تبليغاتX
یاد داشت های فرازو
رسول خراسانی یا رسول چمن که یادتون میاد البته اگر قسمتهای قبلی خاطراتم رو خونده باشید .

رسول خراسانی اهل کوی بهبهانی بوشهر نوازنده سنج و بازنشسته شرکت نفت بود که کار روزانش بعد از بازنشستگی کنار دریا نشستن و ماهیگیری بود یا بقول بوشهریها هداک کردن. موقع هداک کردن بچه های محل هم دور رسول جمع میشدن و رسول از قدیم تعریف میکرد و از جوانیهاش که بقول خودش یلی بوده که البته خالی میبست و بقول بوشهریها گول مفصل میداد. با اینکه رسول خالی ها بزرگی میبست ولی اعتماد بنفس عجیبی داشت و اصلا انگار نه انگار خالی میبنده و خیلی راحت و طبیعی و بعضی اوقات هم با اب و تاب خالی میبست و بچه ها هم دهنشون باز گوش میکردند.

یکی از خاطرات دوران جوانی رسول درباره میزان علاقش به سنج و دمام بود و تعریف میکرد که دوران سربازی که در جزیره خارک سرباز بوده و در شب عاشورا داشته در پادگان در جزیره خارک نگهبانی میداده و صدای سنج و دمام کوی بهبهانی بوشهر را میشنوه و طاقت نمیاره. اسلحه رو زمین میزاره و لباس سربازی از تنش بیرون میاره و شیرجه میزنه توی اب و غوص میکنه به طرف بوشهر ولی چون زیر ابی میرفته مسیر رو گم میکنه و وقتی سرش رو از اب میاره بیرون شرطیهای کویت ازش تقاضای پاسپورت میکنن و رسول عذر میخواد و میگه من مسیرم ایران بوده و اشتباه اومدم و دوباره غوص میکنه به طرف بوشهر .خوشبختانه به لحظات اخر مراسم سنج و دمام میرسه و به قول بوشهریها مروای سالی سنج میزنه و سلام علیک کوتاهی با بچه های محل میکنه و دوباره به دریا میزنه و غوص میکنه و به سر پست نگبهبانی بر میگرده.

اینم داستان علاقه مندی رسول به دمام ولی از شوخی که بگذریم بوشهریها واقعا دیونه دمامن و هر سال هر جا باشن خودشون رو برای سنج و دمام به بوشهر میرسونن .حالا شاید غوص نکنن ولی زحمت زیادی به خودشون میدن تا سر مراسم عزا حضور پیدا کنن و مروای سالی دمام بزنن.

منم الان دوسالی میشه که نتونستم برم اما هر روز دمام میزنم و در هر اجرایی که دارم سیری دمام میزنم و تلافی در میارم اما هیچ جا مثل بوشهر نمیشه.اینم درست میشه یه روزی

+ نوشته شده در Fri 20 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

خدمت شما عرض کنم که در قسمت قبلی گفتم من خیلی چیزها از علیشرفی یاد گرفتم و از اونجایی که یاد گرفتن من به شیوه استاد و شاگردی نبود و از طریق دیدن و شنیدن و تمرین شخصی بود و علیشرفی هم نظارتی نداشت و اصلاح نمیکرد /من مجبور بودم تمامی حرکات وسکنات استاد رو زیر نظر بگیرم تا چیزی یاد بگیرم از ساز زدن تا رفتار اجتماعی و روابط انسانی.

یکی از مهارتهای استاد معامله کردن بود و خرید و فروش. کار غیر موسیقی ایشون خرید و فروش پلاستیک کهنه و اهن فرسوده بود. در سفرهایی که ما برای اجرای موسیقی میکردیم هم استاد معامله نی انبان میکرد که بنده نیز از ایشان خوب یاد گرفتم .

یک خاطره از فروختن نی انبان توسط اقای علیشرفی براتون بگم.

در تهران برای جشنواره موسیقی رفته بودیم و از اجرای روز اول دو تا اقا اومدن و ابراز ارادت کردند و دور و بر علیشرفی میگشتند و استاد استاد میکردند. تقریبا سه چهار تا اجرا یی که داشتیم همیشه حظور داشتند و تشویق مفصلی میکردندو استاد گفتن از دهنشون نمی افتاد .خیلی ارادت داشتند نسبت به علیشرفی .

بعد از گذشت چند روز /یک شب توی لابی هتل بودم که اون دوتا اقا اومدن و با لحن بسیار خشنی گفتند علیشرفی کجاست و انگار دعوا داشتند.من گفتم مگه چی شده؟گفتند با خودش باید صحبت کنیم .من گفتم من سرپرست گروه هستم و اگر مشکلی هست میتونید با من در میون بزارید.که یکمرتبه دادشون رفت هوا و گفتند این اقا یه نی انبان به ما فروخته که جلو ما بادش میکنه درسته ولی میبریم خونه پوستش باد میده و جند بار هم بهش گفتیم . جلو ما درست میکنه اما تامیریم خونه بازم همون  اش  و همون کاسه. من دیدم استاد یه مقداری خراب کرده و جنس خراب فروخته و یکمقدار ابروی گروه در خطره به اقایان گفتم که خوب حالا مشک کجاست ؟ مشک رو اوردن و من تلفن زدم به اتاق ابراهیم و گفتم پول بیار پایین و جریان هم تلفنی به ابراهیم توضیح دادم. ابراهیم به علیشرفی گفته بود و با هم اومدن پایین .استادبا توپ پر به اون دوتا اقا گفت جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه.من گفتم اقایان عزیز این مشک هدیه از طرف من و اینم پولش و پول از ابراهیم گرفتم و بهشون دادم و بعد گفتم حالا بسلامت.

اونا گفتن منظورت چیه؟گفتم یعنی از هتل برید بیرون و خداحافظ و ابرو ریزی نکنید.اونا گفتن تمام هتل ها زیز نظر ماست و ما مامور اماکن هستیم و شما هم حالا باید با ما بیایید به اداره اماکن و کارتشون رو در اوردن یکشون سرهنگ نیروی انتظامی بود و دیگری سرگرد .من داشتم دیونه میشدم از کار علیشرفی و همینطور قدرت نمایی این اقایان .حراست جشنواره هم باهاشون یکی شده بود.

ابراهیم رفت وصورتشون رو بوسید و گفت شما به بزرگی خودتون ببخشید و اشتباه شده و خدا شاهده هر چی نی انبان بخواید من از بوشهر براتون مجانی میفرستم و سرپرست ما هم یکمی عصبیه و از این حرفها.

خلاصه بخیر گذشت .ولی علیشرفی تا صبح نخوابید یعنی ابراهیم نزاشت بخوابه و بهش میگفت من سابقه  زندان دارم و میدونم این مامورها ادمهای نامردین و کمین میکنن وقتی از اتاق هتل رفتی بیرون تو اتاقت تریاک میزارن و وقتی اومدی حمله میکنن و با چند کیلو تریاک دستگیرت میکنن و مش احمد حالا ما بخاطر یک مشک باید ده سال بریم زندان و تو که میخواستی مشک بفروشی حداقل درستش میفروختی تا ما شب راحت بخوابیم.مش احمد علیشرفی هم میگفت بخدا بچگی کردم و ببخشینم. 

من درسی که از استاد گرفتم این بود که اگه مشک فروختم مشک سوراخ نفروشم. 

+ نوشته شده در Fri 20 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

همانطور که قبلا گفتم اجرای قطر اخرین برنامه خارجی من و گروه تحت سرپرستی من با وزارت ارشاد بود.

شگرد تهران و وزارت ارشاد در رابطه با موزسینهای محلی همین بود . تا زمانیکه خر حمالی میکردنند براشون اجرا میزاشتنند ولی اگه یه ذره از حق و حقوق حرف میزدی حذفت میکردن.

در حقیقت نهادی که باید از هنرمند حمایت میکرد مثل بنگاه شادمانی عمل می کرد و مثل اژانس های هنری در اورپا کار میکرد ولی فرقش این بود که اژانسها در اروپا و امریکا پانزده درصد میکرند ولی مرکز موسیقی نودوپنج درصد میگرفت و پنج درصد به هنرمند میداد .

