دوستانی که در کشورهای ایتالیا(سیسیل) و سویس و سنگاپور و بلژیک (بروکسل)و شهر نانت فرانسه وانگلیس شهر لندن زندگی میکنند ما در تور تابستانی کنسرتها در این کشورها برنامه داریم.اگر دلتون خواست بیان کنسرت ما رو ببینید.آدرس محل اجرا هم بعدا روی همین وب لاگ براتون میزارم.
مطلب اول به زبان اسپانیایی
12/05/2007 CARLOS ORTIZ
Womad escribió ayer una nueva página inolvidable en su historia de amor con Cáceres. El festival, que volvió a poner hasta arriba las plazas del casco antiguo, había reunido anoche a las 23 horas a más de 50.000 espectadores, según el balance del jueves y el viernes ofrecido por el Consorcio Gran Teatro, organizador del evento. Con un ambiente excepcional y sin incidentes --Cruz Roja atendió a solo 7 personas el jueves y ayer a las 20.30 horas aún no había intervenido--, la jornada se vivió al ritmo de tambores y de la música en los escenarios, con un masivo botellón en el casco antiguo como el día anterior.
Y es que Womad 2007 ha vuelto a confirmar lo que ha sido siempre: una enorme concentración ciudadana en torno al alcohol y la música, dos factores comunes que dan como resultado un festival en el que el público disfruta de lo lindo y, además, gratis. Cumpliendo el horario previsto, los conciertos y talleres se fueron sucediendo durante toda la tarde. La americana Bettye LaVette y su tremenda voz del soul más auténtico, los manos del ghanés Abass Dodoo (One Drum) con el tambor o el encanto de la india Sheila Chandra fueron lo mejor de un viernes en el que, de nuevo, Palestina volvió a reivindicar su lugar en el mundo con Trío Joubran.
Los servicios de limpieza, que el jueves recogieron más residuos que en la misma jornada del año pasado, volvieron de nuevo a estar a la altura de la convocatoria. No es fácil trabajar cuando el público apuesta por el suelo como mejor asiento. La foto fija del estreno del jueves en el casco antiguo volvía a repetirse. Como si las plazas fueran playas, los womeros fueron cubriendo la arena de las piedras hasta hacer difícil el trasiego de la gente, incesante durante toda la tarde entre el Arco de la Estrella y el escenario de San Jorge. Por allí pasaron los extremeños Xöai Mai. Cumplieron a la misma hora en la que lo hacían los flamencos desenfadados de Pedro Peralta, lleno en el Gran Teatro.
De nuevo se repitieron las colas para acceder al palacio de Carvajal, que se quedó pequeño para los raros instrumentos iraníes de Ensemble Shanbehzadeh. El nigeriano Tony Allen y el camerunés Muntu Valdo completaron el cartel, a la espera del guineano NIFaly en San Jorge y el maliense Toumani Diabate en la plaza Mayor, últimos en el casco antiguo antes del cierre de Acetre en el Gran Teatro.
مطلب بعدی کنسرت نیوزلند
Bowl of Brooklands, New Plymouth 





The final third in Lumière’s WOMAD coverage, CATHERINE BISLEY recalls in images and words a weekend of mud, ducks and dancing as well as that wide group of folk who listen to and play “world music” – the most diverse genre out.









حقیقتش از خاطره نوشتن خسته شدم.اما مرد یه کاری که شروع میکنه باید تا آخرش بره .فکر نکنین گردن بار شدما. نه فقط بخاطر ای ادامه میدم که هنوز جا های خوب زندگیم و اونجا که به آدما انرژی میده مونده.تا حالا همش از بوشهر زادگاهم که نا خواسته توش زاده شدم نوشتم،اما جاهای دیگه هم تو دنیا هست.اصلا کی گفته که هر کی هر جا دنیا اومد مال همون جان.
مو اگر می خواستم انتخاب کنم که کجایی باشم دلم میخواست مال دنیا باشم و هر جا برم شهرم باشه و دیارم با همه رفیق باشم با همه بگم و بخندم و حس غریبی نکنم همه جا زادگاهم باشه.
حیف حیف که آدمای فرصت طلب امروز ای حق از آدما گرفتن ،هر آدمی باید فقط تو زادگاش باشه .
بگذریم
بقیه داستان زندگیم بگم
به اینجا رسیدیم افراشته مدیر کل ارشاد بوشهر شده بود و بسیار ظالم تر از بلادی بود و به همین دلیل هنرمندان بوشهر میگفتند خدا بیامرزه پدر بلادی مدیر کل قبلی.اما اگر عقیده مو بخواین هر کسی در نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت کنه خرن حالا بلادی یا افراشته یا شنبه زاده .
معذرت میخوام هی میخوام حرف دل سیا،سی تو نگم اما نمیتونم چون سیا نمیتونه حرف دل سیا، سی(برای) تو نگه .
بازم بگذریم.
سلام
از سفر برگشتم ،کنسرت بسیار خوب برگزار شد و گزارش سفرمفصلی براتون خواهم نوشت.امروز هم به دیدن کنسرت دوتا هنرمند خوب ایرانی میرم در تئاتر شهر پاریس،کیهان کلهر و حمید رضا نوربخش.جای شما خالی میکنم.
اگر یادتون باشه براتون نوشته بودم که اگر خاطره بد یا خوبی از مو دارین لطف کنید برام بنویسین و بفرستین،امروز یه دوست عزیزی که خیلی کمکم میکرد و قتی توی جزیره کیش بودم برام مطلبی فرستاده که خاطراتش از مونن.
مو هنوز به خاطرات جزیره کیش نرسیدم ،اما همینقدر میگم که توی پنج سال اقامت توی کیش اندازه پنجاه سال خاطره دارم.سرتون درد نیارم .این خاطره شهرداد میرزایی معاون سازمان منطقه آزاد کیش از مو.
