دلم میخواست که چند تا جوان که علاقمند هستند و تلاش میکنن و کسی تحویلشون نمیگیره با هام باشن تا تشویق بشن.
عبدالله مقاتلی یکیش بود و همیشه هم با مو همکاری نزدیک داشت.
محمد رضا زنگویی که توی یکی از کنسرتها در تهران همراهیم کرده بود و خیلی علاقه داشت که ادامه بده و محسن شریفیان که از نظر مو خیلی تلاش میکرد و واقعا میخواست که بین موزیسینهای بوشهر جایی داشته باشه و جدی بود .
راستش توی بوشهر هیچوقت کسی دست مو نگرفته بود و همیشه بهم ضربه زده بودند و میخواستم این رسم برداشته بشه و به هم کمک کنیم. مو با اینکه خودم نی انبان و نی جفتی میزدم و قبل از اون در چند تا اجرا محسن به عنوان نوازنده سنج و همخوان مو رو همراهی کرده بود اما این فرصت در اختیارش گذاشتم و نا گفته نمونه چیزی که باعث شده بود از نظر مو نوازندگیش خوب جلوه کنه سبک و شیوه قطعات بندری بود و با تعصبی که مو روی موسیقی بوشهری داشتم هیچوقت تمام و کمال به موسیقی بندری آبادانی گوش نکرده بودم ،مثل کارهای سهراب شاپوری و بهرام مهربخش و همین مسئله باعث شده بود شناخت خوبی از شیوه نوازندگی نی انبان نداشته باشم . کارهای محسن تقلید مو به موی بهرام مهربخش و سهراب شاپوری بود و این مسئله رو مدتها بعد متوجه شدم که عینک تعصب از چشمم برداشته بودم و تمام آثار مختلف بندری آبادانی قدیمی و جدید و بندرعباسی و خلاصه هر چیزی که مربوط به جنوب ایران و کشورهای حاشیه خلیج و موسیقی بندری لس آنجلسی بود شروع کردم بادقت گوش کردن و فهمیدم که با تعصب بیخودی چه کلاه بزرگی سرم رفته بود،البته این محسن شریفیان تنها نبود که شیفته موسیقی بندری آبادنی بود و تحت تاثیر مستقیم این شیوه ساز میزد حتی عبدو و خیلی از نوازندگان دیگه نی انبان در بوشهر کارشون تحت تاثیر مستقیم موسیقی بندری آبادانی بود و هست.
کپی کار محسن در نوازندگی نی انبان از سبک بهرام مهربخش تا حدی بود که در واشنگتن بعد از اجرا در ماشین دوستی به نام ایرج نشسته بودیم و ایشون نواری رو در ماشین گذاشته بود،مو فکر کردم سرپنجه ای که محسن توی اجرا زده ظبط کرده و گفتم با چی کارمون رو ضبط کردی و او در جواب گفت این سی دی محمود جهانه.
از تعصب بی جای خودم که حس هنریم رو کشته بود، شرمنده ام و هیچ وقت خودم نمی بخشم. شما هم اگه علاقمند موسیقی بوشهر و جنوب هستید ، بهتون پیشنهاد میکنم همه کارهای ضبط شده به نام موسیقی جنوب رو بشنوید تا بهتر متوجه این کپی برداریها شوید،البته متاسفانه کارهایی مثل بندری آبادانی قدیمی و کارهای خوانندگان قدیمی بندرعباسی کمتر در دست رس هستند ولی میشه از روی وب پیدا کرد تعدای از اونا رو .
البته از نظر مو کپی کار در موسیقی اشکالی نداره و لی با ذکر ماخذ و نه اینکه موسیقی آبادانی ها و بندر عباسی ها رو کپی کنیم و اسمی ازشون نبریم.
خلاصه از اصل داستان دور نشیم.
جمع شدیم و رفتیم عکاسی روبروی پمپ بنزین باغ زهرا و عکس گرفتیم که بفرستم امریکا.
توضیحات موسیقی و عکس و کپی پاس بچه ها هم فرستادم امریکا.
با هام تماس گرفتن و گفتند برای گرفتن ویزا به ترکیه میرید یا امارات،و مو گفتم امارات چون برامون راحت تر بود.
دعوت نامه ها رو فرستاده بودن سفارت امریکا توی ابوظبی.
محمد رضا زنگویی پرستار بود و برای امتحانی رفته بود دبی،بهش گفتم بمونه تا ما هم برسیم و بریم برای ویزا.
به محسن شریفیان گفتم که بوشهر بمونه تا مو و عبدالله اول بریم ببینیم وضعیت چطوره و آیا لازم هست که تو هم بیایی امارات و اصلا ویزا میدن به ما یا نه .الکی پا نشیم همه راه بیفتیم و خرج کنیم و آخرش بگن نه.
مو زیاد پول نداشتم طبق معمول همیشه.پول بلیط خودم دادم و عبدالله .
یکی از بچه های محلمون به نام حسن جلالی بهم گفت داری میری دبی یه دوربین و وسایل یدکی ماشینم رو میتونی برام بخری.مو هم گفتم باشه.او ۵۰۰ هزار تومان بهم داد تا یه هندی کم و وسایل ماشینش بخرم.
رفتیم دبی با عبدالله .رسیدیم فرودگاه اما از محمد رضا زنگویی خبری نبود.
تماس گرفتیم بوشهر خونشون دیدم که گوشی برداشت،بهش گفتم تو که بوشهری مگه قرار نبود اینجا باشی.گفت پولمون تمام شد مجبور شدم برگردم.
مو هم عصبی شدم و گفتم اصلا تو مال ای حرفا نیستی و خداحافظ.
مو به اندازه اقامت سه روز توی هتل و غذای ۲ روز خودم به تنهایی پول داشتم.از عبدالله پرسیدم تو چقدر با خودت پول آوردی.
او هم گفت هیچی. داشتم دیونه میشدم.او از زنگویی اینم از عبدالله که اومده سفر یک قرون پول توی جیبش نیست.
رفتیم مسافرخونه ای که اسمش هتل بود به نام خلیج.
ایرانی بودن اما یکجوری بود رفتارشون با ما ،انگار منت گذاشتن به ما جا دادن.
اصلا تحویل نمگیرفتن.پول سه روز اقامت هم جلو جلو گرفتن.
فرداش رفتیم تاکسی سوار شدیم از دبی به سمت ابوظبی چهارشنبه بود یا پنجشنبه یادم نمیاد اما فرداش تعطیل آخر هفته بود اونجا.
ما رسیدیم دم سفارت امریکای جهانخوار اما دیر رسیدیم و گفتن باید دو روز دیگه بیایم.
با این حساب ما دیگه پولی نداشتیم که امارات بمونیم و یا باید توی خیابون میخوابیدیم یا برگردیم ایران و پول غذا هم نداشتیم.
به عبدالله گفتم چه کنیم،مهلت نداد که حرفم تموم بشه.گفت برگردیم سنگین تریم.
مو هم گفتم :مو باید برم امریکا کنسرت بدم و کار نشد وجود نداره.
با شریفیان تماس گرفتم گفتم وضع خرابه و فعلا منتظر تماس بعدی باش.
عبدالله گفت با چه پولی بمونیم.گفتم با امریکا تماس میگیرم میگم وضع اینجوریه تا برامون پول بفرستن.
تماس گرفتم و اونا هم قبول کردن ولی یک هفته طول میکشید تا بدستم برسه.
اما پول رفیقم بود که قرار بود براش هندی کم بخرم.
با دست زدن به پول رفیق هزینه چند روز دیگه هتل هم دادم.اما برای غذا به عبدالله گفتم باید صرفه جویی کنیم و بخدا دو روز انجیر خوردیم. خیلی هم خوشمزه بود و شکممون راحت کار میکرد.
همیشه وقتی که مشکلی برام پیش میاد از خونه میزنم بیرون و کیلومترها راه میرم یا میدوم.
از هتل زدم بیرون،خیابونها چراغونی بود و همه جا نوشته شده بود فستیوال دبی.
برگشتم هتل از هتلی سوال کردم این فستیوال چیه.گفت فستیوال خرید دبی.گفتم موسیقی هم داره.گفت آره.
به فکر افتادم که برم دفتر فستیوال پیدا کنم و با مسولاش حرف بزنم.
فرداش راه افتادم کت پوشیدم و کراواتی زدم و آلبوم عکس اجراهام هم زیر بغل.
سوال کردم و بالاخره اسم رییس فستیوال و محل دفترش پیدا کردم.
رییس فستیوال شخصی بود به نام دکتر عبید رییس گمرک دبی.
رفتم دفترش،به منشی الکی گفتم با ایشون قرار دارم.گفت اطلاع ندارم.گفتم خیلی ضروریه.گفت چند دقیقه دیگه دارن میرن بیرون میتونید در راه بهشون بگید.
دکتر عبید اومد بیرون با یه عالمه عرب دیگه دنبالش.رفتم جلو سلام کردم و مهلت ندادم و بی مقدمه گفتم گروه موسیقی ایرانی هستیم که برای اجرا داریم میریم امریکا و برای ویزا چند روزی اینجا اقامت داریم و بد نیست در فستیوال برنامه داشته باشیم.سری تکون داد گفت بد نیست و با مسول روابط عمومی صحبت کن.
مسول روابط عمومی هم همونجا بود.رفتم باهاش حرف زدم .همین که اومدم انگلیسی حرف بزنم ،گفت فارسی حرف بزن من ایرانیم.
مو هم توضیح دادم.گفت چقدر میگیرید هر روز، اگر بخوایید اجرا کنید.گفتم پولش مهم نیست.فقط هتل داره مشکل میسازه و میگه باید برید بیرون چون جا نداریم و محل اقامت میخواییم. گفت چه هتلی هستید و شماره هتل ما رو گرفت و عربی باهش حرف زد و چیزی که فهمیدم بهش گفت اینا مهمان حکومت دبی هستند و فاکتور رو به این آدرس بفرست. بعد هم دوباره گفت چقدر میخوایید برای اجرا .مو گفتم نمیدونم. ا.و گفت روزی هشتاد درهم برای هر نفر.گفتم باشه.و به اضافه هزینه غذا.