از انجایی که میخواستم حضور در صحنه های بین المللی رو ادامه بدم شروع کردم به جستجو برای یافتن مراکز هنری در خارج از ایران و تماس با انها.

اون زمان اینترنی در کار نبود که بشه ادرس این مراکز رو راحت گیر اورد / دست به دامن افرادی شدم که در خارج از ایران زندگی میکردند و از مسافرتهایی که داشتم باهاشون اشنا شده بودم و یا بستگان دوستانم در ایران بودند که ساکن خارج از ایران بودند.

پیدا کردن ادرسها و تماس با انها بسیار پر هزینه بود ولی انجام میدادم. یکی از

نامه هایی که نوشتم برای دکتر یوزف کوکرتز نویسنده کتاب موسیقی بوشهر بود که در سال ۱۳۵۲ نوشته بود.من نقدی روی اون کتاب نوشتم و به یکی از دوستان که در المان زندگی میکرد به نام خانم بهار نادری این موضوع رو درمیان گذاشتم.و گفتم که این کتاب دارای اشکال میباشد و من میخوام با کوکرتز ارتباطی داشته باشم و این موضوع رو باهاش در میان بزارم .

خانم نادری خیلی از تلاشهایی که من میکردم خوشحال شده بود و به من گفت اگر شما در المان اجرا داشته باشید خیلی خوب میشه و من نامه شما را ترجمه میکنم به اضافه اطلاعات بیشتر در باره بوشهر و موسیقی بوشهر و به رادیوهای مختلف و دوستان موسیقیدان و برنامه گزار کار شما را پیشنهاد میکنم شاید بشه کاری کرد.

واقعا خیلی وقت گذاشت و تلاش کرد و موفق شد برای گروه من در سه شهر المان در سال ۱۹۹۵ برنامه بزاره.برنامه ها از طریق رادیو فرانکفورت و رادیو wdr در کلن و خانه فرهنگهای جهان در برلین برگزار شد و بسیار مفصل و دقیق. کتابچه ای به زبان المانی در باره موسیقی بوشهر چاپ شد که خانم نادری زحمت کشیده بودند و نوشته های من رو ترجمه کرده بودند و همچنین مطالبی هم خودشون جمع اوری کرده بودند به همراه عکس.

اولین اجرای ما بود که بدون واسطه ارشاد در خارج از ایران برگزار میکردیم. خیلی خوشحال بودم و همچنین بسیاری از واقعیتها برام مشخص شد که یکیش میزان قرارداد گروه ها در اجراهای خارج بود. زمانیکه ما با ارشاد اجرا میکردیم بالاترین حقوقی که برای اجرای خارج از ایران میدادند ۱۰۰ هزار تومان بود. یعنی اگه گروه ۵ نفر بود ۵۰۰ هزار تومان حق الزحمه همه بود یا ۵۰۰ دلار امروز مثلا.

حداقل دستمزد یک گروه پنج نفره ۲۵۰۰ دلار تا ۳۰۰۰ دلاره که این حداقله و بالا تر ازاین هم پرداخت میشه به اضافه هزینه غدا که روزانه بین ۴۰ تا ۵۰ دلار. در اجرای هایی که با ارشاد میرفتیم حتی پول غذای ما هم میخوردند و در عوض ساندویچ ترکی بهمون میدادند و میگفتن گوشتش حلاله بقیه جاها همه غذاهای حروم میفروشن.

در اجراهایی که در المان داشتیم برای سه اجرا ۱۲ هزار دلار به ما پرداخت شد و واقعا به زندگی من و بچه ها کمک زیادی شد و جدای از اون امیدواری و اعتماد به نفس من چند برابر شد.

قبل از اینکه ما به المان بریم از طرف رادیو کلن یک اقایی المانی که دکتری موسیقی بود به نام توماس اوگر به ایران و بوشهر اومد و کار ما رو ضبط کرد و مصاحبه کرد.مسافرت ایشون پیرو پیشنهادخانم نادری به رادیو wdr بود.

یادم میاد که با اقای دکتر رفتیم خونه علیشرفی و من علیشرفی رو معرفی کردم به اقای دکتر واقای دکتر هم رو به علیشرفی و در همین موقع که من به علیشرفی گفتم اقای دکتر او گفت خدا بیامرزه پدرت که دکتر اوردی الان چند روزه که اصلا حالم خوب نیس سرم گیج میره و دل درد هم دارم.من به علیشرفی گفتم این اقا دکتر موسیقی نه دکتر ادم و او هم پوزخندی زد و گفت می موسیقی هم دکتر داره!

اجرای زنده ما ضبط شد و در ارشیو رادیو فرانکفورت و کلن موجوده .اجراهای نسبتا خوبی بود . من راضی بودم.

اخرین اجرای علیشرفی در گروه من اجراهای المان بود.او مرتب میگفت که میخوام خودم گروهی داشته باشم و خودم و پسرام باشیم و حقم داشت چون علیشرفی میتونست با تعداد بچه هایی که داشت نه یک گروه بلکه چند تا گروه موسیقی درست کنه یا شاید هم یک ارکستر سنفونی و تا اونجا که یادم میاد دو تا زن داشت و ۱۴ تا بچه اگه نفر دیگه ای اضاف نشده باشه و تمام بچه ها هم ساز ضربی میزدند و خوب هم مینواختند و تازه پسر خاله و پسرعمه ودایی و اینجور چیزا هم داشتند . خلاصه علیشرفی جدا شد و گروه خودش رو به نام تنگسیر درست کرد .

علیشرفی در گردن من زیاد حق داره و تقریبا هشتاد درصد داشته هام در نواختن

نی انبان و نی جفتی از او فراگرفتم و همچنین حرکت با ساز و رقصهایی مانند چهار دستمال و ترانه های قدیمی مثل علی کر سمیل /شنیدم بهمنی/ دختر خاله/ خلاصه منبع من وخیلی های دیگه که هیچوقت عنوان نمیکنند علیشرفی بوده و هست.

ابراهیم چند مدت شده بود که مینالید و میگفت دیگه میل به سفر کردن ندارم و نمیتونم سفر کنم و فکر یه نفر دیگه باشم . من دلیلش رو نمی فهمیدم .اخرین اجرای ابراهیم بعد از اجرای المان در کاخ سعد اباد تهران با گروه بود و ابراهیم هر روز لاغر و لاغر تر میشد و بعد فهمیدم که ابراهیم به هروئین الوده شده و چند وقت بعدش رفت زندان و بعد طلاق گرفت و زندگیش پیچید و اخرین خبری که ازش دارم الان در بوشهر زندانه و چند ماهی میشه دستگیرش کردن به همون جرم مواد مخدر.

+ نوشته شده در Thu 19 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

شهر بوشهر چند تا نشریه داره که یکیش اسمش نسیم جنوبه . سر دبیرش یونس قیصی زاده پسر خوبیه و میانه رو اونم بفرموده امام صادقه .میانه رو در ایران یعنی ادمهایی که تکلیفشون مشخص نیست و هم میخوان هوای حزب اللهی ها رو داشته باشن و هم بعضی وقتها یک چیزهایی میگن که نه سیخ بسوزه و نه کباب .

در بوشهر نسیم جنوب داریم ولی .نشریه های  دیگری هم هست که عبارتند از نصیر جنوب/پیغام جنوب/سلام جنوب/ جنوب جنوب و ..... جنوب و البته این پسوندهای جنوب رو  میزارن که کسی اشتباه نکنه که یه وقت بوشهر از استانهای شمالی کشوره.ولی به هر صورت نسیم جنوب از همه اونا سر تره {فکر کن دیگه اونا چی هستن که این از همه سر تره}

قبل  ازنسیم جنوب یک ایینه جنوب  بود و سر دبیر نسیم اونجا شاگردی دادفر میکرد و دادفر اونموقع سردبیر ایینه جنوب بود ولی بعدا زرنگی کرد و کاری کرد تعطلیش کنن و با اینکار هم از دست ایینه جنوب راحت شد و هم تونست گردو خاکی کنه و معروف تر بشه و بعد هم مطالبش رو شاگرد سابقش توی نسیم به نام خاطرات چاپ میکنه و کلاسش هم بیشتره .