سعيد شنبه زاده تنها با روياهايش
شهرداد ميرزايي
سعيد شنبه زاده را در يك عصر شرجي تابستان در كيش ديدم از بازار ايران ميامد. شور گرم زندگي در او موج ميزد. در اتاقي در سازمان كيش. جايي كه براي معرفي كارهايش آمده بود از گروه موسيقي در بوشهر تا كانادا رفته بود. ويترينهاي براق دنيا را ديده بود اما برق آنها نگرفته بودش. تا آن موقع. امروز در جاي ديگريي از دنياست.
آن روز كه ديدمش پر بود از خودش. خودش بود و رنگ ولعاب خودش را داشت. گرم و آبي از درياي فارس. حتا وقتي در صبح تابستان با چتر رنگارنگ اش، قرمز و زرد و سبز از خيابان سنايي رد ميشد، رنگهاي تند لباسها و غذاهاي جنوب در هر رنگ چترش برق ميزد. دنيا را ديده بود اما هوايي نشده بود.
تنش براي كارهاي بيشتر ميخاريد. دنبال دردسر بود و پر شر شور. زندگي را به چالش ميكشيد. آن چيزي را داشت كه از سرمايه مهمتر بود: انگيزه. دنبال فتح قلهها نبود اما دلش ميخواست روي تپه بايستد و كمياز بالاتر نگاه كند. هر روز هفته يك روز صبح با يك روياي جديد سر و كله اش پيدا ميشد. اگر مثل او بودي ميتوانستي با پر رويايش بال بگيري. يك روز آموزش ارف، يك روز اركستر كيش و يك روز هم كنسرواتوار! مهم اين بود كه احساس ميكرد هر كار بخواهد ميتواند بكند. خيلي وقتها هم ميتوانست. گاهي وقتها هم طعم گس خرماي وجودش نميگذاشت ميوههايش به بار بنشيند. زمان ميخواست تا او را بشناسي اما هيچگاه از حدي نميشد به او نزديك تر شد. انگار كه نزديكترين آدمها به او همكارانش بودند. نقيب (پسر شش ساله اش) هم مثل شاگرد كلاسهايش بود، همه سازها را ميزد. عين همكارش بود. شايد او زندگيش كارش بود و كارش زندگي.
بايد بال روياهايش را ميگرفتي تا ببيني. من گرفتم. يك روز بليت هواپيما ميخواست براي فلان آهنگساز. يك روز بلز و زيالوفون و خاشخاشك، كه از دوبي سفارش داده بشود، و يك روز هم تار و تمبك. با همان بال رويا از جلوي بازار ايران رد ميشدم. بازاري رو به تعطيلي. نوازندههاي گروهش داشتند تمرين ميكردند و آقايي متشخص،جا افتاده با آرامش شگردهايي را براي تنظيم هم نوازي به آنها آموزش ميداد: «الان همه ي صداها قطع و دوباره با هيجان» پيش از آن نديده بودمش نامش را شنبه زاده گفت: احمد پژمان! باور نمي كردم. كسي كه نخستين اپراي ايراني را نوشته بود، يكي ز برجسته ترين آهنگسازان ايران كه چند ماهي در سال ايران بود، احمد پژمان در فروشگاهي حقير و به هم ريخته درس تنظيم ميداد. روياهاي ديگرش هم همين جور بود. در همان سالها چهار نفر از استادان كنسرواتوار ارمنستان را براي ماهها در كيش استخدام كرد. هم در خانه موسيقي او درس ميدادند و هم در بازار پرديس ساز ميزدند. اركستر ارف كودكانش، اركستر پاپ جشنها، كلاسهاي موسيقي سنتي و شور موسيقي خليج فارس همه جا روياهاي او بود. طنين صداي رشيد وطندوست را هم او به كيش آورد. دنبال موزه سازهاي ايران هم رفت اما آخرش نشد. يك روز باشكوه هم هنريشه فيلم بيضايي بزرگ كارگردان ايراني شد. تصويرش در آن فيلم كه هيچگاه به نمايش نرسيد هميشه خواهد ماند.
عصر پنج شنبه در اسكله يا عصر جمعه پاي كشتي يوناني صداي ني انبان اش آن چنان گوش ات پر ميكرد كه ساعتها هر جا ميرفتي قدمهايت ريتم داشت. شور كه ميگرفتشش بلند ميشد و با رداي سفيد بلند رقصي ميكرد از رقصهاي آييني هزارساله است. همانها كه از بندر عباس تا زنگبار يك شكل است. دستمال سفيدي كه به سرش بود رقصش را اساطيري مينمود. اما لنگوته كه ميپوشيد خودش هم حال و هواش عوض ميشد. يكي از همين رقصها بود كه دانشجويان دوره بين المللي كيهانشناس از اروپا و آمريكا تا هفتهها دنبالش بودند. فكر نميكنم كنارههاي مرجاني كيش به اين زوديها ضرباهنگ دمام او را از ياد ببرند، تا دورها.
جوهر وجود سعيد شنبه زاده نزد كساني قابل درك بود كه باورش ميكردند. او مثل هر خاطره خوشايند ديگر بخشي از وجود همان كسان است. بخش از خاطره ما از كيش است. كساني كه او را باور كردند در شادي كامرواييش سهيم بودند. اكنون اما او براي كيش بزرگ است و يا كيش براي حضور او كوچك وقتي از آنجا رفت هميشه ميگفت «كيش، كيش». با افسوس ميگفت. افسوس او براي آن بلوايي بود كه ميتوانست به راه بياندازد مثل اولين كارناوالي كه با يك قطار كوچولو در كيش به راه انداخت، برق چشم بچههاي كوچك آن روزهاي كيش شاهد اين بلوا است. جريان خوني شاد كه پوست تن كيش را به مور مور ميانداخت. و باز ميگفت: «كيش، كيش».
ساعتهاي آخر خاطره كيش و شنبه زاده، پوست سياه صورتش از قطرههاي اشك سياه خيس بود. آن چهره اي كه براي غريبهها آنقدر مغرور مينمود اكنون مثل يك بچه كوچك ملوس بود. در اين مواقع بايد سر را برگرداني تا نبيني. رفتم.
سرزمين بزرگ ما براي آدمهاي مجنون كه بي دليل عاشق آن چيزي هستند كه هستند و بي دليل ميخواهند از خودششان پر شوند جا كم دارد و آنها را آواره جهان ميكند. آنها كه زمينشان را بيشتر دوست داشتن و ررنگ و فرهنگ سرزمينشان را، حتا همان زمينششان را هم ندارند . . .