از همین امروز هم در نمایشگاه فرش باید اجرا کنید.
مو داشتم پرواز میکردم و خوشحال ازاینکه تلاشم به نتیجه رسید.
حالا بدبختی اینجا بود که ما دونفر بیشتر نبودیم.
سوار تاکسی شدم و رفتم سمت اسکله که لنج های بوشهری بودن .پیش خودم گفتم حتما یکی پیدا میشه که یکمی دمام بزنه. بوشهریها همشون بالاخره یه دمامی، دستی، چیزی بلدن.
یه نفر پیدا کردم ،حسین فلیانی.جریان براش توضیح دادم و قرار شد که با عبدالله دمام بزنن.عبدالله هم میخوند و هم دمام میزد.
به شریفیان زنگ زدم گفتم که بلند شو بیا.
واقعا خوب شانسی داشت چون همه چیز براش آماده بود ولی ایکاش که توی تمام سختی ها بود.
ادامه دارد
قطعات این سی دی شامل
۱ برداشتی آزاد از ملودیهای زار که توسط نی انبان و سازهای ضربی اجرا شده(برداشت از کارهای غلام مارگیری).
۲ بیت خوانی توسط عبدالله مقاتلی
۳ شروه خوانی سبک جهانبخش کردی زاده و محمد شریفیان توسط عبدالله مقاتلی
۴ قطعات مراسم شام غریبان اجرا شده توسط گروه همخوان و مصیبت خوانی عبدالله مقاتلی و فلوت حبیب مفتاح بوشهری
۵ یذله خوانی توسط سعید شنبه زاده و همراهی گروه همخوان
۶ ترانه مرد جاشو
۷رقص چهار دستمال اجرای نی انبان و سازهای ضربی (اجرای چهار دستمال به روایت عبدو با اجرای سعید شنبه زاده)
افرادی که در این کار هنرنمایی کرده اند.
عبدالله مقاتلی خواننده
حبیب مفتاح بوشهری نوازنده سازهای ضربی
محمود بردک نیا نوازنده سازهای ضربی
نقیب شنبه زاده نوازنده سازهای ضربی
شیرین شنبه زاده همخوان
سعید احمدی همخوان
جعفر بهبهانی همخوان
رضا ناجی همخوان
سعید شنبه زاده نوازنده نی انبان و خواننده یذله
یادم میاد شب شام غریبون شمع توی دستمون بود و توی صف میایستادیم و میخوندیم و بادسته عزاداری توی محل میچرخیدیم.مو کارم توی مراسم فضولی کردن بود و با شمع لباس نفر جلوی رو آتش میزدم یا فوت میکردم تا شمع دیگران خاموش بشه.اما ملودیش و آهنگش همیشه توی ذهنم مونده.
امشب شب شام غریبان است .حالا که اینجا توی پاریسم هر شب شب شام غریبان است و همیشه آهنگ شام غریبان رو زمزمه میکنم و توی کنسرتهام مینوازم.
تقدیم به روح پاک مرحوم جهانبخش کردی زاده(بخشو) مرحوم محمد شریفیان.
تقدیم به تمام کولی های شهرم ،اونایی که کتک خوردند اما نی انبونه از دستشون نیفتاد.
یه دوستی که از این طریق باهاش آشنا شدم مسعود اسدپور اسمشه که چند روز پیش با تعدای از دوستاش به دیدن کنسرت مو و نقیب در شهر مارتینی سویس اومده بودن.
خیلی خوشحال شدم از دیدنش و توی دلم خودم میگفتم اینا تعریف مو از مجله و اینطرف او طرف شنیدن و امیدوارم جلوشون خجالت زده نشم. با توجه به اینکه این آدم موسیقی جنوب هم خوب میشناسه و اهل جنوب ایرانه و همچنین اهل هنر.البته کارش چیز دیگن .
یه مطلبی نوشته درباره کنسرت که مو خیلی خوشحال شدم و نقد خیلی خوبی از کنسرت کرده.شما هم سر بزنین و بخونین اگه دلتون خواست و امیدوارم روزی همه شما که اینجا به مو سر میزنین از نزدیک همدیگه ملاقات کنیم و گپ بزنیم.
جالب اینجا بود که مو اصلا این آدم ندیده بودم تا حالا ولی انگار که مدتها بود میشناختمش .
این آدرس وبلاگش
http://robotics.persianblog.com/
از بوشهر یک گروه دیگه هم در جشنواره بود به نام دریادلان به سرپرستی میرزا زبردست.
محمود جهان هم با گروهی از خوزستان به سرپرستی فرخ یزدانفر در جشنواره حضور داشت.شبها در هتل جشنواره ساز میزدیم و بحث میکردیم.
در این جشنواره هیئت داوران لامپ قرمزی رو روی صحنه گذاشته بودند و به گروهها گفته شده بود زمانیکه لامپ روشن شد باید اجرا رو تمام کنند و از صحنه خارج بشین.
نوبت به اجرای گروه ما شد.پشت صحنه به بچه ها گفتم زمانی از صحنه خارج میشید که مو گفتم و کاری به لامپ داوران نداشته باشید.
با نیمه میداف و رقص وارد صحنه شدیم و نوبت به نی انبونه و قطعات عروسی رسید،چند لحظه بعد از اجرای نی انبونه داوران چراغ رو روشن کردند ،به این معنی که دیگه بسته و خارج بشین و تمام.
ما تازه داشتیم گرم میشدیم و اول اجرا بود.محسن شریفیان نگاهی به مو کرد و مو اشاره دادم که ادامه بده و اصلا هم نه به چراغ نگاه میکردم نه به ردیف اول که احمق هایی به نام داور نشسته بودندو متاسفانه اسم خودشون موزسین هم گذاشته بودند و هیچ چیزی از موسیقی ما و امثال ما نمیفهمیدند.
چراغ داشت منفجر میشد از روشن خاموش شدن و چشمک زدن.
قطعه نی انبونه که تمام شد مو گفتم صل الا النبی و شروع کردم به یذله خواندن و رقص روی صحنه.
یذله گرم شد و گرم تر و بچه ها و مو واقعا زارمون گرفت و هیچی جلو دارمون نبود.نفس از سینه تماشاچی و داوران خارج نمیشد ، وحشت گرفته بودشون که اینا چه شون شده که اینطور دیونه شدن.
ما در حقیقت داشتیم اعتراض خودمون از این طریق بیان میکردیم.
مو دیگه به سیم آخر زدم و لباسم روی صحنه جر دادم و لخت شدم.بلادی داشت صحنه تالار رودکی با پریدناش خورد میکرد.بچه ها گرم یذله و هل یوس هل یوسا و علی و یا علی کردن.
لخت روی صحنه میچرخیدم و میخوندم و یک لحظه به خودم اومدم دیدم دو نفر دستم گرفتن و دارن بزور از صحنه میبرنم بیرون.
اجرا همه وحشت زده کرده بود.
مرکز موسیقی و داوران میگفتند اینا واقعا دیونه هستن و کار بالا گرفته بود و به حراست و از این حرفا.
مو خوشحال و سر حال بودم و عین خیالم نبود.اصل فرهنگم و اصل یذله همین بود، اعتراض.
یقه جر دادن مو روی صحنه داستانی شده بود.
خلاصهبا این اجرا پرونده مو بسته شد از نظر مرکز موسیقی و با این کار دیگه ممنوع از اجرا شدم.اما تازه کارم شروع شد.
توی گروهی که با هم این کار رو کردیم یک نفر خیلی ناراحت شده بود از این داستان و میگفت که آینده ام با این موضوع خراب شد.و بعد ها رفته بود مرکز موسیقی و کتبا نوشته بود غلط کردم.
نمیفهمید که آینده اش از سال ۵۷ توش ریده شده .
مو که آینده ام با این کار روشن شد و یکی از بهترین اجراهای صحنه که داشتم تا الان همون اجرا بود و به شهامتم افتخار میکنم.
با اون یذله از افسردگی در اومدم و دوباره حسم زنده شد و شروع کردم به کار کردن دوباره.
مدت زیادی نگذشته بود که به امریکا دعوت شدم از طرف انستیتو موسیقی جهان.
خاطره بعدی سفر امریکا و امارات در سال ۱۹۹۷
بلادی و شریفیان حرف مو قبول کردند ،اما جفتشون گفتند که اگر مو قبول کنم سرپرستی گروه به عهده مو باشه.مو هم زیاد اونموقع تصمیم نداشتم که دوباره کار جشنواره و از این داستانها انجام بدم و در ضمن از مرکز موسیقی هم نفرت داشتم و از بازیهای جشنواره.
بالاخره قبول کردم و سرپرستی گروه شد به عهده مو.بلادی اصرار داشت که مو نی انبونه بزنم.اما مو دلم میخواست که شریفیان بزنه،چون او میخواست خودش رو معرفی کنه و مو برام دیگه فرقی نداشت که ساز بزنم یا نزنم و یا در گروه چه سازی بزنم.
شریفیان دو قطعه با نی انبون میزد و بقیه اجرا دمام نوازی و شروه و یذله بود.
اعضا گروه سه نفرش از گروه شریفیان بود که حبیب و مفتاح و اسماعیل بختیاری و خودش و از گروه بلادی نیک ذات بود و بلادی و مو هم سرپرستی گروه به عهده داشتم و تنظیم کارها و انتخاب کارههایی که میباست اجرا کنیم. شرطم این بود از روز اول که همه حرف شنوی داشته باشن و بچه بازی نباشه .خداییش همه هم قبول کردن و تا آخر باهام همراه بودند.
