و سه ساعت اتوبوس سوار بشه تا برسه سر کار و اگه اضافه کاری میکرد که معمولا اغلب برای اینکه دریافتیشون بیشتر بشه اضافه کاری میکردند ،باید تا ساعت شش بعد از ظهر کار میکرد و ساعت هفت با سرویس بره خونه و ساعت ده میرسید به شهرش و دوباره روز بعد ساعت یک از خواب بیدار میشد.برای ماهی ۵۰ هزار تومان. بنده خداها برای درآمد بیشتر از روستاها ماست محلی  و رطب میاوردند و به کارگرهای دیگه می فروختند تا پول بیشتری بدست بیارند.میگفتند و قتی میام سر کار بچه هامون خوابن و میرم خونه هم خواب و اصلا ما رو نمیبینند.مو نمیدونم این فیلم سازهای بوشهر و ایران و مستند سازها کجان که از زندگی این آدمها فیلم بسازن .

رفتم استعفا  بدم ایرج برقیان که از دوستان بود و سالها توی شرکت کار کرده بود رای ام زد.ایرج میگفت اینجا تو امنیت شغلی داری و آینده داری و بازنشستگی و مزایا ،بمون، عادت میکنی.

یک هفته ای گذشت،بدون اینکه با کسی در میون بزارم ، دیگه نرفتم شرکت .قد آینده و میزایا و بازنشستگی زدم با رفتن به اون شرکت از زندگی بازنشسته میشدم.

بعد از چند روزی دوباره از کیش با هام تماس گرفتن و دعوت کردند برای برنامه،شرایط سوال کردم و محل اجرا و خلاصه چگونگی اجرامون.

دعوت کننده یه بازار بود به نام بازار ایران.بهشون گفتم ما توی بازار اجرا نمیکنیم.گفتن که در بازار نیست و روی صحنه کنسرت اجرا میشه.

مو هم با تعدای از بچه ها هماهنگ کردم و آماده شدیم برای سفر.

اسماعیل بختیاری،محسن شریفیان،رستم علیشرفی و خودم و فکر کنم حسین سنگسر. درست یادم نمیاد سری اول حسین سنگسر با هامون بود یا نه.

رفتیم چارک با یه ماشین شخصی و از چارک با قایق رفتیم کیش.

سفر از چارک تا کیش با این قایقها خیلی باحالن و خیلی هم خطرناک.

رسیدیم کیش.مو اولین بار بود میرفتم جزیره کیش.توی اسکله اومدن دنبالمون و بردنمون به یه هتل نزدیکیهای بازار ایران.

بازار ایران یه سوله بود که کرده بودنش بازار ویه صحنه هم پشت بازار درست کرده بودن که برنامه های هنری داشته باشن و مردم جمع بشن و بعد برن خرید.

خلاصه شب شد و ما اجرا کردیم.محسن نی انبونه میزد ،مو دمام،رستم علیشرفی میخوند،اسماعیل ضرب و تمپو  میزد.فکر کنم که حسین سنگسر این سری با ما نبود.به هر حال اجرا غلغله شد و جای سوزن انداختن نبود.این برنامه یکهفته ادامه داشت و مدیر بازار وسوسه شد و گفت یه کنسرت در تالار دانشگاه بزاریم.

گفتم میریم بوشهر و برمیگردیم.

رفتیم و برگشتیم و توی  تالار دانشگاه کیش هم اجرا کردیم.

مدیر بازار ایران به مو گفت که شرایطش دارید که همینجا بمونید.

مو گفتم چرا نه. اما مو برنامه هایی دارم که دلم میخواد ادامه بدم و هر شب اجرا و بازار گرمی کردن برای شما هدف کار مو نیست.

قرار شد که یه مجموعه فرهنگی درست کنیم.اما اجرا ها ادامه داشته باشه.

تعدای از بچه ها از جمله محسن شریفیان و رستم رفتند واسماعیل بختیاری و حسین سنگسر موندند.

دیگه از هتل هم خبری نبود و یه آلاچیق داده بودند به بچه ها و یکی از مغازه های بازار هم به عنوان دفتر کار ما بود که مو همون جا میخوابیدم.

واقعا سخت میگذشت،باید خودمون هم آشپزی میکردیم.

از نظر حقوقی هم چون مو از کیش خبر نداشتم یه مبلغی قراردادمون بود که خیلی برای کیش کم بود.

به مناسبت سال نو یه برنامه بزرگ توی کیش گذاشته بودن.ما هم اجرا داشتیم با چندین گروه دیگه.