كوچههاي بوشهر و طاهري و بندر پر از شنبه زادههاي مجنون است. كوچههاي تهرون هم پر از جويندگان رويا است. هر دو دنبال جايي ميگرديم كه در آن به هم برسيم. دنبال مقصر نميگرديم.
به اینجا رسیدیم که شرکت فرهنگی هنری ما تعطیل شد و مو هم ضرر کردم ،مغازه هم بستیم .
در این مدت کار موسیقی هم ادامه داشت و چند تا کنسرت هم در تهران اجرا کردیم و تقریبا هر دو ماه یک کنسرت داشتیم.
ارشاد بوشهر مدیر کلش عوض شده بود و علی افراشته اومده بود به جای بلادی.
مو تقریبا دیگه با مرکز موسیقی در تهران هم ارتباطم قطع شده بود و اجراهایی که در تهران داشتیم هم مجوزش موسسه نگین میگرفت. افراشته که شد مدیرکل چون از قبل میشناختمش گفتم حتما به مو کمک میکنه .او رو ازمانیکه معاون پرورشی یکی از شهرستانهای بوشهر به نام اهرم تنگستان بود میشناختم .اون موقعها مو دعوت میکرد که برم گروه سرود براشون راه بیندازم و کلاسهای موسیقی داشتم توی امورتربیتی اهرم.
وقتی مدیر کل ارشاد بوشهر شد یه روز دعوتم کرد و گفت گروههای دیگه موسیقی محلی زیاد ازت خوب نمیگن.مو هم گفتم نمیدونم باید از خودشون بپرسی چرا بد میگن.گفت من سعی میکنم کمکت کنم.
گفتم خیلی ممنون. یه شب ساعت حدود ۱۰ تلفن خونه زنگ خورد و گوشی برداشتم ،از اداره ارشاد بود.گفتن که بیا ارشاد کارت داریم ،حقیقتش اولش ترسیدم و سوال کردم برای چه موضوعی باید بیام؟
گفتن که جلسه با حضور گروههای دیگه موسیقی محلی و مدیر کل.
مو هم رفتم . اداره ارشاد اونموقع توی خیابون فرودگاه بود.رفتم بالا تو اتاق مدیر کل .جلسه با حضور میرزا زبردست،عباس شاپیری،علی افراشته،لاوری و مو.
میگفتن بیاید یک گروه موسیقی محلی داشته باشید و با هم کار کنید.مو گفتم مگه تیم فوتبال میخوایم بسازیم که منتخب درست کنیم و تازه ای عباس شاپیری کی موزیسین شد که ما نفهمیدیم.مو تحت هیچ شرایطی با ایشون کار نمیکنم .عباس شاپیری بعد از جریانی که پیش اومد( که قبلا توی قسمت دیگر خاطرات نوشتم )یه گروه درست کرده بود که مرتضی دیری نی انبان میزد و میرزا زبردست میخوند و از اونجایی که توی صدا و سیما هم کار میکرد هر روز کارههای گروهشون از رادیو پخش میکرد،بعد از مدیر کل شدن افراشته چون با لاوری رفیق بود و لاوری هم با افراشته ،شاپیری هم راهش توی ارشاد باز شده بود و برو بیایی داشت ،اما متاسفنه هیچ وقت موسیقی رو درست کار نکرد. بعد از مدتی هم با میرزا زبردست درگیر شدن و خودش شده بود خواننده و رفته بود صدا و سیما هر کاری که زبردست خونده بود پاک کرده بود و خودش ازنو خونده بود و نمیذاشت صدای زبردست پخش بشه.
خلاصه اونشب پیشنهاد افراشته رو رد کردم و گفتم مو با اینا کاری ندارم و هر کس کار خودش بکنه.افراشته گفت یک سفر خارجی در پیشه و اگر قبول نکنی گروه شاپیری میفرستیم.
مو گفتم موسیقی بخاطر سفر خارجی کار نمیکنم و امیدوارم سفر خوشی داشته باشن و به سلامتی.
افراشته گفت بنویس که کار نمیکنی با این گروه،خندم گرفت گفتم به چه دلیل و چرا باید بنویسم و امضا کنم و مو هیچی نمینویسم و خداحافظ.افراشته اصلا از این داستان خوشش نیومد و از اون روز به بعد با مو بد طور کج افتاد.
داستان سفر خارجی هم این بود که رییس مرکز موسیقی علی مرادخانی به دعوت ارشاد جهت گفتگو و دیدار با هنرمندان موسیقی به بوشهر اومده بود،مو هم رفتم توی جلسه و نشستم و هر کسی هرتقاضایی داشت میگفت. اکبر هنرور به نمایندگی گروه سنتی مفتون بلند شد و گفت تقاضای ما اینه که مرکز موسیقی ما رو یک سفر خارجی بفرسته و به ما قول داده بودند بفرستنمون خارج اما تا حالا نفرستادن. مو هم گفتم اگه میشه بودجه ای برای کار تحقیق موسیقی اختصاص بدن و آرشیوی از موسیقی بوشهر درست بشه.
بعد از برگشت مرادخانی به تهران برنامه سفر خارجی برای گروه مفتون گذاشتن و به همراه گروه محلی عباس شاپیری فرستادنشون کویت .مو هم زیر بار سفر با عباس شاپیری نرفتم.
شاپیری بعدها موسیقی محلی و خوانندگی کنار گذاشت چون بهش پست خوبی پیشنهاد کردن که با کار موسیقی جور در نمیومد و شد مسئول خانه جوان و بعدا هم شد مدیر حوزه هنری شاخه بوشهر و الان هم حاج آقا شاپیری شده و توبه کرده .یه ترانه معروفی که ایشون میخوند به مناسبت تنظیم خانواده بود ،که ملودی آن ترانه بندرعباسی( برو میخانه زودی بیا )بود ولی عباس شاپیری میخوند .
فرزند کمتر زندگی بهتر دو تا بچه بسن پسر یا دختر جواب کر:فرزند کمتر زندگی بهتر
همین یادم میاد.