جشنواره دوازدهم موسیقی فجر در تهران.
قبل از اینکه بخوایم بریم تهران از دامغان زنگ زدند و دعوتمون کردند.چون همزمان با برنامه جشنواره میشد از جعفر بردک نیا هم دعوت کردیم که بیاد و به اتفاق اسماعیل بختیاری و بلادی رفتند به دامغان اجرا کردند.البته همه با هم به تهران رفتیم با هواپیما،در هواپیما گروه موسیقی سنتی بوشهر هم بودند . گروه موسیقی سنتی بوشهر که تار و سنتور و تنبک و از این سازها میزندند و هیچوقت هم از مو و کارهام دل خوشی نداشتند و از موفقیت های مو ناراحت بودند و همیشه هم خیلی برای خودشون کلاس میزاشتند.مو هم زیاد برام مهم نبود،اما برام ناراحت کننده بود.
اون زمان توی فرودگاه مهرآباد یک دستگاه گذاشته بودند که هر کس از هواپیما پیاده میشد و جلیقه نجات دزدیده بود ،دستگاه زنگ میزد و آقا دزده دستگیر میشد.
توی هواپیما که بودیم به بچه گفتم نکنه یه وقتی جلیقه نجات بلند کنید از هواپیما آبرومون جلوی مردم بره و خصوصا این گروه سنتی بوشهر که دیگه تا ابد برامون صفحه میزارن توی بوشهر،بچه ها هم گفتند دستت درد نکنه یعنی ما اینقدر بی کلاسیم.مو هم گفتم آدمیه دیگه(البته یکی از بچه کار همیشگیش بود که در این سفر با ما نبود) مو هم چون به یاد داشتم بعضی ها برای شنا کردن توی دریای بوشهر از جلیقه نجات ایران ایر استفاده میکنند به بچه تذکر دادم که اینکار نکنید که گیر می افتید.
رسیدیم تهران مو قبل از بچه از دری که دزد گیر داشت رد شدم . منتظر بقیه ایستادم.
بچه اومدن و چشمتون روز بد نبینه دستگاه زنگش به صدا در اومد.قلبم داشت از تپش میایستاد.گفتم دیدی آبروم رفت و اینا حرف گوش نکردن و جلیقه دزدیدن.
نگبهان دم در همه رو به عقب برگردوند و گفت یکی یکی از در رد بشن.
مو نگاهی به علی اکبر هنرور کردم که از اعضای گروه سنتی بود و کمانچه میزد و رفتم نزدیکش.او گفت بعضی مردم خجالت نمیکشن جلیقه میدزدند و با جان دیگران بازی میکنند،مو هم حرفش تایید کردم و با هم نگاه به در میکردیم تا آقا یا خانم دزده دستگیر بشه.
یکی یک از در عبور کردن و بچه های گروه ما به سلامت از در گذشتن و خدا را شکر دستگاه بوق نزد و دلم آروم گرفت.
دستگاه صداش بلند شد و آقا دزده گرفتن،متاسفانه یکی از همشریهای هنرمند ما که خیلی ادعا داشتن از گروه سنتی بوشهر بود.
مو به جای او داشتم از خجالت آب میشدم.
اون آقا اون زمان نوحه خوان محل ما هم بود و از همه بدتر معلم هم بود و فرهنگی .
خلاصه دردسر تون ندم این جلیقه نجات شد داستانی،خدا بیامرزه جعفر بردک نیا با اون خنده هاش،همش میگفت بفرما اینم نوحه خون محله ما و هنرمند ارشاد اسلامی.و خنده میکرد .بابک نیکذات میگفت بچه ها نگاهش نکید خجالت میکشه درست نیست.با وساطت هنرور و روشن روان آقا دزده آزاد شد و گرنه میبایست میرفت پاسگاه فرودگاه وفرداش هم دادگاه.آقای هنرمندی که دستگاه براش بوق زده بود میگفت پدر سوخته ها یکی از دانشجوهای دانشگاه آزاد که میشناختمش یه بسته بهم داد و گفت این رو برام بیار ،که متاسفانه توش جلیقه نجات بود.
رفتیم جشنواره دوازدهم فجر* ادامه دارد
دیگه دل و دماغ کار موسیقی نداشتم و تصمیم گرفته بودم که فقط برای خودم ساز بزنم و کار حرفه ای نکنم.
خیلی بهم سخت گذشته بود و دیگه انرژی نداشتم.اواخر دورانی که کانادا بودم سیگاری هم شده بودم و دیگه ورزش هم نمیکردم.
همه چیز رو سیاه ومنفی میدیم و موسیقی و تلاش و کارهای هنری بطور حرفه ای برام شده بود ن پوچ و بیهوده.
وقتی برگشتم بوشهر رفتم یه خونه نزدیک قبرستون بوشهر کرایه کردم ماهی ۱۵ هزار تومان.خونه هم خالی خالی بود . هر چی داشته و نداشته بودم قبل از رفتن به کانادا فروخته بودم.
در همسایگی خونه جدید آقای مهندسی زندگی میکرد به نام اسلامی که دخترش موقعی که توی مهدکودک درس میدادم شاگردم بود.انسان شریفی بود و میشد باهاش درد دل کنی.خیلی دلداریم میداد و میگفت که اشتباه میکنم و باید با انرژی بیشتر کار کنم.یه کولر هم بهم داد که بزارم توی خونه و گفت هر وقت پول داشتی پولش بهم بده.چون خونه اونا دیوار به دیوار ما بود از یخچال اونا هم استفاده میکردیم.یه اتاق خالی هم توی خونش بود که به مو گفت میتونم برای تدریس موسیقی ازش استفاده کنم و همچنین برای تمرین .اما مو حوصله کار موسیقی نداشتم.
توی بوشهر چند تا گروه جدید پیدا شده بودن و فعالیت میکردن و هرزگاهی هم با مو تماس میگرفتن.
یکیش گروه لیمر بود به سرپرستی محمد رضا بلادی و دیگریش گروه مروارید لیان به سرپرستی محسن شریفیان.
بلادی از افراد مختلفی استفاده کرده بود و گروهی رو راه انداخته بود و تقریبا اغلب کنسرتها و جشنواره های داخلی رو میرفت و زرنگی کرده بود و تلفیقی از قدیمهای بوشهر که قبلا با مو کار میکردند و آبادانی ها که معروف بودند مثل محمود جهان و بهرام مهربخش ،تشکیل داده بود.
محمود جهان بعد از تشکیل گروه مو دیگه به جشنواره موسیقی راه پیدا نکرده بود و تقریبا فید شده بود.اما با نبود گروه مو و غیبت و عدم حضور ما ،بلادی راه محود جهان رو برای جشنواره های موسیقی فجر باز کرد.
از اون طرف شریفیان یه گروه جوان و فعال داشت که بچه های خوبی بودند و با معرفت .
جفت این دوتا آدم می اومدند و با مو مشورت میکردند و نظر میخواستند.اما از دنیا مو خبر نداشتند و مو هم واقعا میخواستم بهشون کمک کنم اما میخواستم یه جوری بگم که این جشنواره ها همش کشکن.
اما اونا باید خودشون تجربه میکردن.
شریفیان به عنوان همخوان با گروه مو توی جشنواره فجر شرکت کرده بود،اون موقع هم نی انبون و جفتی میزد .
اولین سفرش به جشنواره با گروه مو داستان داشت و موضوع از این قرار بود که یه روز صبح اومد دم در خونه و یه نامه به مو نشون داد ،متن نامه اش این بود که از امور ترتیتی بوشهر میخواست به وزارت آموزش پرورش شکایت کنه که چرا نی انبونه در جشنواره دانش آموزی بوشهر ممنوعه.مو هم بهش گفتم بزرگترین جشنواره کشور که فجر باشه کشکن و بخاطری که این موضوع بهت ثابت بشه بیا با ما سفر کن.
و اومد با ما به تهران برای جشنواره فجر.
یادم میاد در تهران که بودیم شبها توی اتاق علیشرفی جمع میشدیم.
یه شب که همه دور هم جمع بودیم،عبدالرحیم کرمی از محسن شریفیان پرسید که مجلس عروسی چطوری میرید و چطور مردم برای رفتن شما به مراسم ،شما رو دعوت میکنند و چطور قرار و مدار پولی میزارید و نحوه پرداخت و کلا درآمد عروسی چطوره.
محسن اون زمان توی گروه های موسیقی دانش آموزی سالی یکبار میرفت جشنواره و مابقی سال هم به مجالس عروسی میرفت یه مدتی هم توی شهر بازی بوشهر با تاتر های کمیک نی انبونه اجرا میکرد ،البته شروع نی انبونه زدنش با یه نفر لافن باز بود که از شمال اومده بود و روی بند راه میرفته و محسن هم زیر بند نی انبونه میزده.
خلاصه محسن نگاهی به علیشرفی انداخت ،علیشرفی دراز کشیده بود و چفیه ای هم روی صورتش بود ولی خواب نبود.
محسن خیلی آهسته سوال کرد که علیشرفی خوابه یا بیدار و مو اشاره کردم که خوابه.
در جواب کرمی گفت: که زمانی که کسی مراجعه میکنه برای دعوت نوازنده
نی انبونه برای عروسی، اگر صاحب مجلس ما رو از قبل میشناخته که چه بهتر و اگر نه اول ازش سوال میکنیم که ما رو از کجا میشناسه و کی ما رو بهش معرفی کرده .
ما دفتری داریم که تاریخ برنامه ها داخلش نوشتیم ،که البته این دفتر باید با تاریخ های الکی پر بشه و به صاحب عروسی نشون بدیم که ما سرمون خیلی شلوغه. بعدا تاریخ مجلس رو میپرسیم ،بعدش با حالت تاسف دفتر رو بهش نشون میدیم و میگیم که متاسفانه در این تاریخ برنامه داریم،اما چون تو آشنا یی(اگر از قبل میشناختیمش) و یا چون فلانی تو رو معرفی کرده و چشم تو چشمه نمیتونم مجلس غریبه برم و مجلس شما رو نیام .
