من امروز عازم سفر دو هفته ای به استرلیا و نیوزلند جهت انجام چهار کنسرت هستم و اگر اونجا وقتی پیدا کردم از اتفاقات و حال و هوای اونجا شما رو با خبر میکنم وگرنه تا دو هفته دیگه با اخبار جدید و خاطرات قدیم.

این اجتماع زنان در بوشهر برای برابری زن و مرد نیست و ربطی به روز ۸ مارس نداره یکوقت اشتباه نگیرید.این یه مراسم عزاداری این رو بهش میگن عزای سرپایی و اون خانم که میکرفون داره بهش میگن سر خوان و بقیه دست میزنند و سینه میزنند.در بوشهر زنان در عزاداری هم به صورت خود میزنند هم به سینه خودشون و هم کف میزنند و همینطور که میبینید قانون ممنوعیت خوانندگی زن در بوشهر کاربرد نداره و زنان بوشهری در خیابون تک خوانی میکنند و چه خوب هم میخونند.این خانم خواننده هم خانم فدایی دولت اسمشه که از سرخوانهای بسیار خوب و صداش عالیه اهل محله بهبهانی بوشهره و خیلی زحمتکشه علاوه بر اینکار توی بهزیستی هم کار میکنه .من کارهای زیادی از ایشون ظبط کردم.

قهوه خانه ناجی
جگرکی در بوشهر
دوستم که از مشکلات حرف زد یاد این یذله بوشهری افتادم که مربوط به شهریور سال ۱۳۲۰ میشه و بوشهریها در این یذله میخوندند.
جیمبو( jimbo) لورک( lourak) چار پیل
او تو دولک (doulak) چار پیل
اندر(ondor) بندر (bondor) بندر مشک(mashk )اووش (ovesh)
سقو (sagho)تو راه برده خووش(khovesh)
پاشیم بریم امیریه بگیم بووا(boua) چه وضعیه
ترجمه /جیمبو نمیدونم چی میشه. لورک= نوعی ماست. چار پیل= چهار پول سیاه
دولک= دلو اب کوچک. اندر بندر=نام مکانی در بوشهر . مشک اووش=مشک ابش
سقو=سقا . برده خووش=خوابش برده است
پاشیم بریم امیریه بگیم بووا چه وضعیه= بلند شویم برویم امیریه و اعتراض کنیم به وضع موجود .
از راه موسیقی پولی در نمی اوردم . کاری که می خواستم ادامه بدم موسیقی بود و زندگیم دچار مشکل اقتصادی شده بود. خیلی وضع مالی خراب و بیکار بودم. راستش تو مملکت ما هنوز هم موسیقی و تئاتر و دیگر کارهای هنری شغل محسوب نمی شه، یعنی میشه که شغلت بازیگر یا کارگردان تئاتر باشه یا موزسین ولی عملا باید گشنگی و بی پولی بکشی و نتیجش این می شه که اغلب هنرمندان یک شغل دیگه هم باید داشته باشند.
من هم دنبال کار رفتم ولی از کار توی اداره و دفتر و این حرفها خوشم نمی ا ومد .
همیشه به پیسی که می خوردم به مهدی چاپی دوستی دوران بچگیم مراجعه می کردم چون او وضع مالیش همیشه از من بهتر بود و چند هزار تومانی از من بیشتر داشت.
بهش گفتم که هم یکم پول لازم دارم هم اگه فکری داری که کاری و بزنیسی با هم راه بندازیم من امادم هستم . می خوام وضع زندگیم یکم بهتر بشه.از موسیقی پولی نمی تونم در بیارم.
مهدی گفت اتفاقا از موسیقی خیلی خوب پول در میاد و تو بلد نیستی و اگر از همین هفته عروسی رفتن رو شروع کنی وضعیتت بسیار عالی میشه .
من نمیخواستم و هدفم نبود که موسیقی کار کنم و نوازنده عروسیها بشم و موسیقی رو ازنوازندگی در عروسی شروع نکرده بودم . من اینکار برام غیر ممکن بود(ولی من برای تمام نوازنده های عروسی احترام قایلم ).
از پیشنهاد مهدی تشکر کردم .و او گفت حالا کاری سراغ ندارم و یکهفته ای وقت بهم بده تا یه فکری کنم ببینم چه کاری برات خوبه انجام بدی و پولم توش باشه.
بعد از چند روزی مهدی گفت بیا که چند تا کار نون و ابدار پیدا کردم .