با آزروی سلامتی برای ایشون و تمام عزیزانی که در ایران نون به نرخ روز میخورن که متاسفانه تعدادشون هم کم نیست .
بعد از اون جلسه ارشاد بوشهر حسابی میخواست مو ادب کنه و افراشته میخواست بهم بفهمونه کیه و چقدر قدرت داره.
با اومدن افراشته مو کاملا بایکوت شدم. واقعا موجود عجیبی بود. تهران هم ازش حساب میبردن.برای کنسرتها خیلی سخت مجوز میدادن و یااصلا نمیدادن.
افراشته کاری سرم در آورد که هر روز صد بار به پدر بلادی رحمت میفرستادم.بلادی اگر کار میکرد روی سادگی بود اما افراشته مثل مامورهای کا گ ب بود و خیلی آدم عجیبی بود.
داستان بلادی و افراشته حکایت شاه و خمینی شده بود و یا حکایت پدری که کفن میدزدید و بعد از مرگش پسرش میشه کفن دزد و شغل پدر رو ادامه میده،پدر قبل از فوت به پسر میگه بعد از مرگم کاری کن که مردم بگن خدابیامرزه پدرت.پسر هم بعد از مرگ پدر نه تنها کفن مرده ها رو میدزدید،بلکه یه چوب هم میکرد توی کونشون. مردم هم میگفتن خدا بیامزره اون کفن دزد اولی که فقط کفن میدزدید.
بوش و بلر و احمدي نژاد ميميرند ميروند جهنم... بعد از يه مدت دلشون براي كشورشون تنگ ميشه ميرن به شيطان ميگن بذار به كشورمون زنگ بزنيم.شيطان ميگه باشه ولي گرونه ها بوش 5 دقيقه حرف ميزند..شيطان ميگه 100 ميليون دلار..بلر 3 دقيقه حرف ميزنه شيطان مبگه 20 ميليون پوند..احمدي نژاد ميره نيم ساعت حرف ميزنه..شيطان ميگه مجاني بود.. . بوش و بلر اعتراض مي كنند ميگن چرا؟ شيطان ميگه از جهنم به جهنم زنگ زدن تلفن داخلي حساب مي شه
فعالیت شرکتی که تاسیس کردم تولید آثار صوتی و تصویری و صادرات و واردات آلات و ادوات موسیقی بود ،البته اینها در اساسنامه نوشته شده بود و در عمل چیز دیگه شد.
اولین تولید شرکت ما تولید اثری از موسیقی بوشهر بود .مدیر عامل شرکت که مو بودم نوازتده دمام ،عبدو نی انبان،سعید احمدی منشی شرکت سنج،ابراهیم ابن رومی نایب رییس شرکت دمام ، اژذر فیروزی خواننده ،هوشنگ علیشرفی نوازنده تمپو
این اثر مرد دریا نام گرفت و با شراکت موسسه نگین در تهران انتشار پیدا کرد.موسسه نگین به مدیریت رامین احمدی در مراکز دولتی نفوذ خوبی داشت و کارهای اداری و گرفتن مجوز رو انجام دادن.من هم به دنبال کارهای چاپ لیبل نوار و تماس با مراکز پخش رفتم.
بسیار تجربه خوبی بود ،شناختن مراکز پخش موسیقی در ایران و مافیای موسیقی و تصمیم گیرنده های واقعی موسیقی ایران یعنی لاله زار.
در واقع در ایران لاله زار تامین کننده موسیقی و تعیین کننده اینه که چه موسیقی باید عرضه بشه و چه موسیق باید عرضه نشه .
تمام سود رو مراکز پخش در ایران میبرند و اگر هم کسی بخواد با اونا همکاری نکنه و مستقل کار کنه ،از کارش کپی غیر قانونی میزنند و میدن به دستفروشها در تهران وشهرستان تا زیر قیمت بازار بفروشند.تمام نوار فروشیهای مجاز و غیر مجاز در ایران از لاله زار تامین میشن.
یکی از این مراکز پخش پخش نمونه به مدریت اقای سلطانی بود که کار ما هم پخش کرد.
گروههای موسیقی پاپ هم همین لاله زار سر و سامان میده و تقریبا بعد از انقلاب اسلامی، لاله زار چشم و چراغ وزارت ارشاده و تمام روابط ارشاد با لاله زاره و ارشاد به لاله زاریها میگه که چی میخواد و انها هم براشون تولید میکنن . مثلا ارشاد و تلویزیون میگن خوانندهایی میخوایم که کپی اون ور اب باشن و لاله زاریها تولید میکنن و از کسانی که زیاد در کار استار سازی لاله زاری فعالیت داشت و داره محسن رجب پور میباشد که گروههای آرین و بنیامین و ... رو ساخته ،ایشون در لاله زار شاگرد مراکز پخش بودند.
من تمام حقایقی که در بازار موسیقی ایران میگذشت از نزدیک تجربه کردم ولی راه من نبود.
یک کار دیگه هم کردیم که به مرحله تولید نرسید و اون ضبط اشعار منوچهر آتشی بود با صدای خودش. یکساعت از کارههای منوچهر آتشی رو با صداش خودش ضبط کردم ولی تا الان مونده. قرار بود موسیقی روش بزاریم .
مرد دریا و ضبط آثار آتشی شد فعالیت شرکت ما در زمینه ضبط و تولید آثار فرهنگی . از ضبط صدای اتشی خیلی خوشحالم و به خودم میبالم ،زمانی به این فکر افتادم که هیچکس به فکر این آدم نبود اما بعد از مردنش همه شدن آتشی شناس.
یه مغازه هم کرایه کرده بودم توی خیابون ششم بهمن و نوار و ساز میفروختم .سعید احمدی هم کمکم میکرد.
دو ماه اول خوب بود .اما بعد از دو ماه وضعیت خراب شد و اصلا فروش نداشتیم.
توی بوشهر ساز فروشی فقط یکی بود او هم نیمه وقت کار میکرد اقای اسماعیل روشن روان که هم رییس هلال احمر بود و هم عضو گروه موسیقی سنتی مفتون . فروشش هم بد نبود و هر بنجلی قالب میکرد به مشتریاش که شاگرداش یا شاگردهای اعضای گروه مفتون بودند.