فقط تنها مشکل اینه که مجلسی که گروه ما رو رزرو کردن از قبل بیعانه دادن و ما هم خرجش کردیم .
اگر شما لطف کنید بیعانه رو بپردازید که من به اونا برگردونم به مجلس شما میام.
با این تکنیک پول هم چند برابر میگریم.
کرمی از شریفیان پرسید وضعیت بازار عروسی چطوره؟
شریفیان دوباره نگاهی به علیشرفی انداخت و پس از مطمئن شدن از اینکه او خوابه
گفت:حقیقتش این کولیها بازار عروسی رو خراب کردن و برای ۵ هزار تومان میرن عروسی.با گفتن این جمله علیشرفی که خواب نبود و تمام مدت داشت گوش میکرد از جاش پرید و حمله کرد به طرف محسن شریفیان و گفت نامرد بچه قرطی ما بازار عروسی خراب کردیم یا شما بچه خورده ها که مفتکی میرید عروسی،مو باید التماسم کنن تا برم عروسی او هم کمتر ۱۰۰ هزار تومان نمیرم.حالا دیگه ما شدیم بازار خراب کن.
شریفیان هم رنگش زرد شده بود و گفت: منظورم شما نبودید منظورم این کولی های اطراف بوشهر بود.
هموطور که میدونین مو بوشهریم و از وقتی که یاد دارم به شهر و استان ما میگفتن منطقه محروم.
محروم از امکانات اجتماعی و تفریحی و فرهنگی و درمانی و ....
اما مردم ما با همه این حرفها همیشه سر حال بودن و خنده و شوخی و نشاط.
موسیقی و رقص در تمام بخش های زندگی و جود داشته و داره.
خیلی هم که دلشون از دنیا میگیره شروع میکنن به شروه خوندن.تقریبا همه توی این استان شروه زمزمه میکنن و مهم نیست که صدا داشته باشن یا نه و برای دل خودشون میخونن . خیلی هم به دل میشینه.
از اونجایی که برای ایجاد موسیقی در مراسم از ساز استفاده میکنند و دو تا سازی که خیلی مورد استفاده قرار میگیره و مردم بوشهر هم خیلی خیلی دوستش دارن و جزو زندگیشون شده و کسی نمیتونه از اونا جداشون کنه،دمام در مراسم عزا و نی انبونه در مراسم عروسی میباشه.
تا حالا دوبار سعی کردن نواختن دمام رو در مراسم عزا تعطیل کنند و ممنوع اعلام شده بوده،یک بار در زمان رضا خان پهلوی که دستور داده بود دمام را دست بسته به تهران بیاورند،چون در گزارشی که بهش داده بودند نوشته بودن که دمام باعث شلوغی میشه در بوشهر و رضا شاه هم از اونجایی که شناختی از دمام نداشته فکر کرده بوده دمام نام شخصی است که شلوغ میکنه.
خلاصه دمام در زمان رضا خان مدتی ممنوع میشه ولی به همت مردم دوباره اجرا میشه.
یکبار دیگه دمام دوباره ممنوع شد و این بعد از انقلاب توسط حزب اللهی ها بود،اونا میگفتن این سنت اسلامی نیست و مردم با این ساز در مراسم میرقصند و این سنت افریقا است.خیلی خوب یادم میاد اون دوران.حزبالله هی ها به جون دمام و دمام زن افتاده بودند و با تیغ موکت بری نه تنها دمام پاره میکردند بلکه دمام زن هم پاره میکردند.
بعد از تعطیلی دمام در مساجد توسط حزبالله مساجد هنگام سینه زنی ایام محرم و صفر بسیار خلوت شده بود و مردم در مراسم زیاد شرکت نمیکردند.
اینبار با مبارزه منفی مردم و عدم حضورشون در مساجد دوباره مجبور شدن دمام رو راه بیاندازند که البته عزیز بلادی مدیر کل وقت ارشاد خیلی زحمت کشید که دوباره دمام زنی راه بیافته و از طریق امام جمعه و شنبه و خلاصه متوصل شدن به هر چی امام ، دمام راه افتاد و مسجد ها دوباره شلوغ شد.
نی انبونه هم بعد از انقلاب ممنوع شده بود تا ۹ سال و اینبار هم به همت بلادی دوباره نی انبان هم زنده شد و البته همت مردم و نوازنده هایی که کتک های زیادی خوردند ولی این ساز و نواختن این ساز و صداش رو زنده نگه داشتن و نیروهای مذهبی خشک و متعصب رو شکست دادن.
تجربه نشون داده که مردم بوشهر هر چیزی ازشون به غارت ببرن صداشون در نمیاد .مثلا بزرگترین پالایشگاه گاز در بوشهره اما مردم استان بوشهر هنوز کپسول گاز روی دوششونه و میگردن دنبال کپسول پر.
فقط با تنها چیزی که نمیشه شوخی کرد و ازشون گرفت ناموس شون ونی انبونه و دمامه .
مدیرکل ارشاد و صداوسیمای بوشهر هم طی چند مدت گذشته با ساز نی انبان
در افتادن و مردم بوشهر هم حسابی سر جاشون نشوندنشون.
بارک الله به بوشهری ها افتخار میکنم که بوشهریم و با جون ودل فرهنگ مردم شهرم توی دنیا نشون میدم.
ارادتمند همه شما فرازو(سعید شنبه زاده)
هم نرم است .مسولان فرهنگی ایران به همین دلیل این ساز را ممنوع
کرده و از پخش کردن صدای آن در صدا و سیما جلوگیری میکنند و
مخملی بودن و نرم بودن آنرا به انقلاب مخملی و نرم ارتباط داده اند.
یکی از جرمهای کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری وارد کردن
نی همبونه از امریکا به ایران و در اختیار گذاشتن این وسیله به ان جی او های مختلف در ایران بوده.
طبق گزارشهای رسیده مسولان مملکت از هر چیز نرم و مخملی بدشون میاد بجز زن صیغه ای نرم و مخملی و تپول مپولی .
دولت به تمامی نوازندگان نی همبونه گفته دست از اینکار زشت برداید و برید سرنا بزنید که هم سفته هم دراز و صداشم اصلا مخملی نیست.
دیونگی از نظر مردم درجه بندی داره،مثل زنجیری،بی آزار،خل و...
توی شهر بوشهریعنی زادگاهم که ازش زیاد خاطره دارم ،چند تا دیونه داشتیم که خیلی معروف بودن. یکی از آرزوهام همیشه این بود که یه روز کنسرتی برگزار کنم و از اونا بخوام بیان روی صحنه و با هم یه برنامه تاریخی اجرا کنیم .
نمیدونم هنوز زنده هستن یا نه ،خبری ازشون ندارم،چون دیونه ها عاقل تر از آدمهای هم عصرشونن و آزادن از موبایل و تلفن . توی دنیای خودشونن و فقط وقتی رودر رو میبینیشون، میتونی باهاشون حرف بزنی و وقتی هستن با تمام وجود هستن و وقتی نیستن اصلا نیستن.
خلاصه از آدمهایی که توی بوشهر از همه بیشتر دوستشون داشتم خبری ندارم.
میرزا علی حرارو،مل لاله تیک تیک ،اچی بلبل ،
احمد سیاه،آقا نظام ،سید جلالو،بشیرو،مهدی شامپو،هاشم آفتابه،
ای آدما که اسم بردم همه در بوشهر بهشون میگفتن دیونه .
جالب اینه که هیچکدام از این افراد حرکات و رفتارشون مثل هم نیست و هر کدامشون رفتار خاص خودشون دارن که باعث شادی و خنده میشه و گاهی هم عمیقا به فکر میری و غصه میخوری،به هر حال حرکات این افراد و تیپ ظاهریشون به فکر میندازدت.
پوشش این افراد هم خیلی فرق میکنه با آدمهای معمولی. طراحی بسیار هنریی داره و خیلی خاصه ،برای همین برای افراد معمولی عجیبه.
تو شهر مو هر آدم آزادی بهش میگفتن دیونه،هر کسی که میخواست دنیای خودش داشته باشه و راحت باشه و به زندگی کلیشه ای اهمیت نده دیونه بود و مردم خیلی که احترامش میزاشتن سنگش نمیزدند،اما کنایه و زخم زبون و مسخره کردن افراد آزاد و افرادی که به دیگران شباهت نداشتن خیلی عادی بود.
زمانیکه با یکی از بزرگترین طراحان رقص دنیا افتخار همکاری پیدا کردم(جوزه مونتالوو) و قرار شد باهاش کار کنم،ناخدا گاه چهرش و کاراش مو رو به یاد احمد سیاه میانداخت،اما جوزه سیاه نبود و چرا یاد احمد سیاه میافتادم بعدا متوجه شدم.
جوزه مثل احمد سیاه زیاد حرف نمیزد و همیشه توی دنیای خودش بود ،هنوزم موبایل نداره،
شباهتی که با احمد سیاه داشت این بود که به دادئسیتها و کولاژکردن خیلی علاقه داشت و به همین دلیل از رقصها و موسیقیهای مختلف به همراه ویدیو خوب استفاده میکرد و کولاژهای خوبی انجام میداد.احمد سیاه هم همیشه روی دیوارهای بوشهر با ذغال مینوشت و دیوارها رو سیاه میکرد و شیوه نوشتنش اینطوری بود که مجلات مختلف رو میخوند و با خاطراتش قاطی میکرد و جمله های مختلف مینوشت که وقتی میخوندی ارتباط منطقی در کلمات و جمله نبود اما ترکیب بندیش ازنظر هنری زیبا بود.