برنامه ما واقعا جلب توجه کرد و دیگه توی کیش خوب شناخته شده بودیم.برنامه های رسمی سازمان هم دعوتمون میکردند.

بازار ایران میگفت که باید نصف پول اجرایی که از سازمان منطقه آزاد میگیرید به ما بدید.مو هم قبول کردم و میگفتم اینا ما رو به کیش دعوت کردند.

یه روزی رییس روابط عمومی سازمان مو به دفترش دعوت کرد.آقایی به نام شهرداد میرزایی.انسان بسیار با شخصیت و خوش پوش.

به مو پیشنهاد داد که خانه هنر و موسیقی کیش میخواد راه اندازی بشه و ما در نظر داریم شما رو به عنوان مسئول بزاریم.گفت باید طرح و برنامه داشته باشم و ارائه بدم.

انگار داشتم خواب میدیدم.هنوز وارد کیش نشده بودم و عرقم خشک نشده بود با چند تا اجرا پیشنهادهای خوب و باورم نمیشد که توی ایران میشه اینقدر راحت هم کار کرد.مدیر های سازمان که زیر نظر مدیر عاملی به نام یزدانپناه فعالیت میکردند،جنسشون با جنس مدیر های توی شهرستانها و جا های دیگه ایران فرق میکرد.اول اینکه مرتب و خوش لباس بودندو بوی گند عرق نمیدادند و دوم اینکه خیلی خوب فعالیت میکردند و جزیره با نظم و ترتیب و امنی رو درست کرده بودند.

ترافیک کیش در دنیا نمونه بود و امنیت در رانندگی و میزان تصادفات خیلی پایین بود.از دزدی خبری نبود.معتاد زیاد نبود.رستورانها موسیقی زنده داشتند و برنامه های هنری مختلفی برگزار میشد و خلاصه انگار نه انگار ایران بود .

مو تمام مشکلاتی که توی ایران داشتم یادم رفته بود  و به زندگی توی ایران داشتم امیدوارم میشدم و حتی بدبینی های نسبت به نظام کشور و مدیراش و بدی های ارشاد وشهرم و ادارت و خلاصه داخل کشور از یاد برده بودم.میگفتم بالاخره این یزدانپناه هم نماینده دولته و نتیجه گرفته بودم که نظام کشور بد نیست و آدمها و مسوولاش در کشور بد عمل میکنند .یزدانپناه با عملکرد خوبش به خیلی از مردم کلک زده بود یعنی تمام مشکلات پشت پرده به دوش گرفته بود و خوشی و آباد کردن و نشاط به مردم میداد .

بچه هایی که باهام خیلی همکاری کردند و واقعا خیلی بهشون سخت گذشت و همیشه مدیون زحماتشون هستم و خواهم بود و توی پیشرفت مو و کارم و پیشرفت خانه هنر خیلی موثر بودن ،حسین سنگسر ،اسماعیل بختیاری که بیشتر از همه اونجا موند و توی خانه هنر هم خیلی کمکم میکرد(یکی از بهترین دوستانی که توی زندگیم داشتم،نه تنها موزسین خوبیه بلکه انسان با تربیت و خانواده دار،مثل پیر مرد ها میمونه لباس پوشیدنش و آدم یاد عکسهای قدیمی قشنگ میندازه)هیچوقت زحمات این بچه ها رو فراموش نمیکنم.خصوصا اسماعیل بختیاری ،محسن شریفیان ،رستم علیشرفی ،محمد رضا مختارزاده،اصغر غلامیان،محمود بردک نیا،امید مشهد پور،یاسر مرادزاده،مجتبی خورده بین مقدم ،احمد پور افریقا،میرزا زبردست ،حبیب مفتاح بوشهری.

 حبیب مفتاح بیشتر از همه کیش موند و تا آخر باهام بود و کیش رو با هم ترک کردیم.

ادامه داره 

 

 

+ نوشته شده در Thu 5 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

رفتم خونسرخ ماموریت از طرف شرکت صدرا یا صنایع دریایی یا صنعتی دریایی.

این تغییر اسمشم داستانها داره که از داستان مو خارجه و حوصله تعریفش ندارم.

خلاصه بردنمون خونسرخ و بعد هم به نزدیکیهای دریا رفتیم و سوار قایق شدیم و رفتیم توی یه جزیره آهنی بزرگی که مال شرکت صدرا بود و مال کارهای صنایع دریایی بود.

توی این جزیره آهنی که تا ساحل هم فاصله نداشت خوابگاه ما بود.