نسیم جنوب تا اونجا که یادم میاد دفترش و خونه قیصی زاده یکی بود.

نسیم جنوب در انعکاس کارهای من در استان بوشهر نقش زیادی داشته و ازشون تشکر میکنم ولی بعضی وقتها از القابی که به من میدادند به خودم شک میکردم مثل هنرمند بزرگ و موسیقیدان و از این حرفها. البته شک من بی دلیل نبود چون هر لقبی که به من میدادند به افراد دیگر هم میدادند و هرکس این هفته نامه رو دوهفته بخونه با کلی ادمهای بزرگ و سرشناس و جهانی اشنا میشه و برداشتتون این میشه که بوشهر از هر ۱۰ نفر ۱۱ نفرش نویسنده بزرگ و شاعر و موسیقیدان و خلاصه همه بزرگان عالم در این شهر جمع شدن . مثلا اگر کاست موسیقی در بیاد و با صاحب اثر گفتگو کنن تیتر مصاحبه اینه گفتگو با هنرمند بزرگ و برجسته بوشهری و به همه همین رو میگن و سعی میکنن دل همه رو به دست بیارن.

از نکات جالب و خواندنی این نشریه خاطرات هفتگی نماینده سابق مجلس و ادم معمولی سابق و دبیر سابق و اصلاح طلب امروز اقای دادفره .ماجراهای گالیور به پای ماجراهای دادفر نمیرسه .چند ساله که میخوان زندانش کنن و هر هفته خاطره مینویسه و میگه هفته اینده میرم زندان ولی نمیدونم چرا اقای محمد گالیور به زندان نمیره و همه خواننده ها دنبال میکنند تا ببیند بالاخره گالیور میره زندان یا نه.

از نکات جالب دیگه این نشریه بیان درد مردم بوشهره و بیان مشکلات اصلی انها.از انجایی که در بوشهر تمام امکانات مهیا میباشد مثل مدرسه /دانشگاه ازاد به ریاست اقای امامی از خویشاوندان سعید امامی البته نسبی نه ولی سببی/ بیمارستانهای درجه یک/ کتابخانه /و خلاصه همه ترینها و بهترینها در این استان یافت میشود و لی یک مشکل اساسی و واقعا بزرگ این استان داره که نسیم جنوب هر هفته در باره این مشکل چند مطلب مینویسه یعنی در حقیقت بیشتر هفته نامه صرف این مشکل میشه و این فوتبال استان بوشهره و دو تیم ایرانجوان وشاهین. قهرمان نشدن این دو تیم در لیگ کشور و باختهای این دو تیم و همچنین دیر شدن حقوق بازیکنان زحمتکش این دو تیم که اگر یک روز به جای کارگران شرکت صدرا کار میکردند و حقوق عالی و زندگی درجه یکی مانند کارگران صدرا یا جاشوان بوشهری داشتند حتما جام جهانی برنده میشدند چون تمامی جاشوان بوشهر سوار بنز اخرین سیستم هستند و کرگران صدرا هم که دیگه نمیخواد بگی از رفاه و اسایشی که دارن.

خلاصه این نسیم جنوب خیلی زحمت میکشه واخبار هنری میده و من به شخصه وقتی هر ماهی یکبار یا دو ماهی یکبار به سایتش سر میزنم واقعا احساس شرم میکنم که چرا بجای کار موسیقی نرفتم فوتبالیست بشم تا شاید خدمتی به فرهنگ و هنر و مردم شهرم کنم و واقعا غصه میخورم.

خوشبختانه اقایانی هستند که خودشون فوتبالیستن و بچه هاشون هم تئاتر بازی میکنن و همچنین فوتبالیسهای بوشهری که نی انبان زنان به جام جهانی میرن. هم فوتبال بازی میکنن هم در فینال جام جهانی نی انبان میزنند و هم موسیقیدان بزرگن و هم سر قبر بتهوون شروه میخونن و در دانشگاه اتریش شروه میخونن و خلاصه اچار فرانسه و نسیم جنوب هم گزارش موفقیتهای این عزیزان رو میده .

از نکات جالب دیگه این نشریه اینه که میتونید نظرات خودتون رو در قسمت اینترنتی یا نظرات اینترنتی بزارین ولی این صفحه بیشتر مثل  چت روم خصوصی میمونه و همیشه  چندتا پایه ثابت داره که از خارج نظر میفرستن و کلی هم حال میکنن و در پایان هم بزرگ مینویسن علیرضا از پاریس / محمود از استرالیا /اکبر از کانادا/ غلام از انگلیس/ و فرازو از فرانسه و کلی برای خودمون که از خارج نظر میفرستیم در نشریه شهرمون حال میکنیم و در ضمن به همه میگیم که ما خارجیم اگه نمیدونین بدونید ولی شما ایرانید و دلتون اب. بقیه هم برامون از بوشهر  نظر میفرستن و سلام دعامون میکنن و از حال و هوای خارجه سوال میکنن {بیخبر از اینکه خیلی از ما بعد از سالها زندگی در خارج  هنوز زبان ان مملکت را یاد نگرفتیم چه برسه قوانین اونجا}.ما هم از اینجا ژست میگیریم و در صفحه اینترنتی نسیم جنوب همشریان را راهنمایی میکنیم وهر چرت وپرتی مینویسیم و نسیم هم چاپ میکنه.

یکی دیگه ار محاسنات این نشریه اینه که صفحه عکس هم داره و عکسهایی که عکاسان بسیار حرفه ای بوشهری مثل برادر سردبیر و پسرش گرفتن رو میتونید ببیند مثل عاشورا در بوشهر /اربعین در بوشهر /استاندار درحال عطسه کردن/استاندار در حال جویدن ادامس شیک و ....

به هر حال تبریک میگم برای جشن تولد ده سالگی نسیم جنوب به قول قدیمیها انشالله پیر بیشی .در پایان این هم ادرس نسیم جنوب برید و حال کنید

www.nasimjonoub.com

+ نوشته شده در Mon 16 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

چند تا نکته از سفر قطر یادم رفت براتون بنویسم.

گفته بودم که ما در هتل رامادا دوحه بودیم و چون غذای هتل گرون بود به ما گفته بودند که در رستوران هتل غذا نخوریم و غذا رو از رستورانی به نام مطعم بروس لی می اوردند و فقط مسولین همراه در رستوران هتل غذا می خوردند.

ما هم  در رستوران غذا نمی خوردیم و لی زنگ می زدیم تا غذا رو برامون بیارن توی اتاق و همچنین تا اخر شب هم که بیدار بودیم سفارش انواع بستنی جات و دسر می دادیم.با تلفن هتل هم بچه ها یکمی از حد معمول زیادتر به ایران زنگ زده بودند.

روز اخر که هتل رو داشتیم ترک میکردیم برای چک اوت کردن فقط سلیمی و نماینده سفارت به رسپشن رفتند و تمامی گروهها کناری ایستاده بودیم تا کار حساب کتاب با هتل تمام بشه .

من می فهمیدم که الان یک دعوای دیگه در پیش درایم و چند لحظه بعد سلیمی با چهره برافروخته اومد طرف من و گفت اقای شنبه زاده اتاقهای گروه شما نزدیک به دوهزار دلار تلفن زدند به اضافه هزینه غذاو مینی بار .

من خودم رو به نفهمی زدم و گفتم اشتباه شده حتما اقا .ما که غذا از مطعم بروس لی برامون میاوردند و مگه ما چقدر میتونستیم غذا بخوریم .

مسولین محترم کاری نمی تونستند بکنن چون ما پولی نداشتیم که بدیم و سفارت هم مجبور بود تمام مبلغ رو پرداخت کنه و کرد.البته از اینجور پولها دولت ما زیاد برای ادمهای بی مصرف خرج میکنه و بیشتر از اینها هم خرج میکنه ولی اینبار حق به حق دار رسید .