با فعالیت ما یکمی مردم به طرف ما جلب شدن اما درست یکماه بعد از ما یکی دیگه از اعضای گروه مفتون به نام علیرضا سعید نیا یه مغازه باز کرد که دیگه ما اصلا فروش نداشتیم.
خلاصه سرتون درد نیارم کار ما شده بود پشه پرندن.به سعید احمدی گفتم کتاب دست دوم میگن خرید و فروشش خوبه ،او هم گفت ها میگن خوب میشه کار کنی با خرید و فروش کتاب دست دوم.
فروشگاه یا دفتر شرکت تبدیل کردیم به مغازه خرید و فروش کتاب دست دوم.
اما از بخت بد ما شدیم فقط خریدار و مشتری پیدا نمیشد که کتاب از ما بخره.حدودا چهار پنج گونی کتاب خریدیم اما مشتری پیدا نمیشد و همه مردم شهر ما، میخواستن کتاباشون بفروشن و اهل خرید نبودند.
یادم میاد یه دختری بود که هر روز با چند تا کتاب میومد و میگفت اینا کتابهای برادر منه که رفته هلند و دیگه نمیاد .مو هم برادرش خیلی دوست داشتم نقاش خیلی خوبی بود و تمام کتابها میخریدم.
اما دیگه روزهای آخر که میومد نمیتونستم کتابهای برادرش بخرم یعنی پولی نداشتم.از بچه دو ساله کتاب فروش شده بود تا آدم هشتاد ساله و مو و سعید احمدی خریدار.
مو و سعید فقط میخریدیم و کتابها مثل وزارت ارشاد ممیزی نمیکردیم.اما شانس بزرگی آوردیم . یه روز که اتفاقی داشتیم به کتابها نگاه میکردیم دیدیم کلی کتاب از سازمان مجاهدین توشون بود.
مو به سعید گفتم دیدی رفیق آش نخورده گندمونم سوخت(مثل بوشهری) .
بعد از این داستان و ضرر هایی که از خرید کتاب دست دوم و نفرختن ساز و نوار و کتاب دفتر شرکت یا مغازه شرکت یا هر چی که شما اسمش بذارین تعطیل کردیم.
وقتی دبیرستان میرفتم ،موقع ورود به دبیرستان ،انجمن اسلامی بازرسی بدنی میکرد و شیوه پوشش دانش آموزان ر و آرایش سر آنان رو کنترل میکرد .
آستین کوتاه برای ما ممنوع بود و همچنین آرایش سر به مد غربی .همچنین انجمن اسلامی کنترل انظباطی مدرسه رو در دست داشت و دانش آموزان بی انصباط یا غیر اسلامی رو به دفتر انجمن اسلامی می بردند و ارشاد میکردند.
دفتر انجمن اسلامی در محل کتابخانه دبیرستان سعادت بود.
بعد از گرفتن دیپلم اگر کسی دانشگاه قبول میشد میبایست تاییدیه از انجمن اسلامی داشته باشه وگرنه اگر انجمن تایید نمیکرد ،دانش آموز ننه مرده که کنکور قبول شده بود نمیتونست به دانشگاه راه پیدا کنه.
مو که دانش آموز بسیار بی انضباطی بودم از نظر مدیر مدرسه و زیاد هم در قید بند دانشگاه نبودم و تقریبا هر دو روزی یکبار بعد از تعطیل شدن از مدرسه دعوا مرافه بپا میکردم .برام زیاد مهم نبود که انجمن اسلامی چه کشکیه ،اما به ناظم مدرسه احترام میذاشتم. ناظم اقای امیر عضدی بود. رییس انجمن اسلامی مدرسه یه پسری بود به فامیل انصاری که عرب بود و از مهاجرین جنگ که بعد ها رفت توی سپاه. جند نفر دیگه هم که خیلی فعال بودند یکیش مهران راویان بود که از همکلاسیهای دوران دبستانم بود ،که ایشون هم الان ظاهرا استخدام اداره اطلاعات بوشهر شده و مسئول حراست اداره بندر بوشهر .یکی دیگه شو ن هم صاحب امتیاز نسیم جنوب بوشهره آقای دکتر امیر خلف پور که حالا اصلاح طلب شده ولی آنموقع هر روز صبح سر صف سخنرانی آتشین میکرد و دانش آموزان رو در دفتر انجمن ارشاد میکردند و اعضای انجمن حق کتک زدن هم داشتن و بعضی دانش اموزان کتک هم میخوردند برای پوشش بد ک.
حالا اینها رو گفتم که داستان خودم رو با انجمن بگم.
یه روز زنگ راحت دیدم یه پسری رو بردن به دفتر انجمن اگه درست یادم بیاد اسم پسره پیمان رضایی بود و من میشناختمش.
مونم رفتم ببینم توی دفتر انجمن چکارش میکنن ، دم در انصاری رییس انجمن جلو مو گرفت و گفت چه کار داری؟
گفتم کتاب میخوام از کتابخونه مدرسه. گفت تعطیله.مونم گفتم اگه تعطیله تو توش چه میکنی!
گفت اینا به تو نیو مده و اینجا انجمن اسلامیه.
مو گفتم :اه پس اینطور . اما مو کتاب میخوام. خودم رو حسابی به خل بازی زده بودم و این شگرد همیشگی بوده و هست و میخواستم بهش گیر بدم.
گفت زیاد حرف میزنی و باید بیای توی دفتر انجمن باهات کار دارم.
بهش گفتم تو با مو چه کاری داری!!!؟ توی این لحظه دستم رو گرفت و بزور میخواست ببرتم توی ان جمن(واقعا ان جمن بود نه انجمن چون واقعا یه عده ان جمع شده بودن اونجا)
دستم رو که گرفت با صدای بلند داد زدم و گفتم می مدرسه صاحب نداره می ناظم نداره که تو شدی رییس . تا سه میشمارم اگه دستم ول نکنی ،لت و پارت میکنم .تمام دانش آموزا جمع شده بودن دورمون و منتظر بودند که ببینن چه میشه.