خطش هم خیلی قشنگ بود و خاص.از اینا گذشته تیپ احمد سیاه خیلی با حال و دیدنی بود.تلفیقی از تیپ باب مارلی با موهای بافته شده و ژنرالهای ارتش با مدالها و خلاصه تیپ بسیار هنری .
دیونه های شهر ما نسبت به کلماتی حساس بودن و با گفتن این کلمات عصبی میشدن و حالشون بد میشد و ساعتها به زمین و زمان فحش میدادند و سنگ میزدن و مردم بی رحم هم از پیر و جوان وبچه همیشه بزرگترین تفریحشون گفتن این کلمات بود و عصبی کردن این افراد.
احمد سیاه وقتی بهش میگفتی ساواکی خیلی عصبی میشد.
هاشم وقتی بهش میگفتی آفتابه خیلی عصبی میشد و به تمام سران جمهوری اسلامی فحش میداد خصوصا رفسنجانی.
سید جلال عصبی نمیشد و آلت تناسلیش رو به معرض تماشا میگذاشت.
مهدی اگر بهش میگفتی شامپو عصبی میشد.
یه شب که به جرم دعوا در بازداشتگاه کلانتری باغ زهرا بازداشت بودم با سید جلال هم سلولی بودم.خیلی جوان آرومی بود و اصلا هم از نظر مو دیونه نبود . با هم دو ساعتی حرف زدیم،اولش خیلی ناراحت بودم که او بهم دلداری داد و سوال کرد چرا گرفتنم.بعدا مو ازش سوال کردم چرا گرفتنش و او گفت:یه ذره حشیش ازم گرفتن میگن مواد مخدره!
همون شب مو آزاد شدم اما دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم.اما نه توی بازداشتگاه کلانتری.
بشیرو هم توی بوشهر خیلی معروفه که البته این بشیرو اصلا عصبی نمیشه و مردم بوشهر هم توی بلاتکلیفی گذاشته .مردم قبول کردن که ای آدم با دیگران فرق میکنه و کارهای آدمهای دیونه رو میکنه اما نمیتونن سنگش بزنن و پیت حلبی ازش آویزون کنن،چون اصلا عصبی نمیشه.تازه خیلیها رو هم عصبی میکنه. و با رفتارش و حرفاش پول خوبی هم جمع میکنه.
یادم میاد زمان جنگ میومد توی استادیوم زمان برگزرای مسابقات فوتبال بین دونیمه اخبار جنگ میگفت. میگفت رزمندگان اسلام تمام عراقیها رو لت وپار کردن و چنان کردن و چنین و کلی کشتن و زخمی کردن و شکر خدا فقط ناخون یکی از رزمندگان اسلام یکمی آسیب دیده .
یا میگفت این عکس پشت بیست تومانی که عکس تراکتوره معنیش اینه که زمان شاه شاه با یک دست پول میدزدید(منظورش عکس شاه که با یک دست بای بای میکرد روی اسکناس)اما آخوندها با تراکتور میدزدند.
میگفت که پرچم ایران سه رنگه سبزش مال سیدها و آخوندهای سیده و سفید مال آخوندهایی که سید نیستند و قرمز هم مربوط میشه به خون شهیدان و میله پرچم هم متعلق به ملت ایرانه.
و خیلی داستانهای دیگه که تعریف میکرد.
توی محلی که مو به دنیا اومدم یه خانواده هستند که به دیونه ها غذا میدن خانواده کرمی هر روز موقع نهار تقریبا اغلب دیونه های شهر دم در خونه مرحوم کرم کرمی هستند. دیونه هایی که از شهرهای دیگه پای پیاده راه افتادن و به بوشهر اومدن و خیلی هاشون توی بوشهر میموندند و می مردند و کسی نمفهمید که کی بودن و خانواده اینا کیه.
پسر بزرگ کرمی میگفت بوشهر آخر خطه و آخر دنیا ،از بوشهر دیگه نمیشه جایی بری و یا باید برگردی یا به دریا بزنی که در هر دو صورت میمیری.
بگذریم. واقعا دیونه ها آدمهای باارزشی هستند ولی شاید زود عصبی بشن که البته اون هم باعثش افراد دیگه هستند که به عمد میخوان عصبیشون کنن و دنیای آرومشون رو بهم بزنن.
ترا خدا دیونه ها رو آزار ندین، آدمهای باارزشی هستند. با آرزو اینکه یه روزی کنسرت موسیقی با همکاری دیونه های شهرم برگزار کنم.
داستانش هم از این قراره
اگه یادتون بیاد براتون نوشته بودم که بوشهر چند تا هفته نامه داره و یکی از هفته نامه ها که اون موقع چاپ میشد آیینه جنوب بود. سردبیر این هفته نامه اسمش محمد دادفر بود که بعدها شد نماینده اصلاح طلب مردم بوشهر در مجلس ششم.
اون زمان دفتر این نشریه توی خیابون باغ زهرای بوشهر بود و محل
کرایه ای بود که طبقه بالاش دفتر عقد و ازدواج بود و پایینش دفتر نشریه.
مو هم گاه گداری سر میزدم و چای مینوشیدم و میخندیدیم و گپ میزدیم.
یه روزی، توی همین رفت و آمد ها که داشتم، به سردبیر گفتم که چرا با دفتر عقد و ازدواج همکاری نمیکنید که در همسایگی شما قرار داره،دادفر گفت چطوری؟
گفتم نمیدونم ،اما از عروسی و شرکت در مجالس عروسی مردم پول خوبی در میارن و فکر کن چطور میتونی کار مطبوعات به عروسی ربط بدی.
بعد از مدتی دادفر با همکاراش که یکیش یونس قیصی زاده بود( که حالا سردبیر نسیم جنوب بوشهرن) مشورت کرده بود و راه حلی پیدا کرده بودند.
آنها میخواستند که برنامه های عروسی را کنترات کنند و بنگاه شادمانی از نوع پست مدرن و مطبوعاتی راه بیاندازن.
قرار شده بود که از تمام عوامل نشریه استفاده کنند و از عایدی مراسم عروسی و مجلس گرفتن به کارهای فرهنگی و هنری کمک کنن و همچنین نشریه رو از ورشکستگی نجات بدن ،چون هی قول وام بهشون میدادند ولی چیزی عایدشون نمیشد و تمام همکاران نشریه و نویسنده ها هم هشتشون گرو نهشون بود. برنامه از این قرار شده بود که قیصی زاده به همراه حاج آقا بحرانی که صاحب ملک بود و کار عقد و ازدواج میکرد به عنوان دستیار و دفتر دار (همونی که دفتر بزرگه رو حمل میکنه) به مجالس بره و اضافه کاری بگیره . از این طریق هم چیزی عایدش میشد و هم میتونست خبر تهیه کنه و از مشکلات ازدواج جوانان و تهیه جهزیه و مشکل مسکن ینویسه و همچنین از دعواهایی که در مجلس عروسی میشه برای صفحه حوادث مطلب تهیه کنه. و از اونجایی که دفتر دار و حاج آقا در قسمت زنونه عروسی هم مجوز حضور دارند، از این طریق قیصی زاده میتونست سریع تر از اینترنت از اخبار روز از طریق حصور در مجلس زنانه باخبر بشه.
قرار شده بود که به صاحبان عروسی پیشنهاد بدن که تمامی امور عروسی رو نشریه انجام بده از قبیل موسیقی که قرار بود مو هم نی انبونه زن مراسم باشم و چیزی دستگیرم بشه و از بیکاری نجات پیدا کنم،البته چند تا نی انبونه زن دیگه هم بودن که مو خبر داشتم اما اونا اسمشون جلو مو نمیبردن.
قرار شده بود از شاعرانی که در صحفه ادبی شعر مینویسن در مجلس عروسی استفاده بشه و امید غضنفر میخواست اشعار عروسی بگه و دستمزدی بگیره و اشعار قدیمی و مبتذل عروسی با اشعار نو عوض بشه.
هنرمندان تاتر همکار با نشریه میخواستنند بر علیه نمایش رو حوضی قیام کنند و در عروسی ها نمایش پست مدرن اجرا کنند و مسئولش رامتین مرادی شده بود.
عکاسی هم با پارتی بازی یونس قیصی زاده به برادرش واگذار شده بود و میخواست سبک عکاسی عروسی رو عوض کنه(اما صد بار از عکاس های عروسی افتضاح تر عکس میگرفت).
فیلمبرداری مجالس عروسی رو داریوش غریب زاده به عهده گرفته بود.
دوتا برادر دوقلو توی بوشهر هستند که موسیقی سنتی کار میکنن و قبله اونا شجریان و علیزاده هستند ،این برادرا حق پرستن و بجز حق هیچی نمی پرستن و با خدا هم لج میکنن که این دوتا میخواستن در مجالس عروسی بجای نی انبان و رقص ،موسیقی سنتی ایرانی اجرا بشه و برنامه آسیب شناسی موسیقی ایرانی در مجالس برگزار بشه و قرار بود در مواقعی که عروس و داماد پول ندارن که هزینه شام بدن ،این دوتا برادر اجرا کنند و در باره موسیقی ایرانی از روی متن اصیل فارسی هزار سال پیش سخنرانی کنند و مردم رو فراری بدن که کسی برای شام وای نسه.
قرار بود محمد مظفری دم در خونه ننه دوماد تاتر خیابونی در بیاره.
برادر دادفر میخواست مسئول خرید شیرینی عروسیها بشه و تزیین سفره عقد کنه .
مو هم دلم خوش کرده بودم به این پروژه بنگاه شادمانی از نوع دیگر و لحظه شماری که کی این بنگاه راه میفته.تقریبا هر چند روز یک بار سر میزدم به دفتر نشریه.
دوچرخه ای هم خریده بودم از نوع کوهستان.