اگر بخواهی شریکی بزنیس میکنیم و من گفتم چه بهتر ،حالا بگو کارها چیه ؟ چیکار باید کنیم؟ او گفت بریم بازار صفا، اونجا بهت نشون میدم چه کار یه و رفتیم سمت بازار .به بازار رسیدیم گاریهای سه چرخه که بار میبردن رو بهم نشون داد. گفت اینا رو میبینی . خوب نگاه کن یک تکه پارچه سبز هم بهشون بستن(یک پارچه سبز مثل همون پارچه ها یی که بچه بودیم میرفتیم امازاده ها و مادرمون از پارچه سبز امامزاده تکه ای دور بازومون میبست).گفتم خب .گفت تمام گارهایی که پارچه سبز بهشون بستن مال یکنفره، که چندتا بچه لر اهل کهکیلویه که برای کار میان بوشهر پیدا کرده و گاریها رو داده دستشون، روزی چهارصد ،پانصد تومان هم بهشون میده. گفتم خب حالا من چه کنم ؟ به من چه ربطی داره .گفت نترس نمیخوام بگم تو هم بیا با گاری کار کن و میخوام بگم این گاریها روزانه بیشتر از دو الی سه هزار تومان کاسبن و این بچه لرها روزی پانصد تومان می گیرن و ما می تونیم چند تا گاری بخریم و بدیم اینا کار کنند. اگه سه تا گاری داشته باشیم روزی حداقل هفت هشت تومان کاسبیم .
من گفتم کنترل درامد گاریها سخته و ما نمی تونیم بفهمیم پولی که کارگر اخر شب به ما میده همونه که کار کرده و راحت میتونن دزدی کنن. این یارو هم که چند تا گاری داره کلاه سرش میره. مهدی گفت اون پارچه سبزه کنترل میکنه . اون رو برای کنترل دخل گذاشته .
من خندیدم و گفتم یعنی چی ؟مگه اون تکه پارچه سبز دروبین مخفیه؟
مهدی گفت نه صاحب گاریها به این بچه لرهای ساده و معتقد که از امام حسین و ائمه حساب میبرند و ترس دارند گفته این گاریها نذر کرده امام حسینن و این پارچه سبزها رو به گاری اویزون کرده و گفته هر کس از دخل دزدی کنه از امام حسین دزدی کرده و اینا هم دیگه دزدی نمیکنن.
من فکر کردم این صاحب گاری عجب ابلیسی ها .مهدی گفت ما به جای یک پارچه سبز دوتا میزاریم و میگم این یکیش مال امام حسینه و یکیش ابوالفصله .
من گفتم مهدی اینکار مال ما نیست .او گفت هنوز کار سراغ دارم و رفتیم و یک مغازه که وسا یل کفاشی می فروخت بهم نشون داد. بعد هم چند تا کفاش افغانی که توی خیابون بساط داشتند .مهدی گفت اون مغازه که بهت نشون دادم به تمام کفاشهای افغانی تو بوشهر وسایل کار اجاره میده سندون و میخ و چسب و ...
من گفتم حتما میگی ما هم سندون کرایه بدیم به افغانیها . مهدی گفت نه فقط خواستم بدونی مردم چطور پول در میارن.مهدی میگفت مردم عقلشون تو چشمشونه و مثلا فکر میکنن کسی که وانت بار داره از اونی که گاری داره وضع مالیش بهتره و بیشتر در میاره در صورتی که گاری دار بیشتر در میاره و هزینش هم کمتره.
مهدی گفت یخ در بهشت و سمبوسه فروشی هم درامدش خیلی خوبه ولی یخ در بهشت باید ذستگاهش رو بخریم و سمبوسه دردسر ساختنش زیاده.
من قیمت دستگاه یخ در بهشت رو پرسیدم و مهدی گفت سی هزار تومان و یک هفته پولش هم در میاریم و بعد از یک هفته همش سوده.مهدی بیست هزار تومان داشت من هم هیچ هزار تومان .
من رفتم سراغ منصور قربانی از بچه های تیم دو ومیدانی که وضع مالیش خیلی خوب بود و بهش گفتم پانزده هزار تومان لازم دارم برای یک هفته و بعد بهت برمیگردونم. منصور هم بهم داد و ما رفتیم دستگاه رو خردیم و پنج هزار تومان هم که مانده بود لیوان یکبار مصرف ،شکر،رنگ خریدیم.
و شدیم یخ در بهشت فروش
هله هل یوسا معنیش رو هنوز نمی فهمم.هر کس میدونه به من بگه ممنونش میشم.
در اینجا فقط کلمه هایی رو که فکر می کنم برای شما نامفهومه ترجمه می کنم.
حفیظ(office دفتر کار )دیر بون(دوربین) گوتو (بزرگ)جهاز(کشتی)جرمنن(german المانی) خن(انبار کشتی) بیس(base پایه) علم(پرچم) جتی(اسکله) نعف دزا و (به نفع دزدان و کس کشهای شکر دزد)
چهاب(چاه اب) غراب (کشتی بزرگ اهنی ) اسکراب(scrub کشیدن جسمی سخت مثل سمباده برای تمیز کردن و زنگ زدایی به این عمل در کار کشتی اسکراب کردن میگن که کلمهای انگلیسی است)
چاس (غذا) ونکهاوس (رابرت ونکهاوس کنسول المان 1904 در بوشهر و مسئول کمپانی ونکهاوس نماینده خطوط کشتیرانی هامبورگ امریکا در جنوب ایران)
منور(ناو جنگی) لیمر (از طوفانهای محلی در جنوب ایرن یا باد سرخ)چیف افیسر(افسر ارشد کشتی)
طفر (پاشنه کشتی) منو (اسم شخص ) کبین(کابین)
من اون موقع توی هزینه تهران مونده بودم و چه برسه چند هزار فرانک و خرج پاریس و بلیط و غیره.