گفتم :۱....۲.....دستم ول کرد.بهش گفتم حالا شدی بچه ادم حالا برو دفتر مدرسه شکایت کن تا صدام بزنن برم دفتر،تو هم دانش اموزی مثل مو.
رفت دفتر شکایت کرد و صدام زدن دفتر ،توی بلند گو.
ناظم با حالت خوشحالی گفت :چرا بی انضباطی میکنی برو دیگه تکرار نشه.
فهمیدم که آقای امیر عضدی هم دلش خونه از این ارازل و اوباش و از کار من خیلی حال کرده.اما ترس داره ازشون.
زنگ خونه که شد دیدم جمع شدن دم در مدرسه .مهران راویان و انصاری و جند تای دیگه که یادم نمیاد.
میخواستند کتکم بزنن اما میفهمیدن ای فرازو مثل بچه های مظلومی نیست که ببرن تو انجمن کتکش بزنن یا مثل بچه درس خونها هم فکر رفتن دانشگاه نداره که از آینده بترسه.اونا نیومدن جلو و مو که همیشه سرم برای دعوا درد میکرد رفتم و طبق معمول که میخواستم دعوا شروع کنم با این جمله شروع کردم
چنن سی میکننین می آدم ندیدین(چرا نگاه میکنی مگه آدم ندیدید)
اونا هم گفتن ّهیچکس به تو نگاه نمیکنه .مونم گفتم خلاصه امری باشه در خدمتیم.خلاصه انجمن رای به دعوا با مو نداد.
یکبار هم که دو ومیدانی تمرین میکردم و دور سرم رو کچل کرده بودم و بالای سرم مو داشت و مدل دونده های امریکایی سرم را زده بودم،۵ تا بسیجی اومدن توی پیست دو ومیدانی و دستگیرم کردن و بردنم سلمونی و بالای سرم هم کردن مثل کنار سرم.
البته من یه برادری در بوشهر داشتم که خودش هم جزو این ارازل و اوباش حزب الله وبسیج بود و ما توی خونه هم از دست ایشون راحتی نداشتیم و نمیتونستیم تلویزیون کشورهای عربی رو نگاه کنیم و چند بار مو کتک مفصلی از ایشون خوردم بخاطر لباس پوشیدنم و نرفتن به نماز جمعه و از این حرفها.خوشبختانه بار آخری که دیدمش ایشون هم توبه کرده بود و از کارهای گذشته پشیمون شده بود و میگفت کلاه سرمون رفت. البته یکمی دیر فهمید این برادر ما! اما بازم خدا را شکر ماهی هر وقت از اب بگیری تازن
روزی که برای سوال جواب به ساختمان سنگی در خیابان جردن تهران بردنم تمام گزارشات دوران دبیرستان و این داستانها توش بود برای اطلاع بیشتر به ادراره اطلاعات بوشهر یا نزدیکترین اداره اطلاعات مراجعه کنید و داستان زندگی مو و خودتان را دریافت بدارید.مطمئن باشید که کامل ترین نسخه را به شما میدهند.
انجمن اسلامی مو یاد سازمان جوانان نازی میندازه

این من گفتن یا مو یا م گفتن خیلی با هم تفا وت داره و شیوه گفتن من یا مو یا م برمیگرده به اعتماد به نفس مردم هر منطقه.
در جنوب ایران هر وقت شخصی میخواد از خودش تعریفی کنه خیلی ضعیف و با مظلومیت مو یا م میگه و معمولا جنوبیها همیشه خودشون را کمتر از انچه هستند معرفی میکنند .البته در مقابل غریبه ها یا بقول بوشهریها بالسونی ها و بقول بندری ها سر حدیها ،به جنوب که میان، با اعتماد به نفس میگن "من" و جیبهاشون رو پر میکنن و برمیگردن شهر و دیارشون.اغلب رییس روسا و مدیران در جنوب از همین آقایانی بوده و هستند که من رو با اعتماد به نفس میگن ولی هیچی توش نیست و به قول تهرونیها من خالی بندی و البته بعد از انقلاب مسولین بومی هستند که بجای مو میگن من و همچنین مسولینی هم هستند که بومی اند و مو میگن ولی حداقل باید صد تا مو و امثال مو رو کشته باشن و خون ریخته باشن تا بتونن با مو گفتن مسول باشن وگرنه با مو ساده و حقیقی کسی در جنوب و ایران به جایی نمیرسه. برای اثبات این گفته به جزیره کیش سفر کنید و ملاحظه خواهید کرد که هر کی که میگه مو و م جارو دستشه و نگهبان بازاره و هر چی مسول رییسه از منا طق هستند که میگن من .
جنوبیها وقتی خیلی هم بخوان با اعتماد بنفس حرف بزنن میگن ما و بجای اول شخص مفرد اول شخص جمع بکار میبرند و این هم علتش اینه که از تنها بودن هراس دارند و همیشه دنبال عده جمع کردن هستند و میخوان به طرف مقابل یه طوری حالی کنن که تنها نیستن و حواست جمع باشه.
تنها شهری که در جنوب از مو و من بجا استفاده میکنن آبادانه.
آبادانیها وقتی بدهکار باشن میگن مو ولی وقت طلبکاری میگن من .از خودشون خوب تعریف
می کنن و حق خودشون رو میگرن و چون این من گفتن آبادانیها برای ایرانیان تازگی داشته و همیشه جنوبی باید مو بگه و خیلی هم مظلوم و تو سری خور باشه ان را لاف زدن نام گذاشتند،که البته لاف آبادان از بهترین نوع لاف است چون ضرر به کسی نمی رسونه و فقط میگن من بهترین را دارم و از من بودن و مو بودن خودم راضیم و هر چیز که دارم بهترینه.
در بوشهر و بندرعباس با مو و م گفتن ضعیف و بدون اعتماد بنفس خیلی چیزها رو از دست دادن و کمتر کسی پیدا شده که مو بگه و با قدرت بگه مو و از مو گفتن خودش لذت ببره .
خیلی از بوشهریها وقتی میخوان با اعتماد بنفس حرف بزنن لهجه شون رو عوض میکنن و میگن من و چون این من گفتن طبیعی نیست یه جورایی به دل آدم نمیشینه و بیشتر تبدیل میشه به منم منم تا من.