 حاج منصور کرونی و پسراش که فرش فروشی داشتند خیلی به ما محبت می کردند و حسابی برامون هدیه خردیدند و همینطور ابوالقاسم وفا پور از تاجر های بوشهری بهمون کلی هدیه داد .علیشرفی هم قوم و خویش های خودش رو پیدا کرد . در قطر یه محله داشتند به نام شرشنی ها یعنی کولی ها و علیشرفی و پسرشمرتب به اون محل میرفتند و در موقع برگشت هم  با دو تا صندوق سوغات از قطر برگشتند.

لوحه یادبودی هم که به گروه ما تعلق گرفته بود از طرف نمایشگاه بین المللی قطر بهمون ندادند .

من در قطر بودم که نقیب دنیا اومد و چه جالبه که الان که دارم برای شما منویسم دقیقا ۱۴ سال از این داستان میگذره و در چنین روزی من به بوشهر رسیدم و نقیب دو روزش بود.

من دوتا بچه دارم و در زمان دنیا اومدن دوتا بچم در سفر بودم .

دو روز پیش تولد نقیب بود و داشتم به سفر قطر فکر می کردم و اینکه زمان چه زود میگذره.نقیب الان یه مرد شده .

 

 

+ نوشته شده در Sat 14 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

ژانویه سال ۱۹۹۳ برای کنسرتی به تاتر شهر پاریس دعوت شدیم .بعد از فستیوال اوینیون که به اجرا دعوت شدیم این مرتبه دوم بود که به فرانسه می رفتیم. این بار نیز من و علیشرفی برای اجرا برنامه دعوت شده بودیم . بار اول که علیشرفی کلاه ارشاد بوشهر سرش رفت و از سفر جا موند ولی این مرتبه دیگه نمی خواست که از سفر جا بمونه و لحظه شماری می کرد که پاریس رو ببینه و در اونجا کنسرت بده و خیلی خوشحال بود که دوباره فرصتی پیش اومده.

طی سه روز در تاتر شهر پاریس موسیقی ایرانی رو به نمایش گذاشته بودند .حاج قربان سلیمانی و پسرش موسیقی خراسان و محمدرضا لطفی و محمد قوی حلم موسیقی سنتی ایرانی و شاه میرزا مرادی و پسرش موسقی لرستان و من و علیشرفی موسیقی بوشهر.

من و علیشرفی و شاه میرزا مرادی در یک روز کنسرت داشتیم .

مرحوم شاه میرزا واقعا انسانی بزرگی بود و همچنین سرنا نواز بسیار ماهر و استاد به تمام معنی در فرانسه بهش لقب مروارید اقیانوس دادند.

مرحوم شاه میرزا رو اواخر عمرش کشف کردند و اولین اجراش فستیوال اوینیون بود و در پاریس هم دومین اجراش بود ولی به حدی در پاریس موفق بود که در چند سال اخر عمرش شاید در سال چند ماهی بیشتر خونه نبود و همش در کنسرت بود و اجرای برنامه در اورپا  .

ولی دیر شناختنش چون چهار پنج سال بعد از جرای پاریس فوت کرد . شاه میرزا هم شغلش تا قبل از اجرای پاریس سیگار فروشی بوده و ظاهرا در دورود دکه داشته و عروسی هم میرفته پسرش هم توی کارخونه سیمان کار می کرد. خدا بیامرزه شاه میرزا

یک خاطره براتون بگم از حاج قربان و شامیرزا

در اوینیون اجرای حاج قربان روز قبل از شاه میرزا بود و حسابی هم مردم تشویقش کردن و روز اجرای شامیرزا که در بین تماشاچی ها نشسته بودیم و من هم کنار اونا بودم وقتی اجرای شامیرزا تمام شد و مردم تشویق می کردن حاج قربان هم بلند شد از سر جاش و روشو کرد به تماشاچی ها و تعظیم می کرد و بعد هم یکی یکی از ردیف اول شروع کرد باهاشون دست دادن.بنده خدا فکر کرده بود حالا که برای شامیرزا دست میزنند دیگه حاج فربان رو که دیروز اجرا کرده فراموش میکنند.

اجرای ما در پاریس بد نبود ولی انچنان مورد توجه قرار نگرفت و در میان بقیه گروههایی که بودند زیاد گل نکردیم.

یک هفته ای در پاریس بودیم و این مرتبه من حسابی پاریس رو گشتم. علیشرفی هتل می موند و حال پیاده روی مثل من نداشت.

سه ماه بعد از اجرای پاریس از طرف مرکز موسیقی ارشاد به قطر اعزام شدیم برای اجرا در نمایشگاه بین المللی قطر.

در این اجرا شش نفر بودیم ابراهیم ابن رومی/اژدز فیروزی/رستم و احمد علیشرفی/مهدی چاپی/

به اضافه خودم.

محل اقامتمون هتل بسیار زیبایی بود به نام رامادا و در محل هتل شرایتون هم اجرا گذاشته بودند .یک گروه از تهران بود که نمایشنامه سیاه بازی مدرن داشتند و برنامه کلا مثل جنگ شادی بود و از این هنرمندهای تلویزیونی و رادیو که خیلی هم بی مزه هستند و خلاصه یک شلوغ بازی.

مسولین ارشاد هم با ما بودند از قبیل حراست و سرپرست و کلی مفت خور دیگه که تعداشون از هنرمندان خیلی بیشتر بود .

روز اول اجرا در شرایتون قطر وقتی روی صحنه رفتیم من دیدم که یک عده لات و لوت در سالن هستند و پاهاشون رو روی دسته صندلی گذاشتن و داد و بیداد و مسخره بازی که نگو ونپرس.

من هم بعد از اجرای قطعه اول به بچه ها گفتم از صحنه بریم پایین . از صحنه اومدیم پایین و بلافاصله حراست و مسولین اعزامی از تهران که یکیش سلیمی نام داشت که اخرین مسولیتش مسول موزه سینما بود و تازه فوت کرده و دیگری سحری نام داشت که اصفهانی بود و از اون هفت خطهای روزگار.

اومدن و گفتن چرا اومدین پایین؟ من گفتم اینجا مثل عروسی میمونه که صاحب نداره و ما مطرب عروسی نیستیم که در این فضا اجرا کنیم . یک مشت لات بی سرپا توی سالن ریختن در همین موقع اقای سحری حرف من رو قطع کرد . گفت حرف دهنت رو بفهم اینا مهمانان سفارت جمهوری اسلامی هستندو حلا هم مثل بچه ادم سرت رو زیر میندازی و میری روی صحنه .من گفتم اگه نرم چه میشه و در جواب گفت بچه مزلف حرف زیاد نزن و باید بری روی ضحنه. این حرفش مثل پتک بود توی سر من و من هم دیگه دیونه شدم با این حرف و داد زدم و گفتم تو اشتباه فکر میکنی و من حالیت میکنم مزلف کیه و همین الان باید بلیط برگشت ما رو بهم بدین و ما میخوایم برگردیم.

سحری دید که خیلی کار رو خراب کرده و اینبار ترفند دیگه به کار برد و گفت شما میخواید ابروی جمهوری اسلامی رو در اینجا ببرید و کسانی شما رو وادار به این کار کردند.منم گفتم این وصله ها به ما نمی چسبه

بازم کم اورد و سلیمی هم که از مسولین بود ولی ادم ارومی بود و اب زیرکاه و بسیار لاف زن و خالی بند

خودش رو کشید توی کار و گفت شما به پیشنهاد من به این سفر دعوت شدید و مرادخانی رییس مرکز موسیقی از دوستان نزدیک منه و این برای شما عاقبت خوشی نداره.من در جوابش گفتم مثل اینکه شما بجز تحدید کردن چیز دیگه بلد نیستین و همینطور متوجه نشدید که ما کارمندان وزارت ارشاد نیستیم . شما حق دستور دادن به ما رو ندارید.

سلیمی گفت من میدونم شما جنوبیها ادمهای حساسی هستید و زود از کوره در میرید ولی خونگرم و با صفا هستید و با مرام و مهمان نواز.

این جملات و تعریفها برای من تکراری شده بود و تجربه داشتم و میدونستم توی تهرونیها هر وقت میخواستند سرم رو کلاه بزارن و خرم کنن همیشه میگفتن بچه های خونگرم جنوب و با صفا و از این جور حرفها و تا کارشون با ادم تمام میشد اطلا اینگار که نه انگار که تا حالا دیدنت .