یه روزی توی تابستون گرما رکاب زنون خودم به دفتر نشریه رسوندم تا از نتیجه پروژه بنگاه شادمانی از نوع دیگر با خبر بشم.
محد دادفر توی دفتر نشریه نشسته بود،اما این محمد او محمد اولی نبود،توی گرمای خرما پزون بوشهر کت و شلوار پوشیده بود و یقه آخوندی (مدل دیپلماتهای جمهوری اسلامی)و چه کت و شلوار بد رنگی پوشیده بود. با اینکه کولر روشن بود از سر کچلش عرق شر وشر بسمت پایین میریخت و با دستمال خشک میکرد و ژست روشنفکری گرفته بود و انگار نه انگار داره میپزه و حرفهای عجیب غریب میزد، انگار دوا خور شده باشه.روشنفکر دینی و اصلاحات درون نظام و از این چرت و پرتها.تیپش شده بود مثل خاتمی اما بدون عمامه،یه لحصه فکر کردم خاتمی بدون عمامه جلوم نشسته،اما نه محمد دادفر بود.
سرم درد گرفت از حرفاش اومدم دم در که هوا بخرم،دیدم ای داد و بیداد،دوچرخه دزدیدن،فریاد زدم ای دزد ای دزد ،دادفر اومد گفت نگران نباش میشناسمشون ،باید جواب پس بدن.
دلم آروم گرفت و گفتم خدا را شکر دزد ها رو میشناسه.
اما نفهمیدم چرا حالش خراب بود و هذیون میگفت و چرت و پرت.
گذشت و گذشت. یه روزی دیدم عکسش روی در و دیوار زدن و میخواد نماینده مجلس بشه.
رفتم سراغش ،اما پیداش نکردم.نفهمیدم چه ادم نامردی از راه بدرش کرده بود و پروژه بنگاه شادمانی بهم خورده بود و رای او رو زده بود و بهش گفته بود که اگه نماینده بشی بهترن تا بنگاه شادمانی داشته باشی.
خلاصه خانمی یا آقای که شما باشی ،دوچرخه مو دزدیدن و بنگاه شادمانی هم مالیده شد و اغلب افرادی که قرار بود در بنگاه شادمانی فعالیت کنن شدن دوم خردادی و اصلاح طلب بجز مو که نه سر پیاز بودم نه ته پیاز.
دادفر شد نماینده و بعد از نماینده شدن او، قیصی زاده یه نشریه دیگه باز کرد و شد حامی استادش و عوامل بنگاه هم شدن نویسنده های نشریه جدیدبجز مو که اصلا کارم نوشتن نیست و باید برقصم وساز بزنم.
مو خیلی دنبال دادفر گشتم که پیداش کنم بگم که ای بازیهای آخر عاقبت نداره و بیو مثل بچه آدم بنگاه شادمانی راه بنداز تا مو هم به نون و نوایی برسم و از ای در به دری نجات پیدا کنم.اما مگه میشد دادفر پیدا کنی،ای آدم دیگه ادم اولی نبود و میرفت زندان اوین سر میزد ،حامی مطبوعات کشور شده بود و هی گرد و خاک میکرد.
مو فقط میخواستم ازش سوال کنم که دزد دوچرخه مو کی بود. اما پیداش نمیکردم،تا یه روزی از روزهایی که تو اوج بود و گرد و خاک میکرد،توی یکی از سخنرانیهاش از مسئله پرده برداشت و اسم دزد دوچرخه مو فاش کرد.
او گفت که راستیهای افراطی و لباس شخصیها و تند روهای نظام، دوچرخه ملت مظلوم و طرفدار دوم خرداد را در فلان تاریخ دزدیده اند تا از حرکت و تلاش دوم خرداد بکاهند.
مو میگی دهنم واز موند، که ای حرفا از کجاش در میاره،مو ملت مظلوم بودم اما دوم خردادی نبودم،اصلا از خرداد بدم میاد چون همش خبر از مردودی و تجدیدی میداد ،حالا میگفت ملت مظلوم شهریور ،بازم یه چیزی،یه امیدی باز توی شهریور هست،اما خرداد اصلا.
خلاصه با این سخنرانیش نه تنها مو به دوچرخه نرسیدم بلکه برای خودش هم پرونده درست کرد و بجرم افترا و تشویش اذهان عمومی تحت پیگرد قرار گرفت.
دستش درد نکنه که بازم از مو دفاع کرد و از دوچرخه مو یادی کرد، اما مطمئن نیستم اگه دوچرخم به دست دوم خردادی ها میافتاد بهم برمیگردودند،مطمئنم بهم میگفتن ملت مظلوم چه به این حرفا که سوار دوچرخه کوهستان بشه باید پیاده راه بری تا مملکت آباد کنی ،مگه تو روشنفکر دینی هستی که باید سوار باشی.
خلاصه هر کی چونه خودش میزنه و مو به دوچرخه نرسیدم و بنگاه شادمانی هم راه نیفتاد و مو هم آواره خارج شدم.
لباس شخصی ها بقول دادفر دوچرخه مو دزدیدن و مو اینقدر بهم فشار اومد و هنوز داغ دل دارم،حالا حسابش کن او بنده خدایی که لباس شخصی ها بچه هاشون رو کشتن چه میکشن.
اما خدا نگذره از اون کسایی که دادفر و امثال دادفر بازیچه خودشون قرار دادن و نزاشتن ما هم به نون و نوایی برسیم.
و در پایان
بالا رفتم ماست بود پایین اومدم دوغ بود غصه مو دروغ بود.
این آقای مدیر کل رو نمیشناسم ولی از مصاحبه اش معلومه مثل دیگر مدیران نظام متعهده و بیسواد.
مدیر کل تلویزیون بوشهر دستگاه پالایش نی انبان ساخته .این دستگاه به تولید انبوه رسیده و در بازار موجود میباشد.برای خرید به آرم استاندارد توجه کنید و برای تشخیص اصلی بودن نی انبان پالایشی ،میبایست صدای نی انبان را در بیاورید.اگر صدای نی انبان شما را به رقص آورد،اصلی نمیباشد و حرام است(البته از نظر جمهوری اسلامی) و اگر نی انبان شما را به گریه آورد ،پالایش شده است و ساخت صدا و سیمای جمهوری اسلامی. در جلسه ای که تشکیل شده بوده نوازنده نی انبان مینواخته و اگر قطعه ای آیات عظام را دچار خوش خوشان میکرده میگفتند حرام و اگر گریه می انداخته میگفتند حلال. البته آیات اعظام همه متفق القول گفتند عجب چیزی این نی انبونه دل آدم باز میکنه و غم از یادت میبره، اما متاسفانه برای مردم شادی ممنوعه و باید همش غم باشه،اما شماره تلفن نوازنده نی انبان توسط آیات نوشته شده تا جهت مجالس خصوصی خودشان با صدای نی انبان حالی کنند.
ولی نوازنده نی انبان گفته دیگه مجلس خصوصی نمیرم و محقق شدم وکتاب مینویسم و سی دی میزنم اینجوری کلاسش بیشتره و افت کلاس داره عروسی رفتن، و لی البته همون کارهای زمان عروسی رو در سی دی میزنم و کتاب هم از روی کتابهای دیگه رونویسی میکنم ،اینطور مردم بیشتر احترام میزارن،ایات عظام در جواب گفتن :عادتمون دادی و معتادمون کردی به صداش حالا میخوای تو خماری بزاریمون،خیلی بی معرفتی.
کلیه مداحان با ساخت نی انبان پالایش شده مخالفت کردند و گفتند که بازار ما کساد شده و دیگه مردم در مجالس عزا از ما دعوت نمیکنند که گریشون بیاریم و از نی انبان تسویه شده استفاده میکنند.
لازم به ذکر است که صدا و سیمای جمهوری اسلامی قبل از ساخت نی انبان پالایش شده این دستگاه ها را اختراع کرده بوده، دستگاه پالایش داریوش ،ابی،سیاوش قمیشی،معین و تمامی خوانندگان لس انجلسی.البته این دستگاه هزینه بالایی دارد و هورمون خواننده اصلی در دستگاه پالایش قرار میگیرد و بعد از مراحل غنی سازی به فرد دیگر تزریق میشود و شخصی که هورمون بهش تزریق شده تمامی حرکات و رفتار و صدای نوع اصلی را دارد ولی حلال میخونه.
با کمک رابرت سیمیز خونه پیدا کردم در مرکز شهر نزدیک دانشگاه،یک خونه بود که چهار تا اتاق داشت مو هم یکیش رو کرایه کردم.
قبل ازرفتنم به ایران برای خرید سازها با چند تا ایرانی آشنا شده بودم.یکی از اونا برادر ناتنی زن برادرم بود به نام منصور شمس،ایشون کارش نقاشی بود و هوادار گروههای کمونیستی بود به قول خودش و مخالف سرسخت جمهوری اسلامی (بازم بقول خودش) .به همراه چند تا از دوستاش برای دیدن برنامه مو اومدن و رفته بود از طرف مو با مسئول تلویزیون ایرانی که برای برنامه ما اومده بود بحث میکرد و میگفت شنبه زاده میخواد از مسایل سیاسی هم صحبت کنه.مو تعجب کردم از حرفی که به مسول تلویزیون زد و بهش گفتم کار مو سیاسی نیست،و مصاحبه کردم و درباره موسیقی حرف زدم. بعد از اینکه به ایران برای تهیه ساز رفتم و به تورنتو برگشتم،ایشون لطف کرده بودند و هر جا تونسته بودند گفته بودند که سعید شنبه زاده جاسوس جمهوری اسلامی و برای شناسایی اومده و از این داستانها.توی چند باری که دیدمش هی میگفت که من خیلی آدم مهمی هستم و جمهوری اسلامی برای سر من جایزه گذاشته و در بلک لیست هستم و مثل بختیار میخوان بکشنم.