یه بوشهری میره به تهران و ساکن تهران میشه این آقا در آپارتمانی در بالای شهر زندگی میکرده،یه روزی برادرش از بوشهر میاد و زنگ ایفون آپارتمان رو میزنه .برادرش سوال میکنه کیه او هم جواب میده مو نوم mo nom
وقتی میره بالا برادرش میگه در تهران دیگه نگو مو خیلی زشته و مردم فکر میکنن دهاتی هستی و هر وقت زنگ زدی و من گفتم کیه بگو منم. برادر ی که از بوشهر اومده بود گفت خوب حالا اگه گفتم منم بعد اومدن در باز کردن دیدن مو نوم بعد که کار خراب تر میشه!
مو ترجیح میدم برادری باشم که از بوشهر اومده اما او رفته بوده تهران مو اومدم پاریس و از مو گفتن افتخار میکنم و اصلا هر چی دارم از همی مو گفتنه.
مو از من هیچی کم نداره هیچی هم بیشتر نداره اما مو مونوم و من مو نیستم.
یه دوستی نوشته بود که هر چیزی توی وبلاگت ننویس و تعریف نکن .
مو گفتم که هر چی مینویسم مو نوم و این خیلی بهترن تا بخوام از ای کتاب و او کتاب رونویسی کنم و بخوام بگم منم منم منم و با بزرگ نمایی یه شخصیت دروغی از خودم تحویل بدم.
مو مو نوم فرازو بچه محله بهبهانی بوشهر نوازنده نی انبونه و رقاص .
مو میگم ،اما با قدرت، و از من گفتن کسی هم کم نمیارم . هیچ منی هم از مو خونش رنگین تر نیست.
عکس مو که یه وقتی با من اشتباه نگیرین
یک هفته اجرای موسیقی در کاخ سعد آباد که گروههای مختلف موسیقی مناطق ایران در آن برنامه حضور داشتند.
موسیقی بوشهر،ترکمن،خراسان،فرامرز پایور،لرستان و چند تا گروه دیگه .
جشنواره توسط سازمان میراث فرهنگی ترتیب داده شده بود.
خوابگاه ما در کاخ سعد آباد بود همانجا که شاهنشاه و خانوادش می خوابیدن.
ما هم چند روزی در کاخ خوابیدم.
زندگی هنر مندان همینطوری میگذره. یک روز یک ریال پول ندارن، ولی روز بعد برای اجرای برنامه در بهترین هتل دنیا اقامت دارند و یا در کاخ می خوابند.
البته زمانی که ما در کاخ سعد آباد خوابیدیم انجا دیگه کاخ نبود و موزه بود. در آن زمان هرکس در بیت می خوابید خیلی وضعش خوب بود، نه در کاخ .کاخ اسم خودش رو بعد از انقلاب اسلامی با بیت عوض کرده بود.
در ان اجرا مرحوم جعفر بردک نیا دمام مینواخت،عبدالله مقاتلی خواننده،محمود بردک نیا دمام، محمد رضا زنگویی سنج ،ابراهیم ابن رومی دمام و یذله خوان،من هم نی انبان و نی جفتی می نواختم.
اجرای بسیار خوبی بود و بسیار مورد استقبال قرار گرفت.
در کاخ سعد آبادبسیار به ما خوش می گذشت.
محمد رضا زنگویی که در تهران درس خونده بود ،سوراخ سنبه ها رو خوب میشناخت و عرق خوبی برای ما گیر آورده بود.
هر شب در کاخ عرق خوری دزدکی داشتیم و چقدر حال میده عرق خوری دزدکی.
یکی از دوستان من هم که مربی دو و میدانی بود و الان مرحوم شده در اون موقع کلاس مربی گری داشت در تهران و شبها پیش ما میومد، علی خضری.
علی خضری قهرمان پرتاب ذیسک ایران بود و انسان بزرگ و شریفی بود . آدمی خالص بود و بی ریا و اهل جا نماز آب کشیدن نبود.
خلاصه علی ساقی هر شب بود و در یکی از شبها که جعفر خدا بیامرز زیاده روی کرد مشروب خوری رو تعطیل کرد.
جعفر عصبانی شد و می خواست با علی دعوا کنه. . او مس کرده بود و میگفت یا بقیه عرقها را میدی میخورم یا با هم دعوامون میشه. علی خضری که یک بازوش اندازه تمام هیکل جعفر بود.فقط بهش میخندید.جعفر نی قلیان رو برداشت و به طرف علی حمله کرد.علی خیلی خونسرد نی قلیان رو از دست جعفر گرفت و دهنش رو گرفت و بهش گفت یا میخوابی یا خفه ات میکنم .
اما جعفر ساکت نشد و گفت من و پسرم میریم . محمود رو صدا زد و گفت پاشو بریم اینجا جای ما نیست. محمود هم که اونموقع چهارده پانزده سال بیشتر سن نداشت ،ساکت بود و خواب آلود و نمیدونست چه کنه.من در اینموقع صورت جعفر رو بوسیدم و گفتم این کار ها و بچه بازی ها به تو نیو مده. جعفر هم سرد شد . خوابید.
صبح که شد جعفر چیزی از دیشب به یاد نداشت .
خدا بیامرزه علی خضری قهرمان دو و میدانی ایران و جعفر بردک نیا نوازنده بنام دمام ا.
این اولین اجرای محمود بردک نیا با گروه من بودوآخرین اجرای جعفر پدرش .محمود الان ۱۲ ساله که با ما در این گروه همکاری میکنه و جای پدرش واقعا خالیه.
جعفر به حق بزرگترین نوازنده دمام در مراسم مذهبی بود و عاشق دمام. او نی انبان هم میزد و از همه چیز جالبتر در هنر جعفر رقص زیبایی بود که میکرد.
اهل شوخی و خنده بود و تمام مردم بوشهر و اهل محل دوستش داشتند. عروسی نبود که دعوتش نکنند برای اجرا.