وقتی رسیدم غروب بود و محل خوابم که معلوم شد، با چند تا کارگر دیگه ملاقات کردم که چند وقتی بود اونجا بودن و اهل بوشهر و محله صلح آباد،سلام علیکی کردیم و اونا گفتن یکی از بچه های محلتون هم اینجا غواصه،خوشحال شدم و گفتم کیه،گفتن حمید مختارزاده. رفتم پیداش کردم ،از دیدن مو تعجب کرد و گفت مگه تو خارج نبودی.

گفتم خارج بودم اما حالا داخلم. از کار غواصی سوال کردم.برام توضیح داد که چه میکنن.داستان از این قرار بود که شرکت ایتالیایی غواصی کار را از دولت ایران گرفته بود و قرار داد داشت و بعد همون شرکت ایتالیایی اومده بود با یک شرکت ایرانی که صدار باشه قرارداد بسته بود که کار غواصی انجام بدن.کار هم این بود که غواصها باید  ۱۰ متر غوص کنند و داخل لوله های بزرگ بشن و داخل لوله ۵۰ متری برن و قطعاتی وصل کنند.

از حمید سوال کردم اگر زمانی که ۵۰ متر داخل لوله میرید اکسیژن کم بیاد یا اتفاقی بیفته ،آدم نمیتونه به سطح آب بیاد .شما به چه قیمتی این کار انجام میدید.

جواب داد از روی احتیاج و گفت هر کس تا حالا اومده اینجا یکی دو روز بیشتر نمونده و برگشته به ما گفته شما احمقید.مو هم گفتم بد هم نگفته.او به مو گفت به حکم کارت توجه کردی یا نه.گفتم نه زیاد توی بحر این حرفها نبودم از بس فکرم مشغول بوده. او گفت توی حکم ما و همینطور تو، نوشته کارگر جوشکار ،نه غواص.چون شرکت ما رو به عنوان کارگر جوشکار استخدام میکنه و مزایای یه کارگر درجه سه جوشکاری رو به ما میده نه یه غواص صنعتی.

پیش خودم داشتم میگفتم صد رحمت به مرکز سرود ارشاد و ارشاد اسلامی بوشهر و واقعا نمیدونستم مردم با چه زحمتی نون میخورن و به قیمت جونشون برای زن و بچه شون نون تهیه میکنن.

شب نتونستم درست بخوابم و کابوس میدیدم.روز اول به عنوان کمکی غواصها کار کردم.یه بازرس غواص ایتالیایی هم اومد .کارگر های دیگه با مسخره بازی و مستر مستر دانکی دانکی به حساب خودشون داشتن مسخرش میکردن.مو از لوس بازی کارگرا که خودشون بازیچه دیگران بودن چندشم میشد.شروع کردم با آقای ایتالیایی حرف زدن.اهل میلان بود و تعجب کرد از اینکه انگلیسی خوب حرف میزنم.

براش گفتم که ایتالیا بودم و توی شهر میلان چند ساعتی توقف کردم.گفت برای چه و گفتم که موزیسین بودم و به کشورهای مختلفی سفر کردم.گفت پس اینجا چه میکنی.گفتم نمیفهمم.

خلاصه روز اول گذشت،یه روز نبود یه سال بود.نمی تونستم قبول کنم که برای ۵۰ هزار تومان خودکشی کنم .از دیدن کارگرهای بیچاره که برای چندر غاز جونشون به خطر میانداختن داشتم دیونه میشدم و راستش نمیخواستم عمرم برای صدرا یا رییسش تلف بشه و یه لحظه یادم افتاد که خیلی کارها دارم و جای مو اینجا نیست و مو برای این کارها ساخته نشدم.

فردا اول وقت اسبابم جمع کردم و گفتم آقایان خدا حافظ.

اما دلم برای اون ساحل زیبا تنگ شده و همینطور برای اون کارگرهای مظلوم.امیدوارم هر جا هستند خدا نگه دارشون باشه. 

+ نوشته شده در Wed 4 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

یکی از دوستان هی پیغام میزاره و ناراحته از خاطرات مو و میگه حقیقت رو ننویس و دستکاری کن چون صلاح نیست و به بعضی ها بر میخوره.اما حقیقت باید گفت و نوشت.

از امریکا که برگشتم،خیلی افسرده بودم.دیگه حال و حوصله هیچی نداشتم.

از نیویورک به بوشهر،بیکار و آینده تاریک.

افسردگی شدید. دیگه حال و حوصله هیچی نداشتم.

موسیقی هم با وضعیتی که تا اون زمان ادامه داده بودم و هدفهایی که داشتم،داشت میشد یه رویا.