ولی به هر حال شیوه صحبت سلیمی ملایم بود و حقیقتا منم ترسیده بودم چون سحری داشت میگفت شما برنامه دولت را با هدف به هم زدید و مسئله رو داشت سیاسی میکرد و یا داشت ما رو میترسوند. به هر حال در ایران این حربه مسولینه که به محضی که کسی حقش رو طلب کنه میگن سیاسیه و ضد انقلاب و هزارتا بر چسب دیگه که عربی هستند و من زیاد بلد نیستم مثل معاند و معارض و منابع و چه میدونم هزار برچسب عربی که مسولین ایران توی کیسه دارند که به مردم بدبخت می چسبونند و ایرانیها هم معنیش رو نمی دونند و فقط حس میکنند که چیزهای خوبی نیست که مسولین بهشون نسبت میدن.

سلیمی با علیشرفی شروع کرد به حرف زدن و گفت پدر جان شما دیگه چرا ؟ شما که با تجربه هستید و دنیا دیده . علیشرفی هم سری تکان داد به معنی اینکه من با شنبه زاده موافق نیستم و در جواب گفت اقا چه عرض کنم جوانیه دیگه.

علیشرفی با تمام استادیش توی نی انبان و نی جفتی استاد ادم فروشی هم بود و سریعا می فروختت و به هیچ هم می فروخت.

مهدی چاپی که دوست صمیمی من بود و در این سفر به عنوان هم خوان و دست زن اومده بود و ابراهیم ابن رومی و اژدر فیروزی نگاهی خشم الود به علیشرفی کردند و ابراهیم من رو کشید کنار و گفت من سابقه دارم و زندان رفتم و از هیچی نمی ترسم و اگه میگی تا اینجا یه دعوا راه بندازیم و این اصفهانی رو بزنیمش .مهدی و اژدر هم اماده دعوا شده بودند .اژدز پسر خیلی ارومی بود ولی انموقع مثل دیونه ها شده بود.

وضع داشت لحظه به لحظه وخیم تر میشد .در همین لحظه سلیمی یک جمله گفت که همه اروم شدن و گفت اقا من معذرت میخوام و شما به بزرگی خودتون ببخشید و سحری اصفهانی هم صورت من رو بوسید.و گفت خواهش میکنم مجددا برید روی صحنه.

من اینگار دنیای بهم داده باشن خوشحال شدم و از اینکه به زانو در اومدن خیلی حال کردم و میدونستم با جنگ کردن بیشتربه جایی نمیرسیم و اونا عذر خواهی کردن و در ضمن چند نفرهم فرستادن توی سالن و به اقایون تذکر دادن که درست بشینن و ادا و اصول در نیارنن.

ولی بعد از برگشت از این سفر اقایان گزارش مفصلی به مرکز موسیقی دادند و این اجرا اخرین اجرای ما چه در ایران و چه در خارج با مرکز موسیقی بود و به قول معروف عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد.

اژدر با یکی از دختر های بازیگر تاتر که در سفر با ما بودند اشنا شد و بعد از چند ماهی ازدواج کرد و رفت تهران و کم کم از گروه جدا شد.و الان هم چند ساله نمیدونم کجاست و چه میکنه امید وارم هر جا هست سلامت باشه.

 

+ نوشته شده در Fri 13 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

تمام تابستون رو یخ در بهشت فروختیم و پول خوبی در اوردیم ولی یکم دردسر داشت و مامورین سد معبر شهرداری خیلی گیر می دادند و من هم چند بار درگیر شدم . با ان خانمی که قبلا گفته بودم که تصمیم داشتند مرکز فرهنگی داشته باشند تماس گرفتم و صحبت کردم . خانم ابراهیمی و شوهرش مدیریت مهدکودک فرشتگان رو داشتند البته خانم ابراهیمی مدیر بود و شوهرش کمک می کرد که کار اصلی ساخت و ساز ساختمان بود.به من پیشنهاد کردند که در مهدکودک با بچه ها موسیقی و سرود کار کنم.من براشون در باره شیوه ارف توضیح دادم و گفتم که این روش بسیار جالبی یه و اگر بتونید سازهاش رو تهیه کنید من می تونم تدریس کنم .اونها هم موافقت کردند و قرار شد از اول مهرماه شروع کنم.و اضافه کردن زیاد برای کلاس کاری شما درست نیست که یخ در بهشت فروشی کنی و گفتند ما حقوق ثابت به شما می دیم و شما رو بیمه می کنیم و از این طریق به شما کمک می شه. حقوقش ماهی ۱۰۰۰۰ تومان بود که از فروش یخ در بهشت خیلی کمتر بود ولی من ترجیح می دادم که تدریس کنم و کار با بچه ها رو دوست داشتم در نتیجه قبول کردم.

با مهدی صحبت کردم و موضوع رو بهش گفتم .

مهدی دستگاه رو فروخت و رفت دنبال کار گلافی یعنی لنج سازی و بعد از مدتی هم رفت توی کار ماهی و میگو و توی بازار شاگردی می کرد ولی الان خیلی کارش گرفته دیگه صاحب کاره و من هم همیشه به یادش هستم و هر از گاهی بهش زنگ میزنم.

من مشغول تدریس موسیقی ارف در مهدکودک فرشتگان شدم. کلاسها بخوبی برگزار میشد و بچه ها هم من رو خیلی دوست داشتن و از کلاس لذت میبردند. کار کردن با بچه ها لذت بخشه و به من ارامش می داد.

بعد گذشت چند ماهی خانوادها که تفکرشون از موسیقی فقط ارگ نواختن بچه ها بود و زدن چند تا اهنگ در مهمونی هاشون تقاضا کردن که پس این کلاس ارگ کی برگزار میشه و اصرار زیادی برای کلاس ارگ داشتند.به پیشنهاد من یک مدرس که از دوستانم بود و اهل برازجان بود که در دانشگاه تهران موسیقی می خوند برای تدریس دعوت کردند و هر دو هفته یکبار به بوشهر می اومد و ارگ و پیانو درس

می داد.اسمش حسن دهقان بود.

حسن روش تدریس موسیقی کودکان رو نمی دونست.

با اومدن حسن به مهدکودک و تدریس ارگ همه مشتاق یاد گرفتن ارگ شدن و خانواده ها با توجه به اینکه به اهمیت موسیقی ارف پی نبرده بودند اصرار داشتند که بچه هاشون ارگ یاد بگیرن و در نتیجه کلاسهای من تق و لق شد و قبل از اینکه عذرم رو بخوان ازشون خداحافظی کردم و کلاسها هم حسن می چرخوند و هر هفته با پرواز از تهران میومد.

بعد از مدتی که به اونجا سر زدم خیلی در هم بر هم بود و هر بچه یک ارگ داشت و تقریبا بچه ها رو سر کار میزاشتن .خیلی دلم سوخت و ناراحتی من بیشتر این بود که کار تازه ای که در بوشهر اغاز کردم به پایان نرسید.ولی مدتها بعد بابک نیکذات کلاسهای موسیقی ارف رو د بوشهر راه اندازی کرد که ظاهرا موفق بوده.

بعد از مهدکودک و بیکاری مجدد تمام انرژی رو گذاشتم روی گرفتن کنسرت و اجرای برنامه و سعی کردم زندگیم از طریق کنسرت گذاشتن بگذره.

کنسرتها در ایران با عروسی رفتن فرقی نداشت فقط فرقش اسمش بود و محل اجرا تفاوت داشت.پیشرفت هنری در کنسرت نبود فقط تنها چیزی که داشت این بود که خودت خوت رو گول میزدی و میگفتی من هنرمندم و با مطربهای عروسی فرق میکنه کارم ولی حقیقتش این بود که عروسی و این جور کنسرتها هیچ تفاوتی با هم نداشتند تازه عروسی واقعی تر و هنری تر بود تا ان برنامهای دولتی پوچ و بی مصرف .