جعفر تنها نوازنده دمام اشکون در بوشهر بود که در بعضی از محلها به او پول میدادند که بره و دمام اشکون بزنه.و همینطور تنها کسی بود که در هر محلی میرفت فوری دمام اشکون رو روی شانه اش
می انداختند و دمامی هم مینواخت که مو های بدنت سیخ میشد.
در فیلم اربعین ساخته ناصر تقوایی هم جعفر جزو دمام نوازان است و بمانعلی باباحاجی اشکون میزنه بجز بمانعلی باباحاجی تمامی دمام نوازان از خانواده بردک نیا و بلال زاده هستند که از یک خانواده هستند.در حقیقت بقای دمام در بوشهر مدیون خانواده بردک نیا است.
الان هم محمود جای پدرش رو گرفته و اشکون محله بهبهانی بوشهره و دمام اشکون عالی میزنه.
پدر جعفر محمد علی یا بقول بوشهریها محلو بود ،بعد از مرگ بمانعلی بابا حاجی رییس دمام محل بود.
جعفر زیاد از حد مشروب میخورد،البته مشروب هم که چه عرض کنم ،الکل صنعتی با ماالشعیر یا کوکا قاطی میکرد و از ساعت یک بعد ازظهر که بیدار میشد مینوشید تا اخر شب. پاهای جعفر از خوردن الکل ضعیف و لاغر شده بود.در یکی از همین روزهای مشروب خوری موقعی که میخواسته از روی زمین بلند شه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و سرش به طاقچه برخورد میکنه و خونریزی مغزی میکنه.دیر متوجش میشن و جعفر بعد از این اتفاق فلج شد و بعد از مدتی فوت کرد در سن۴۴ سالگی حدودا.
خیلی جون بود که مرد .من دمام رو از او یاد گرفتم و خیلی سعی میکردم ازش تقلید کنم و خیلی حرکتهای رقص هم از او یاد گرفتم.
جعفر ۶ بچه داره ۲ تا دختر و ۴ پسر که همه پسرها از نوازندهای خوب دمام هستند.
یک خاطره هم از مادر جعفر بگم. بعد از مرگ پدر جعفر یک روز در حین مراسم دمام مادر جعفر داشت مراسم رو نگاه میکرد و از شیوه نواختن دمام اشکون خوشش نمیومد و نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت دمام رو گرفت و مشغول اشکون زدن شد(دمام را فقط مردها مینوازند) اولین زنی که دمام نواخت و خوب هم نواخت مادر جعفر بود.
برای دیدن دمام نوازی محمود و برادراش در ایام محرم و صفر به بوشهر محله بهبهانی برید و از نزدیک دمام نوازی این عزیزان رو ببنید .
محمود بردک نیا نوازنده سازهای ضربی جنوب ایران

دسته موزیک زیر نظر قرارگاه بود و فرمانده قرارگاه سروان کرد کرمانشاهی بود به نام پرویز جقا میرزایی.
این اقا سروان که الان باید سرتیپ یا سرهنگ نیروی انتظامی جمهوری اسلامی باشه اصلا میونش با من خوب نبود .دلیلش هم این بود که اقا سروان ما از بچه های خوشگل وسر بزیر خوشش میومد و منم که نه خوشگل بودم نه سر به زیر و زبون دراز هم بودم.
اقای سروان کرد ما به من مرخصی شهری هم نمی داد و من تقریبا مثل زندانی بودم در شهر خودم در خیابان سنگی .
بعد از گذشت شش ماه از اقا سروان به سرهنگ شکایت کردم و گفتم به من مرخصی استحقاقی نمیده.
و سرهنگ دستور مرخصی داد . اقا سروان مثل مار زخمی شد و می خواست انتقام بگیره.
از مرخصی که برگشتم دستور داد که یک شب در میون نگهبانی بدم .ولی من که سرباز موزیک بودم نمیبایست که نگهبانی میدادم .من به اقا سروان گفتم این درست نیست. من یا باید در دسته موزیک باشم یا نگهبانی بدم.
اقای سروان کرد کرمانشاه با سیبیل کلفتی که داشت به من گفت: که هم باید نگهبانی بدی و هم در دسته موزیک ساز بزنی .
از اونجایی که دسته موزیک کسی رو نداشت که ساز بزنه و من هم مثل کفش کهنه در بیابان بودم و خرم میرفت،گفتم :جناب سروان من یا نگهبانی میدم یا در موزیک ساز میزنم
اقا سروان گفت باید هر دو تاش رو انجام بدی . من گفتم من نگهبانی نمیدم.
اقای سروان گفت:اگه تخم داری نگهبانی نده.
منم سلامی دادم و گفتم چشم و از دفتر بیرون رفتم.
ساعت ۲ بعدازظهر ارازل و اوباش کادر می رفتن خونه و در پادگان سرباز میموند و چند تا کادری نگهبان.
من خیلی تو فکر بودم که چه کنم که نگهبانی ندم . یک مرتبه به یاد جمله اقا سروان افتادم که بهم گفته بود اگه تخم داری نگهبانی نده.در همین هنگام خودم رو به زمین انداختم و به بیماری زدم و داد و بیداد کردم و من را با امبولانس به بهداری ژاندارمری بردند.
جناب دکتر ازم پرسید چته . من گفتم بیضه هام باد کرده و نمی تونم راه برم.
دکتر بدون معاینه بیضه و نگاه دقیق به تخم بنده ۲۴ ساعت استراحت نوشت.
فردای آنروز جناب سروان اومد بود و پرسید بود که شنبه زاده نگهبانی داده یا نه و جواب منفی گرفته بود.
من رو خواستند توی دفتر قرارگاه و اقای سروان گفت باید بری بازداشتگاه .گفتم چرا .گفت بدلیل اینکه نگهبانی ندادی.
برگه دکتر رو بهش نشون دادم و گفتم جناب سروان تخمم باد کرده بود.
جناب سروان خشکش زد و دستی در سبیل کلفتش برد و گفت مرخصی.
با توجه به تصویب قانون مبارزه با بد حجابی توسط مجلس شورای اسلامی مبنی بر پرداخت جریمه پنجاه هزرارتومانی برای زنان بدحجاب لطفا قبل از ازدواج خلافی همسر خود را از اداره منکرات نیروی انتظامی درخواست نمایید!!!!