مو هم بهش میگفتم یعنی دختر بازی اینقدر جرمش سنگینه که برای سر آدم جایزه میزارن. او هم میگفت یعنی چی و مو در جواب میگفتم خو تو توی ایران که بودی بجز دختر بازی کاری نمیکردی و اصلا کسی تو نمیشناسه.اما از رو نمیرفت و میگفت خارج که اومدم مبارزات شروع کردم و سیاسی شدم.
از این بابت خیلی ناراحت شدم و خیلی دلم گرفت،پیش خودم میگفتم این همه زجر و بدبختی توی ایران بکشی و به یه امیدی بلند بشی به دنبال هدفت راه بیفتی به کشور غربت بری بعدش هم یه آدمهایی که تو عمرشون یه کار مثبت نکردن بهت تهمت بزنن. تقریبا چوب دو سر طلا شدیم. نه توی کشور جا داریم نه در خارج.علتش هم این بود که در خارج خیلی از این آدمها چون خودشون منفعل بودن فکر میکردن هر آدم موفقی، جمهوری اسلامی یا یک گروه و دسته حمایتش میکنن و همیشه شعارشون اینه که پس جرا ما نمیتونیم مگه ما چی کم داریم و نه آقا ما نمیتونیم مثل اینا آدم لو بدیم و جاسوسی کنیم و ....
یه روز همی آدم منصور شمس با چند نفر دیگه توی یک مجلسی سخنرانی که رفته بودم ،دورم ریختن و مثل حزبالله البته از نوع کمونیستش توی مملکت پیشرفته کانادا،
کیفم رو باز کردن و میخواستن کتکم بزنن و گفتن تو جاسوسی و برای ایجاد امنیت سالن باید کیفت رو بگردیم.این موضوع خیلیها رو ناراحت کرد و توی مجله شهروند هم نوشتن . حسن زرهی بچه خوبی بود مسول شهروند ،بندر عباسی بود و هر وقت خیلی دلم میگرفت میرفتم پیشش درد دل میکردم.
به پیشنهاد یک ارگانیزاتور کانادایی در تورنتو به نام آلن که مسئول( اسمال ورد موزیک)
بود ،کنسرت موفقی با همکاری موزسینهای افریقایی و عرب و کانادایی برگزار کردیم که در مطبوعات کانادایی بازتاب بسیار خوبی داشت.
تورنتو استار و تورنتو سان و ناو مگزین دربارم مفصل نوشتن و در مدت کوتاهی در بین موزسینهای تورنتو شناخته شدم.یه پسر بوشهری هم بود که توی مطبوعات ایرانی مطلب مینوشت به نام شیخ زاده یه مصاحبه هم باهام کرد توی ایران استار ،خیلی دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش.
گروه موسیقی بوشهر از بین دانشجو های موسیقی در تورنتو تشکیل دادم.بچه های کانادایی با علاقه دمام میزندند. براشون رقصها و سازهای جالب بود و کلی با هم حال میکردیم.
اگر با جماعت ایرانی رابطه قطع شده بود ولی در عوض دوستهای بسیار خوب کانادایی پیدا کرده بودم که در تمامی مسایل زندگیم کمکم میکردن و زندگی بسیار خوبی داشتم. تا اینکه منوچهر خوش زبان بهم پیشنهاد داد که حالا که تو اینجا بین موزسینهای تورنتو میشناسنت و رابطه داری بیا با همکاری هم در سالنی فستیوال موسیقی ایرانی بزاریم و خودت و چند تا گروه دیگه از ایران کنسزت اجرا کنید.
مو هم با بند پوسیده این آدم رفتم تو چاه و تمام وقتم روی این داستان گذاشتم،اما نامردی کرد و زندگیم سیاه شد .ضرری کردم که ناچارا راه برگشت بوشهر در پیش گرفتم و برگشتم ایران آس و پاس با جیب خالی و اعصاب خورد.
نامردی این آدم تقریبا به خاک سیاه نشندم و داشتم روانی میشدم.
توضیح نمیدم که چه کرد ، اینجا جاش نیست.
بگذریم یکسال و چند ماه کانادا تجربه بسیار خوبی بود.هنوز هم با دوستام تو کانادا در ارتباطم. به همین زودیها میرم کانادا و با یه برنامه ریزی خوب برای کنسرت و دوباره دوستان قدیمی میبینم.
آدمهای نامردم به حال خودشون میزارم .
ما پاک دلانیم که ز کس کینه نداریم.
FESTIVAL DES CINQ CONTINENTS / PLACE DU MANOIR
MARTIGNY SUISSE
آدرس سایت فستیوال
http://www.afriyie-lines.ch/pages/cinq-continents-martigny.htm
برای اجرای کنسرتی به کشور کانادا دعوت شدیم.به مناسبت نمایشگاه فرش در تورنتو.
مو و جعفر بردک نیا و عبدالله مقاتلی و ابراهیم ابن رومی قرار بود برای کنسرت بریم.
برای همه بچه ها و خودم بلیط پرواز بوشهر به تهران خریدم که بریم برای انجام کارهای ویزا.
هر چی توی فرودگاه بوشهر منتظر ابراهیم ایستادیم خبری ازش نشد،خونشون هم زنگ میزدیم کسی جواب نمیداد.
ما رفتیم تهران بدون ابراهیم،فرداش باهاش تماس گرفتم و او گفت زنم پاسپورتم رو قایم کرده بود که با شما نیام مسافرت.راست میگفت یانه بالا خره نفهمیدم.
کارهای ویزا رو انجام دادیم و قرار شد بعد از دو هفته برای دریافت ویزا مجددا به سفارت مراجعه کنیم.
اما موسسه ای که مسوول برگزاری کنسرت بود در کانادا برنامه رو بهم زد و گفت کنسرتی در کار نیست.
مدیر برنامه ما که موسسه نگین در تهران بود و تشکیل شده بود از رامین احمدی و منوچهر خوش زبان ،به مو گفتند ما میخوایم به کانادا بریم اگر تو هم مایلی با هزینه خودت بیا.
مو هم از کانادا خیلی چیزهای خوب شنیده بودم و دلم میخواست یه سری برم،حالا هم که ویزا داشتم. پیش خودم گفتم که هزینه میکنم میرم اونجا مستقیم با برنامه ریزهای خارجی حرف میزنم یا با دانشگاه موسیقی و مراکز موسیقی تماس میگیرم و حتم داشتم اگه کارم از نزدیک ببینن میپسندن.
یه فلوت یاماها داشتم فروختم ،کفشها هم حراج کردم،موتور سی جی هم فروختم به اضافه یخچال وفریزر و کولر خونم.
خونه شد مثل کون میمون لخت و پتی.
مو رفتم کانادا با رامین احمدی و منوچهر خوش زبان،این منوچهر خوش زبان اولش توی حوزه هنری کار میکرد و بصورت موازی برای شهرام ناظری و گروه دستان و چند تا گروه دیگه هم در کانادا کنسرت میزاشت.تقریبا از شیطون هیچی کم نداشت و سر شیطون هم کلاه میزاشت.این آدم همو آدمیه که برای گوگوش برنامه گذاشت و بقیه داستان.
خوش زبان و احمدی در نمایشگاه فرش غرفه ای گرفته بودند و ساز و نوار
می فروختند(مسوول نمایشگاه غرفه مجانی داده بود بخاطر اینکه کنسرت کنسل شده بود)
مو هم مفتی ساز میزدم و مشتری جمع میکردم و نوار میفروختم.
راستی یادم رفت بگم یه خانم با شخصیتی هم از سیما فیلم دعوت کرده بودند فامیلش یادم رفته ،اما زن خیلی خوبی بود.رامین احمدی و خوش زبان پول هتل و بلیطش داده بودند و میخواستند به سیما فیلم نشون بدن که در کانادا دفتر و دسکی دارن.
روزهای آخر متوجه شدم که پولی بابت فروش نوارهای خودم که تقریبا ۵۰۰ دلاری میشد به مو تعلق نمیگیره و مو هم از روی پول فروش نوارها سیصد دلار بلند کردم.
بعدا که حساب کتاب کردن خوش زبان گفت که پولها کمه اما جلو مو نگفتن که کار تو بوده و پشت سرم گفته بودن و او خانم سیما فیلم از مو خیلی جانب داری کرد ه بود.
یه روزی که به ایران برگشته بودم رفتم خونشون تو تهرون ، ها یادم اومد فامیلش شهابی بود، از صبح تا حالا داشتم زور میزدم فامیلش یادم بیاد.
ها یه روزی تهرون رفتم خونشون و شب خوابیدم با شوهرش آشنا شدم و بهش گفتم او پولی که کم اومده بود مو بلند کرده بودم و احتیاج داشتم به رامین احمدی هم گفتم و گفتم بهت برمیگردونم اما گفت نمیخوام.
بگذریم.
اونا برگشتن ایران ،مو با یه پسری که پناهنده بود آشنا شدم ، یه اتاقی داشت که توش میخوابید.شبها میرفت کاباره خزر ظرف میشست و روزها یا میخوابید یا دنبال کارهای زندگیش بود. جای خواب هم به مو داد.بچه تهرون بود ،جند تا رفیق افغانی هم داشت که خیلی بچه های خوبی بودند.
اورسون پرسون آدرس دانشگاه تورنتو بخش موسیقی رو پیدا کردم و با مسوول بخش اتنوموزیکولوژی وقت ملاقات گرفتم.
روز ملاقات تمام ساز ها( نی انبونه و جفتی و دمام و سنج) روی کولم گذاشتم به اضافه چند تا مقاله به زبون انگلیسی و فرانسه و آلمانی و رفتم پیشش.
براش تعریف کردم که برای چه اومدم کانادا و حکایت کنسرت برگزار نشده و ساز زدم و از موسیقی بوشهر گفتم.