کنسرت یا بهتر بگم برنامه ها ختم میشد به تولد امامان و جشن انقلاب و افتتاح مراکز دولتی که تقریبا بیشتر کنسرتها مثل جنگ شادی می موند و من از این موضوع رنج می کشیدم.

جشنواره موسیقی هم هدفش معلوم بود و ربطی به موسیقی نداشت . سالی یکبار مثل عروسک خمیه شب بازی هنرمندان مختلف رو از شهرستانها میاوردند و مثل بردها برای حضرات در تهران می زدیم و می رقصیدیم و یک عده که هیچ چیزی از موسیقی ما حالیشون نمی شد داور جشنواره بودند و پول یا مفتی بهشون می دادند و چندر قاضی هم ته مانده انها به ما می داند و تا سال اینده کسی نمی گفت مرده ای یا زنده.اگر کنسرت خارجی هم میزاشتند از طریق مرکز موسیقی ۱درصد به گروه می داند و ۹۹ در صد رو خودشون می خوردند و تازه منت هم میزاشتند که کنسرت خارج از کشور براتون گذاشتیم.

چیز دیگه که اعصابم رو به هم میریخت این بود که موسیقی جنوب رو فقط برای زنگ تفریح می خواستند و هیچگاه جدی بهش نگاه نمی کردند. تقریبا همیشه ما غریب بودیم.

من هم چون میخواستم از حقم دفاع کنم به یک ادم زبون دراز معروف شده بودم.

درگیریهام زیاد شده بود و بجز با ارشاد با مرکز موسیقی هم کمک در افتاده بودم و تقریبا در ایران جایگاه و حمایتی نداشتم و مشکلات زندگی هم دیونم کرده بود.

توی همین دوران بود که با یک موسسه خصوصی به نام موسسه نگین اشنا شدم .

کار این موسسسه برگزاری کنسرت در خارج از ایران و برپایی نمایشگاه هنری بود. مدیر موسسه انسان بسیار شریفی بود به نام رامین احمدی ولی یه ادم عجیب به نام منوچهر خوش زبان اومده بود و باهاشون شریک شده بود.

قبل از پرداختن به موضوع همکاریم با این موسسه و خاطراتش باید از خاطره دو اجرا در سال ۱۹۹۳ در فرانسه و قطر براتون بگم . که در قسمت بعد خواهم نوشت.

+ نوشته شده در Sun 8 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

به اینجا رسیده بودیم که  شغل شریف یخ در بهشتی را در بوشهر با شراکت مهدی چاپی شروع کرده بودیم .تابستان بود و کار یخ در بهشتی سکه بود.روزهای اول خجالت میکشیدم تقریبا تمام شهر میشناختنم و این کمی اذیتم میکرد ولی بعد از گذشت چند روز عادی شد .

محاسبات مهدی درست از اب در اومد و ما بعد از یک هفته پول دستگاه یخ در بهشتی رو از فروش در اوردیم و من بدهی منصور قربانی رو بهش دادم و از هفته دوم روزانه تقریبا ۲۵۰۰ الی ۳۰۰۰ تومان سود میکردیم و بسیار پول خوبی بود تابستان سال ۱۳۷۱ انموقع فکر کنم دلار ۵۰ تومان بود و با این حساب ما روزی ۵۰ دلار سود داشتیم که امروز میشه تقریبا ۴۰۰۰۰ هزار تومان .

مهدی مخش خوب کار میکرد .سوادش تا سوم دبستان بود ولی برای حساب کتاب و طرحهای اقتصادی به اندازه یک دکتری می فهمید.

بعد از سه هفته دوتا شاگرد هم گرفتیم و کار خیلی راحت شده بود ولی روزهای پنجشنبه و جمعه من و مهدی می فروختیم . می رفتیم کنار دریا که خیلی شلوغ بود

یک روز پنجشنبه بود که خانمی اومد یخ در بهشت خرید و از من پرسید شما

شنبه زاده هستید که موسیقی کار میکنه .گفت بله خودم هستم . اون خانم گفت که درست نیست شما این کار رو میکنید و من در جواب گفتم مگه دزدی میکنم

او گفت منظورم اینه که حیفه شما به جای وقت گذاشتن روی فعالیت هنری یخ در بهشت فروشی کنی و مسولین هنری این شهر باید به افرادی مثل شما کمک کنند .

منم گفتم بله خانم شما درست میگی و لی من از کاری که میکنم راضی هستم و از مسولین هم چیزی نمیخوام فقط اذیت نکنند کمک نخواستیم.

واقعیت هم همین بود در شهر ما اگر که مسئولین دولتی برام مشکل درست نمی کردند باید ازشون تشکر می کردم و ولی متاسفانه تمامی ادارات دولتی در شهر ما و تمامی مسولین دولتی فقط کارشون ایجاد مشکل برای مردم و نظارت و پلیس بازی بود . بگذریم

اون خانم تلفن محل کارش رو به من داد و گفت که با شوهرش تصمیم دارند توی بوشهر فعالیت فرهنگی هنری کنند ویک مجتمع اموزشی کارهای هنری راه بیاندازند و در حال حاضر مدیریت یک مهد کوک به نام فرشتگان رو دارند و به من گفت بهشون سری بزنم.

فروش یخ در بهشت کماکان ادامه داشت وکار موسیقی هم با انرژی دنبال میشد . دیگه کمتر مشکل مالی داشتم .

هفته ای یک دو باری با بچه ها جمع می شدیم و تمرین می کردیم .تمرین شخصی هم داشتم و مطالعه جسته گریخته موسیقی.

اعضای گروه به کل تغییر کرده بودند ادمهای سن و سال دار و با تجربه در زمینه موسیقی بوشهر به گروه من پیوسته بودند. مرحوم سلمان بلا ل زاده نوازنده دمام/مرحوم رسول خراسانی نوازنده سنج/مرحوم جعفر بردک نیا نوازنده دمام /عبدالرحیم کرمی نوحه خوان و شروه خوان/اژدر فیروزی خواننده/ابراهیم ابن رومی نوازنده دمام/احمد علیشرفی نوازنده نی انبان و جفتی/خود من هم نوازنده دمام بودم

سرپرستی گروه بر عهده من بود و  از همه اعضا گروه سنم کمتر بود.

به این ترکیب گاهی افرادی اضافه می شدند گاهی وقتها هم کم میشد .افرادی که همیشه در همه اجرا بودند علیشرفی /ابن رومی/اژدر فیروزی/و خود من

یک خاطره از اجرایی که در شهر سمنان داشتیم براتون بگم

برای اجرای دو کنسرت به شهر دامغان و سمنان رفتیم .اعضای گروه / ابن رومی/احمد علیشرفی/مرحوم رسول خراسانی/مرحوم سلمان بلال زاده/اژدر فیروزی و رستم علیشرفی و سعید شنبه زاده

اجرا ی ما در دو بخش بود بخش اول اجرای موسیقی مذهبی بود که سنج و دمام اجرا می کردیم و بخش دوم موسیقی مراسم عروسی .

در بخش اول تمام افرادی که نام بردم حضور داشتند و می نواختند ولی در بخش دوم برنامه سلمان بلال زاده و رسول خراسانی اجرا نمی کردند و تخصص این دو نفر در بخش موسیقی مذهبی و سنج و دمام بود.

رسول خراسانی که در بوشهر همه به نام رسول چمن می شناختنش از این که فقط در بخش اول برنامه روی صحنه است زیاد خوشحال نبود. در شهر دامغان که اجرا داشتیم صحنه بزرگ بود و من به رسول و سلمان گفتم بعذ از اتمام سنج و دمام از صحنه بیرون نرید و کنار ما باشید و دست بزنید. که رسول از این موضوع خیلی خوشحال شد .

در شهر سمنان اجرا در امفی تاتر هلال احمر بود و سالن کوچکی بود .من گفتم اینجا بخش اول رو اجرا نمی کنیم و فقط بخش دوم چون فضا کوچیکه و جای اجرای سنج و دمام نیست.