تصمیم جدی گرفتم که دیگه موسیقی حرفه ای بزارم کنار.

شروع کردم به دنبال یه کاری گشتن.یکی از دوستام گفت برو پیش استاندار،استاندار بچه بوشهره.

یه روز با تمام لوحه ها و نشانهای جشنواره های مختلف و روزنامه ها رفتم پیش استاندار بوشهر آقای ندیمی بوشهری.

گفتم مو یه هنرمندم و محتاج کار و مثل گدا ها التماس کار کردم.

او گفت با یه مجموعه تماس میگیرم تا مشکلت حل بشه و هفته دیگه سر بزن.

هفته دیگه رفتم ،او گفت در شرکت صنعتی دریایی برات کار پیدا کردم.اولش تعجب کردم و گفتم شاید این استاندار متوجه نشده که مو کار هنری میکنم یا شاید در اون شرکت کار هنری میکنن و یا اصلا هنر براش کار محسوب نمیشد.

به هر حال گفتم ممنون و از اونجایی که  احتیاج به کار داشتم ،نامه گرفتم و رفتم پیش رییس صنایع دریایی  سالمی زاده و گفتم شاید توی اون شرکت کار فرهنگی هنری هم داشته باشن.

ازم سوال کرد چه کاری بلدی گفتم هنر مندم،او گفت ما با چکش سر و کار داریم نه هنر.

گفت چیزی دیگه بلد نیستی. گفتم یه کمی غواصی.

گفت مینویسم برو قسمت غواصی شرکت.

رفتیم غواص شرکت صنایع دریایی شدیم.

مو فقط یه دوره کوتاه غواصی سطح دیده بودم (زمانی که جبهه بودم) ولی غواصی عمق بلد نبودم.

یه آموزش هر دم بیل گذاشتن و گفتن خوبه میتونی غوص کنی و برو ماموریت به بندرعباس.

رفتم به بندر عباس به خون سرخ بندر.

هر وقت این ترانه بندری میشنوم یاد اون زمان میفتم .

قد یارم بلنده چشمونش مثل قنده

توی یه جایی از ترانه اسم خون سرخ میاره.

بگذریم .

رسیدیم خونسرخ.

ادامه داره

+ نوشته شده در Tue 3 Jul 2007ساعت توسط فرازو |

هف کردن hofدر زبان بوشهری معنیش میشه فوت کردن.هف کردن معمولا استفادش

برای باد کردن بمبوله(بادکنک) یا خاموش کردن شمع و مصارفی از این قبیل میباشه.

یه چیزی دیگه هم توی زبون بوشهری داریم که خیلی نزدیکه به این هف کردن ، اون هفکه دادنه. هفکه دادن معولا هفی میباشه که با منظور خاصی تولید میشه. معمولا هفکه یا جنبه اعتراض به یک مسئله داره یا از حیرت از پدیده خاصی داده میشه.

اگه هفکه برای اعتراض باشه بعد از هفکه همیشه چند کلمه ای گفته میشه،مثل ای دنیا،ای جوانی،ای دادبیداد،خو ب باشه و از این قبیل حرفها.

اگه منظور تشویق باشه معولا دست میزنیم روی سر خودمون و میگیم ،خدا   یا میگیم   ای دیگه چنن.

این دوره زمونه اگه میخواین کسی بهتون  گیر   نده   فقط هف کنید.

اگر هفکه بدین معناش اینه که یه چیزی حس کردین ،یا نسبت به چیزی اعتراض دارین یا طرفدار چیزی هستید.

هفکه اعتراضی معولا با منگه همراست،منگه یعنی چه(منگه غر غر کردنه اعتراضی و حرف زدن با خودته که اعتراضت رو کلامی اعلام میکنی و خیلی یواش)

اگه منگه ها زیاد بشن تبدیل میشه به بلمبه دادن(وقتی که دیگه از چیزی نمیترسی و اعتراضت رو با شهامت بیان میکنی )

بلمبه آخرین مرحله هفکه دادنه و معمولا افرادی که بلمبه میدن صاحب سبکن و پیرو دارن.

نی انبونه هم میتونیم توش فوت کنیم یا هف کنیم یا میتونیم توش هفکه بدیم یا بلمبه بدیم.

نه تنها نی انبونه بلکه در تمام سبک های هنری و علمی و تمام شئون زندگی راه انتخاب داریم و میتونیم این راهها رو انتخاب کنیم.

مرز بین بلمبه و گرد و خاک کردن خیلی نزدیکه و آدمهای بی اطلاع زود میتونن گول بخورن و گرد و خاک کردن خیلی از از آدمها رو با بلمبه دادن اشتباه بگیرن.