او گفت یک نفر توی دانشگاه داریم که موسیقی ایرانی درس میده و آشنایی داره با موسیقی ایرانی ،اسمش رابرت سیمز بود و گفت یه روز دیگه بیا که با او هم جلسه ای داشته باشیم و شاید برای مدت یکسالی ازت دعوت کنیم بیایی درس بدی.
انگار خواب میدم وقتی که گفت شاید ازت دعوت کنیم بیایی درس بدی.
ملاقات با رابرت سیمز هم برگزار شد و به همین راحتی که گفتم برای او هم ساز زدم و تعریف کردم و برای تدریس به دانشگاه تورنتو دعوت شدم.پرواز میکردم و اصلا سرمای تورنتو حس نمیکردم.
بهشون گفتم یه نامه برام بنویسن که دعوتم کردن چون باید برم ایران و تعدای ساز بیارم.
نامه نوشتن و همچنین سفارش ساز هم دادن که با فروش سازهایی که براشون میاوردم پول رفت و برگشت در میومد یه چیزی هم تهش میموند.
برگشتم ایران و رفتم پیش خوش زبان و احمدی ،خیلی متعجب شده بودند .
از شوهر خواهرم برای تهیه بلیط برگشت و خرید سازها کمک گرفتم و دوباره برگشتم کانادا.
رفتم تهران با چک کفش خریدم .از اونجایی که برای دکوراسیون مغازه پولی نداشتم،دو تا قوطی رنگ خریدم و پاشیدم روی دیوار،ویترین هم یک تکه نئو پان بود که مقداری خار اشتر از جاده برج مقام جمع کردم و ریختم توش و کفاشها رو روش گذاشتم.اسم مغازه هم اورسی گذاشتم.
تبلیغات هم کردم که فروش کفش تضمینی و کفش فروخته شده پس گرفته میشود و با خرید از ما مشتری همیشگی میشوید و از این داستانها.
با تبلیغات مو پاساژ رونق گرفت و همه پاساژ بعد از دو ماه شد کیف و کفش فروشی.
صاحب پاساژ هم بسیار خوشحال بود از این قضیه و میخواست یه مغازه با قیمت مناسب بهم بفروشه.بهش گفتم این کار مو نی از رو ناچاری دست به این کارها میزنم یه خورده که دستم پر بشه ول میکنم میرم .معامله کردن کار مو نی.
با تجربه ای که توی بازار بدست آوردم فهمیدم که مردم نسبت به بازاری ها بی اعتمادن و اصلن حرف آدم بازاری قبول نمیکنن.حتی اگر یه بازاری جنس مجانی هم به مردم بده بازم مردم بهش شک دارن. پیش خودم فکر میکردم این بازاریها چه گندی زدن که مردم اینقدر نسبت بهشون بی اعتمادن و این مسئله اذیتم میکرد که مردم به دید بی اعتمادی بهم نگاه کنن .به یاد میاوردم لحظه ای که از روی صحنه اجرای موسیقی پایین میام و مردم دورم میریزن .با یک ساعت کنسرت همه شیفته میشن و میخوان باهات رفیق باشن،اما توی بازار اینطور نبود دوست پیدا کردن خیلی سخت بود و از تبادل عشق خبری نبود .فقط باید کلاه میزاشتی یا کلاه سرت میزاشتن.بازاری زرنگ کسی بود که بیشتر سر مردم کلاه بزاره.
روزهایی که از مشتری خبری نبود دم پاساژمی ایستادم و مثل ژنرالها از رژه دخترها و پسرها که بی هدف روزی صد بار از پاساژ میگذشتند سان میدیدم.
بعضی وقتها هم نیروی انتظامی بهشون گیر میداد.یه روزی فرمانده یگان ویژه بوشهر که فامیلیش حبیبی بود، یه پسری رو گرفته بود به باد کتک،بهش میگفت پدر سوخته موهات رو مثل دخترها رنگ کردی .پسره تا میخواست حرف بزنه جناب حبیبی میزد توی گوشش و میگفت خفه شو و خجالت بکش موهات رو مثل دخترها رنگ کردی.
رفتم نزدیکتر دیدم که پسره رو میشناسم و مردم هم جمع شدن و چند نفری رفتن جلو و گفتن جناب چرا کتکش میزنی.
گفت موهاش رو رنگ کرده پدر سوخته.
مردم بهش گفتن جناب این مادرزادی موهاش این رنگیه و در ضمن پدر ایشون هم از حزب اللهی های شهره و خانواده شهیدن و ایشون هم مادرزادی موهاش زرده.
جناب فرمانده رو کرد به یاسر مرادزاده و گفت پس چرا از همون اول نگفتی که موهات مادرزادی همینطور بوده.یاسر مرادزاده هم با لهجه بوشهری گفت می تو میلی آدم حرف بزنه تا میخواسم بگم میزدی تو گوشم(مگه تو میزاری آدم حرف بزنه تا میخواسم بگم تو میزدی توی گوشم)
زمانی که توی بازار بودم این اتفاقات جالب رو زیاد میدیدم .
مدتی مشغول کفش فروشی بودم تا اینکه به کنسرتی در کانادا دعوت شدم.
ماجرای رفتن کانادا رو مفصل در قسمت بعد مینویسم.
آقای دیوید هارینگتونDavid Harrington سرپرست این کوارتت،در استرلیا چند کلمه ای با من صحبت کرد و گفت که متاسفانه کار شما را ندیدم ،ولی مسولین فستیوال خیلی از شما تعریف میکنند و همچنین گفت که با کیهان کلهر کار مشترکی انجام دادند.و خداحافظ.
راستش مو شناختی از این گروه نداشتم و کاری ازشون نشینده بودم،به همین دلیل مو هم گفتم که خوشحال میشم سی دی شما را بشنوم.
چند هفته پیش ایشون ایمل زد و آدرس خواسته بود تا سی دی بفرسته و همچنین نوشته بود که در پاریس کنسرت دارند و از مو خواسته بود که اگر وقت دارم همدیگه ملاقات کنیم. مو هم آدرس فرستادم هم نوشتم که شب قبل از کنسرتشون همدیگه ببینیم(که دیشب بود).
سی دی ها به دستم رسید و سیار عالی بود.دیشب هم ایشون رو ملاقات کردم و سازهای نی انبون و جفتی و بوق رو بهش نشون دادم و براش نواختم.نقیب هم ضرب و تمپو نواخت.
موسیقی ایرانی زیاد شنیده بود و عاشق کار های علیزاده بود.اما از همه جالب تر اینکه وقتی نی جفتی نواختم ،او گفت که کار گروهی به نام جعله را شنیده و در کنسرت فردا که در تاتر شهر پاریس برگزار میشه قطعه ای را اجرا میکنند که برگرفته از کار قنبر راستگو نوازنده نی جفتی بندرعباسیه .کار قنبر راستگو توسط بی بی سی انتشار پیدا کرده.
مو خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم حتما این موضوع رو در وبلاگم مینویسم،چون هنرمندانی که ازشون اسم میبری خیلی مظلوم و بی ادعا هستند و اگر مطلع بشن که ارکستر مهمی مثل شما از کار اوا بهره گرفته بسیار خوشحال میشن و همچنین مردم بندرعباش نیز از این واقعه خرسند میشن.
مو شخصه به گروه جعله و استاد قنبر راستگو تبریک میگم و امیدوارم که موفق و سربلند باشن.
اینم آدرس سایت کرونوس کوارتت
یکی از انجمن های فرهنگی و هنری فرانسوی با همکاری بنده به مدت دو ماه هزینه اقامت و غذای تعدای از هنرمندان ایرانی را با هدف آشنایی هنرمندان ایرانی با فضای هنری فرانسه تامین منماید.
در صورت اینکه مایل هستید دو ماه در فرانسه باشید و از این فرصت استفاده کنید و بیشتر با فضای هنری بین اللملی آشنا بشید،مختصری از فعالیت و پیشنیه هنری خودتون به آدرس shanbehzadeh@hotmail.com بفرستید. هزینه بلیط رفت و برگشت ایران به فرانسه رو ما تقبل نمیکنیم .
هنرمندان عکاس میبایست نمونه عکس رو هم برام ایمیل کنند و هنرمندان رشته موسیقی و تاتر و رقص میبایست نمونه ازکارشون رو به صورت سی دی تصویری به آدرس من ارسال کنند. بعد از ارسال ایمیل آدرس به شما خواهم داد.
همچنین به یکنفر که در رشته ساخت سازهای ایرانی فعالیت داره جهت آموزش دادن و برگزاری یکدوره ماستر کلاس( در فرانسه) ساخت سازهای ایرانی نیازمندیم.
اگر شما در این رشته فعالیت دارین و مایل به برگزاری این دوره 10 روزه هستید ،پیشینه کاری خودتون رو برام ایمیل کنید.
۲۷ مه فرانسه FESTIVAL INTERNATIONAL DE VIVONNE - PARC DU VOUNANT - VIVONNE
۱۶ جون سویس FESTIVAL DES CINQ CONTINENTS / PLACE DU MANOIR -
MARTIGNY SUISSE
۱۳،۱۴،۱۵ ژویه ایتالیا سیسیل womad taromina
۲۷ ژویه انگلیس لندن WOMAD / UK - CHARLTON PARK
womad singapor
۲۸ و ۲۹ ژویه بلژیک SFINKS FESTIVAL / BOECHOUT Belgique
۲ آگوست فرانسه شهر نانت NANTES / FESTIVAL AUX HEURES D'ETE - PLACE DE LA BOURSE - NANTES
24،۲۵،۲۶ آگوست سنگاپور womad singapor
امیدوارم که ملاقاتتون کنم. و از اینکه دیگه این روزها نمیتونم خاطرات بنویسم معذرت میخوام.حتما در اولین فرصت خاطره مینویسم .حالا باید نی انبونه بزنم و تمرین رقص کنم.
تا بعدا خدا نگه دارتون باشه.