به رسول گفتم دمامها رو پشت صحنه میزارم و تو هم کنارشون بشین و مواظبشون باش تا  اجرا تمام بشه و حواست جمع باشه کسی بهشون دست نزنه. به حساب خودم می خواستم نگهبانی دادن از دمام رو برای رسول مهم جلوه بدم که فکر کنه کار نگهبانی از دمام کار بسیار مهمیه که بهش محول شده و از اینکه روی صحنه نمیاد زیاد دلگیر نباشه.او سر لنگی تکان داد یعنی باشه ولی معلوم بود از این موصوع خوشحال نیست که روی صحنه نمیاد و چند باری هم قبل از اجرا از پشت پرده داخل سالن رو نگاه میکرد و به صحنه نگاه میکرد.یکمی مشکوک بود وارسی کردنش .رسول همیشه شوخی میکرد ولی انروز با کسی حرف نزد و مشغول برنامه ریزی کاری بود.

به سلمان هم گفتم که بیاد روی صحنه و دست بزنه .

اجرا با رقص چهار دستمال شروع شد و ما روی صحنه رفتیم و بعد از رقصیدن روی زمین نشستیم در همین لحظه که ما مشغول نشستن شده بودیم و علیشرفی داشت حاجیونی می نواخت. نی انبان رو جلو صورتش گرفت و با من که کنارش نشسته بودم شروع به حرف زدن کرد و گفت پشتت رو نگاه کن .

من نگاهی به پشت سر انداختم. فاجعه شده بود و رسول کار خودش را کرده بود. تمام لحظه هایی که قبل از اجرا ساکت بود مشغول طرح ریزی این کار بود.

زمانی که ما مشغول نشستن شدیم رسول هم بعد از ما به روی صحنه اومده بود و چهار پایه ای رو که از قبل پیدا کرده بود گذاشت و نشست و سیگار هما بیضی هم از جیبش در اورد و مشغول کشیدن سیگار شد . من هم به تمام بچه ها گفتم عکس العملی نشان ندهند و طبیعی باشند و اجرا کردیم.

زمانیکه قطعات به پایان رسید رسول قبل از ما بلند شد و تعظیمی کرد و تماشاچیها هم حسابی تشویقش کردن وبعد از صحنه رفت بیرون بعداز رسول هم ما رفتیم بیرون .

من تیر بهم میزدی خونم بیرون نمی یومد.به طرف رسول رفتم و با عصبانیت بهش گفتم این چه کاری بود کردی و رسول در جواب گفت کی مرده؟

کی مرده گفتن رسول به این معنی بود که اصلا حرفت برام مهم نیست . بعدش ابراهیم ابن رومی اومد گفت فراز کاریه که شده اینم پیر مرده درست نیست سرش داد بکشی.

حرف ابراهیم تموم نشده بود که یک اقایی اومد پشت صحنه با موهای بلند از اون تیپهایی که بچه های تاتر برای خودشون درست میکنن موی بلند کیف درازو پالتو .

با ذوق رفت طرف رسول و اون رو بوسید و گفت استاد از حضورتون روی صحنه خیلی درس گرفتم و تشکر که با این سن برای دلگرمی شاگرداتون روی صحنه ظاهر شدید و بعد اومد طرف من و ابراهیم و گفت که چه کار با عظمت و زیبایی اجرا کردید. من ازش پرسیدم ازچه بخشی بیشتر خوشتون اومد ؟ گفت حضور استادتون روی صحنه و سیگار کشیدنش با ارمش روی صحنه انگار کنار دریای جنوب نشسته و چهره استاد که نشان دهنده تمام رنج جنوب دریای جنوب بود.

راستش با حضور رسول و نمایش قوی که اجرا کرده بود کسی ما رو ندیده بود و ما شده بودیم موسیقی متن نمایش رسول و رسول به خواسته خودش یعنی حضور در صحنه رسید و موفق هم بود. رسول در بازیگری سابقه داشت و در فیلم تنگسیر و چند فیلم دیگه هم ایفای نقش کرده بود ولی این بهترین نمایشی بود که اجرا کرد.

رسول دو روز بعد از اینکه از دامغان به بوشهر برگشتیم فوت کرد.

یادش گرامی

+ نوشته شده در Thu 5 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

+ نوشته شده در Thu 5 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

به این ادرس مراجعه کنید

http://shanbehzadeh.spaces.live.com

+ نوشته شده در Sun 1 Apr 2007ساعت توسط فرازو |

سیریا سیریا همپی سیاه کی میاه

هر کی میخواه بیا

سیاه سیا یی خومونی مال محلی بهبونی.

من بجز این ادرس یک ادرس دیگه دارم و برای خواندن مطالب و دیدن عکس به ادرس زیر مراجعه کنید

http://shanbehzadeh.spaces.live.com/

 

 

+ نوشته شده در Thu 29 Mar 2007ساعت توسط فرازو |

0 سلام دوستان گرامی

کنسرت بعدی گروه ما در شهر مارسی فرانسه در تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۰۷ در فستیوال بین المللی بابل مد میباشد.این ادرس سایت فستیوال است که اگه اطلاعات بیشتری خواستید میتونید به سایت فستیوال مراجعه کنید.

http://www.dock-des-suds.org/babelmedmusic2007/index.html

بعد از این فستیوال یک ماه کنسرتی نداریم و هر دو روز یکبار خاطرات گذشته رو برای شما می نویسم.

در ضمن به استناد چند پیغامس که برام گذاشتن میگن که این وب لاگ فیلتر شده و خودمونیما عجب تبلیغی خوبیه الکی قهرمانت میکنن فلیتر میکنن و بعدن کلی ادم میکرده تا راهی پیدا کنه و فلتر شکن پیدا کنه و بخونه ببینه چیه که فیلتر شده.

این یک ادرس دیگه که اکه خواستید میتونید مطلبها رو اونجا هم بخونید.

http://blog.360.yahoo.com/blog-0dl82JQic6eQlsxNQDUarpUUjb0-;_ylt=AmKbgj9Hu7S4fPsx1.gg2U.0AOJ3?cq=1

البته این ادرس پا برجا است .

+ نوشته شده در Tue 27 Mar 2007ساعت توسط فرازو |

روز ۵ مارس با پرواز ایر فرانس به طرف سنگاپور پرواز کردیم .بعد از ۱۲ ساعت پرواز به سنگاپور رسیدیم و توقف ۴ ساعته داشتیم .در پرواز نفر بغل دستم یک اهنگساز نروژِی بود به نام رولف والین که عازم سنگاپور بود و چند ساعتی با هم گپ زدیم و از کارهاش پرسیدم و همینطور از موسیقی بوشهر براش گفتم و از سازها.این ادرس سایتشه اگه خواستید سری بهش بزنید و شما هم باهاش اشنا بشید WWW.ROLFWALLIN.ORG

بعد از توقف ۴ ساعته در سنگاپور با هواپیمای شرکت کوانتاس عازم استرالیا و شهر ادلاید شدیم که این پرواز هم ۷ ساعت طول کشید.

در ادلاید گروهی به استقبال ما و دیگر گروهها اومده بودند .در هواپیمای ما یک گروه از فرانسه و گروهی هم از نیجریه به نام فمی کوتی بودند.

ما و بقیه هنرمندان رو به هتل هیلتون ادلاید بردند و مستقر شدیم.بعد از مستقر شدن کارت شناسایی فستیوال و پول غذا بهمون دادند و بعد از اون کمی با نقیب اطرف هتل دور زدیم.

در مدتی که در ادلاید بودیم روزها خوابمون می گرفت و شبها بیدار بودیم و نمی تونستیم بخوابیم ۵ روزی طول کشید تا عادت کردیم.

سه روز اول استراحت بود و در این سه روز یکی دوتا مهمانی از طرف فستیوال بر پا شد و خوشامد گویی و اشنایی با هنرمندان دیگه.

توی چند روز اول با بیلی کوبمBILLY COBHAM نوازنده بزرگ درام سبک جاز امریکا اشنا شدم و همچنین با اعضا گروه فمی کوتی از نیجریه و سلیف کیتا از مالی و روبرتو ارس از اسپانیا نوازنده کاخون.