فرق بلمبه با گرد خاک چیه(کسی که بلمبه میده اولش هفکه داده و بعدش منگه داده و بعدش بلمبه ولی کسی که گرد و خاک میکنه فقط ادای شخص بلمبه زن رو در میاره و از عمق داستان خبر نداره و برای منفعت شخصی و مادیش فیلم بازی میکنه و حسی پشتش نیست)

امروز آدمهایی که واقعی بلمبه میدن مردم کمتر حرفشون رو میفهمن و بهتر بگم بازاری ندارن ،اما گرد وخاک بازار فراونی داری چون از سطح حرف میزنه ولی عمقی نداره.

مثلا معماری که بهش سفارش میدن یه دریاچه یا استخری رو طراحی کن که شبیه دریا باشه،با رفتن به دریا و گرفتن چند تا عکس از سطح دریا و اون چیزی که آدمهای معمولی و سطحی نگر از دریا میبینن ،استخری طراحی میکنه. این استخر حتی موج مصنوعی هم داره و شاید هم خیلی قشنگ باشه و درست مثل سطح دریا و مو به مو اجرا شده باشه.

خیلیها با رفتن به این استخر و شنا کردن لذت میبرن.

اگه معمار و طراح این استخر آدمی باشه که اهل بلمبه زدن باشه و دنبال حقیقت ،این ماکتی که ساخته راهنمایی میتونه باشه برای شناخت بیشتر اصل داستان که همون دریاست و گرنه چیزی میسازه که میخواد با دریا رقابت کنه و بگه این ساخته من از دریا بهتره و اصلا هدفش این نیست که معرف دریا باشه و نمونه و الگوی اصلی رو به مردم معرفی کنه و میخواد منعفعت مادیش رو ببره،هر چند که این استخر برای دریانورد ماهر و غواص خبره خنده داره .

دریانورد و غواص میان وسط و بلمبه میدن و به مردم میگن بخدا این چیزی که شما میبینید یک هزارم اصلشم نیست،اما بعضی وقتها توضیحات غواص و دریانورد اینقدر حرفه ایه که مردم عادی رو خسته میکنه و دلزده.

غواص حرفه ای میاد از محاسبات و جدول انگلیسی برای در عمق رفتن صحبت میکنه و از تکنیک غواصی و دریانورد هم از محاسبات هندسی دریانوردی،تمام این بحث ها آدمهایی که فقط میخوان از سادگی لذت ببرن رو خسته میکنه.اون چیزی که غواص تجربه کرده و رفتن به عمق ۵۰ متری یا ۱۰۰ متری یه آدم معمولی تجربه نکرده و فرقش رو نمیفهمه.اما اون استخر از سطح حرف میزنه و برای همه قابل فهمه.

غواص قابل باید اول مردم رو با سطح آشنا کنه یعنی همون اندازه که درکشون میرسه و کم کم ببرتشون توی عمق.

خیلی از روشنفکر ها و هنرمندان مثل غواص ماهرین که همش میخوان با تکنیک حرف بزنن و عمق .فراموش میکنن و با عوام فاصله میگیرن و توقع دارن همه عمق رو بشناسن و وقتی سر خورده میشن ،میشن دشمن عوام.

همینجا میدون برای اونایی که فقط شعورشون در حد سطحه باز میشه و با نشون دادن یه ذره از کپی دریا روی مردم سوار میشن.

اگه میخواین بلمبه زن باشین اول باید تعریف کنید که هفکه شما و منگه شما سرچشمش از کجان.

امروز توی دنیا اونایی که سطح رو نشون میدن طرفدارهای زیادی دارن و گردو خاک میکنن. آدمهایی که از هر موضوعی فقط آخر داستان رو کپی میکنن.مثلا

بدون اینکه زحمتی کشیده باشن و فقط با تقلید از  شیوه لباس پوشیدن و حرکات و  ژست آدمهای بزرگ و معروف خودشون رو به عوام قالب میکنن.

از این دسته زیاد هستند،آهنگساز،خواننده،پژوهشگر،رهبر ارکستر وشاعر و نقاش و مهندس و دکترو ....

اگه میخوایید کلاه سرتون نره غوص کنید.

اگه میخوایید زندگی بی دردسری داشته باشید،هف کنید و هفکه ندید،اگه میخواید پولدار بشید بلمبه ندید و گرد خاک کنید.

 

+ نوشته شده در Mon 25 Jun 2007ساعت توسط فرازو |