اشنایی با بیلی کوبم برای من و نقیب خیلی جالب بود .خصوصا نقیب که درامز میزنه و در کنسرواتوار درس میخونه . بیلی از مشاهیر موسیقی دنیا است و بسیار انسان فهمیده و خونگرمیه.او خیلی مشتاق بود که برنامه ما رو ببینه و می گفت تعریف نقیب و ساز زدنش رو از مسئولین فستیوال شنیده.روبرتو ارس هم شده بود رفیق جون جونی ما و خیلی با هم اخت شده بودیم و همه جا با هم می رفتیم.این ادرس سایت بیلی کوبم برای اشنایی بیشتر دوستان با او www.billycobham.com   

وقتی که از پیشنه گروههای دیگه با خبر شدم  بسیار خوشحال شدم ازاینکه نماینده  موسیقی ایران و بوشهر در این رویداد هستم و به نقیب گفتم باید تمام سعی خودمون رو بکنیم که اجرای خوبی داشته باشیم چون مسئولیت سنگینی داریم.

اجرای اول ما روز ۹ مارس بود که واقعا بسیار عالی شد و استقبال خوبی شد چیزی حدود ۵ هزار نفر .

تمام بلیطهای فستیوال از یک ماه قبل فروخته شده بود.هر روز ۱۴ هزار نفر تماشاچی از کنسرتهای فستیوال دیدن میکردند.برنامها در ۵ سن مختلف اجرا میشد.هر گروه دو کنسرت و یک ورک شاپ داشت.

قبل از اجرای روز دوم مسئولین فستیوال روزنامه رو به من نشون دادند که عکس من بزرگ چاپ شده بود و از بین ۲۶ گروه شرکت کننده به عنوان بهترینها از ما نام برده شده بود.خیلی انرژی گرفتم و حال کردم.

فضای هنری فستیوال خیلی بهم انرژی میداد همینطور شهر ادلاید و مردمش.

در برنامه فستیوال بخشی بود به نام استار جم یا همنوازی ستارگان که توسط بیل کوبم طراحی میشد و بهترین نوازندگان فستیوال برای همنوازی دعوت میشدند و یک ساعت کنسرت میدادند.مدیر برنامه بیل از من و نقیب برای اجرا دعوت کرد و این اتفاق برای ما بزرگترین هدیه فستیوال بود همنوازی با بیل کوبم بزرگترین نوازنده جاز دنیا.

در این کنسرت لیلا داون از مکزیک/روبرتو ارس از اسپانیا/دایره ریتم از استرالیا/سیتار نوازی از هند/ماهتالا کویین از افریقای جنوبی/رادیک تولوش از روسیه/جوه یوهه از چین/نوازنده ساکسفونی از امریکا که اسمش یادم نیست/ من ونقیب /به رهبری بیل کوبم اجرا کردیم .

این اجرا پر بیننده ترین اجرا بود ۱۲ هزار نفر تماشاچی.من دو قطعهگروه رو  همراهی کردم ولی نقیب تمام قطعات رو با گروه نواخت و علاوه بر اون تکنوازی و دو نوازی هم با بیل داشت.البته من جدای از نواختن نی انبان و جفتی حسابی رقصیدم واقعا ساز زدن بیل کوبم ادم رو دیوانه میکرد و زارت میگرفت.

یک روز بعد از اتمام فستیوال استراحت بود و بعد به طرف نیوزلند حرکت کردیم . ۶ ساعت پرواز یه شهر اوکلند و از انجا ۷ساعت با اتوبوس به شهر نیو پلیموس رفتیم.

در اتوبوس با نوازندگان پرتغال اشنا شدم و همچنین نوازندگان روسیه .بارون شدیدی بود و برف پا کن اتوبوس خراب شد و به همین دلیل ۲ ساعت دیرتر رسیدیم.

نیوزلند مثل بهشت میمونه سر سبز و زیبا خیلی با حال و دل باز.

روز اول توسط بومیان نیوزلند که مائوری نام دارند مراسم خوشامدگویی بر گزار شد که بسیار جالب و پر احساس بود و اجرای موسیقی بومیان نیوزلند.بعد از خوشامد گویی هنرمندان کشورهای مختلف سخنانی ایراد میکردند و قطعه ای اجرا میکردند .من نیز چند کلمه ای حرف زدم و گفتم سیاستمداران دنیا باید از هنرمندان درس بگیرند و بجای بجان هم افتادن و تفرقه ایجاد کردن بین ملتها عشق به مردم بدهند و راه و رسم عاشقی و گفتم دنیای هنر و موسیقی برای بزرگ شدن است و نه معروف شدن و افرادی که به دنبال معروف شدن هستند باید بروند دنبال کار سیاست و بزنیس کردن.و گفتم بسیار خوشبختم که با فرهنگ اصیل کشورههای مختلف از نزدیک اشنا شدم و همچنین هنرمندان دیگر نیز با فرهنگ ما اشنا شدند.

در نیوزلند هر گروه یک راهنما محلی داشت و ما هم یک راهمنای با حال داشتیم که صاحب باشگاه گلف بود و معاملات نفتی میکرد .اسمش استفان بود یک پسر همسن نقیب داشت و از روزی که رفتیم نقیب هر روز جاش خونه استفان بود /البته خونه نبود قصر بود. بیشتر افراد که با فستیوال همکاری می کردند مجانی کار می کردند . اقای استفان هر شب توی خونش مهمونی می داد  و جای شما خالی .

 فستیوال با سخنرانی خانم نخست وزیر نیوزلند و خوش امدگویی ایشان به مردم و هنرمندان  اغاز شد. فستیوال نیوزلند هر روز حدود ۲۰ هزار بازدید کننده داشت و در پارک بسیار زیبا و دیدنی  برگزار شد .دو کنسرت و یک ورک شاپ با موفقیت و پر انرژی اجرا کردیم و حسابی خوش گذشت.

در استرلیا و نیوزلند در مجموع ۳ مصاحبه تلویزیونی و ظبط تلویزیونی داشتیم و ۱۰ مصاحبه رادیویی.

در برگشت از نیوزلند به استرالیا به مشکل برخورد کردیم و از پرواز جا موندیم و یک روز بعد پرواز کردیم و به همین دلیل هنوز بارهامون بدستمون نرسیده و ظاهرا گم شده.

در استرالیا از پوست نی انبان ایراد گرفتند و گفتند که باید بعد از اتمام کنسرت از کشور با خودم خارج بشن و نی انبان اینجا نمونه و گرنه دفعه دیگه بهم ویزا نمیدن و همچنین در محلی بجز فستیوال نباید از این ساز استفاده کنم و اگر استفاده کردم پلیس میتونه سازم رو ازم بگیره و مامورین گمرک کلی سوال ازم کردند که پوست چیه و از چه موادی شیمیایی استفاده شده خلاصه هنگام ورود یکساعتی بخاطر مشک معطل شدم.

 عکس زیر نقیب و بیل کوبم

 

+ نوشته شده در Thu 22 Mar 2007ساعت توسط فرازو |

سلام و سال نو مبارک

من از سفر برگشتم و بسیار پر انرزی هستم و امسال بسیار خوب شروع شد.کنسرتهای موفقی در استرالیا و نیوزلند داشتیم و با هنرمندان بزرگی از دیگر کشورها اشنا شدیم و همچنین اجرا مشترک داشتیم.

اتفاقات بسیار جالب در سفر رخ داد و زندگی هنری من و نقیب وارد مرحله دیگری شد.من مفصل در چند روز اینده براتون می نویسم. هفته اینده کنسرتی دیگه در مارسی داریم و انشاالله بعد از کنسرت مارسی بیشتر براتون می نویسم.اگر هم شبها خسته نبودم قبل از رفتن به مارسی چند صحفه می نویسم. بگذریم از این حرفها شما چطورید اوضاع احوال خوبه یا نه .امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

کنسرت روز اول در استرلیا عکس بالا

عکس زیر-  من و اعضای گروه مهاتالا کویین از افریقای جنوبی

عکس بالا من و سلیف کیتا از مالی

عکس زیر  روز اول ورود به استرالیا درب ورودی هتل شرایتون محل اقامت ما  

+ نوشته شده در Thu 22 Mar 2007ساعت توسط فرازو |