رفتن به فرانسه منتفی شد و من هم همچنان دنبال کار موسیقی بوشهر و دمام زدن و نی انبان نواختن.
به بوشهر رفتم و بچه های گروه اولمون بی فعالیت بودند و هر کسی مشغول زندگی و درس مشقش شده بود.و کار موسیقی محلی و فعالیت گروه خوابیده بود.ولی عباس شاپیری یک گروه موسیقی تشکیل داده بود توی بوشهر اما از بچه های گروه ما کسی در اون گروه نبود.
من با ابن رومی و علیشرفی تماس گرفتم و اونها رو دعوت کردم به کار مجدد و همینطور از جعفر بردک نیا و عبدالرحیم کرمی و رستم پسر علیشرفی.
برای جشنواره هفتم فجر تمرین کردیم و رفتیم به جشنواره .در این برنامه برای اولین بار از شروه خوان حرفه ای در کنسرت استفاده کردیم و بسیار عالی شد.
بعد از اون هم چند تا کنسرت در شهرهای مختلف با این ترکیب اجرا کردیم.
ارشاددیگه کاری به کارم نداشت و بلادی مدیر کل باهام رفیق شده بود و مرتب با من در تماس بود و ایده میداد ولی نه تحت عنوان امر کردن یا دستوردادن. بهم کمک میکرد برای ریشه یابی کلامات و واژه ها و معنی ترانه ها و همچنین جای تمرین در اختیارمون می گذاشت و روابط حسنه شده بود.می گفت دیگه ارشادنمیخاد گروهی داشته باشه و هر کسی خواست میتونه گروه درست کنه و ما هم اگر توانش رو داشته باشیم کمک می کنیم. از کمکهای بسیار خوبی که به من کرد یافتن ریشه کلامات در یذله معروف هلل یو هل یوسا بود که بد نیست درسی که از ایشون گرفت برای شما هم بگم که تا اندازه ای با فرهنگ بوشهر بیشتر اشنا بشین.
ما یذله خوانی جزو کارهای اصولی در گروهمون بوده و هست همراه با رقصیدن و دست زدن اون موقع من و ابراهیم ابن رومی یذله می خوندیم .یکی از یذله ها این بود هلل یوس هل یوسا که هنوز هم اجرا می کنیم.
این یذله مربوط میشه به سالهای ۱۹۰۴ و ۱۹۰۵ در بوشهر حکایت کارگران مزوری (کارگرانی که کار تخلیه و بارگیری می کنند در کشتیهای بزرگ که توی بوشهر بهش میگن غراب )
مزوریها داستان سخت کار و مشقت و ظلمی که شرکت هامبورگ امریکا به نمایندگی شرکت وانکهاوس
به اونها میکرده رو نقل میکنند و مخالفت با کار برای شرکت وانکهاوس. وانکهاوس هم نام شرکت بوده هم نام مسئول شرکت که در بوشهر بوده به نام رابرت وانکهاوس که ظاهرا کنسول المان هم بوده.
در این یذله علاوه بر داستان مزوریها به کلمات و واژههای انگلیسی ،عربی ، افریقایی وایرانی بر میخوریم که قبل از دوستی با اقای بلادی نه من و نه دیگر دوستان معنی و مفهوم اونها رو نمی دونستیم و فقط میخوندیم و بسیاری از کلمات رو هم اشتباه ادا می کردیم . هنوز هم خیلی از دوستان اطلاع دقیقی از داستان ای یذله ندارند .مثلا اقای ریشهری در کتاب سنگستان این یذله رو نشان مبارزه مردم بوشهر با استعمار انگلیس دانسته در صورتی که هیچ جای متن اصلی یذله حرفی از انگلیس نیست یا جای دیگر به جای کلمه اسکراب نوشته اند اسکناس .
حالا یذله چی میگه(امیدوارم که دستا تون رو گرم کرده باشید برای همراهی با من و جواب هم قوی بدین تا یذله گرمی کنیم .انجایی که باید جواب بدین جلوش ج میزارم )
خ/صل علی النبی ج/ یاهو
هله هل یوسا
ناخدا عزیز توی حفیظ
ج/هلل یوس هل یوسا
دیربون گوتو سر کشید
ج/هلل یوس هل یوسا
جهاز جهاز جرمنن
ج/هلل یوس هل یوسا
سرتاسرش همه خنن
ج/هلل یوس هل یوسا
بیس جهازن صد بغل
ج/هلل یوس هل یوسا
علم زده بالای دکل
ج/هلل یوس هل یوسا
جهاز اومد برد جتی
ج/هلل یوس هل یوسا
ماییم سیاه و پاپتی
ج/هلل یوس هل یوسا
جهاز اومد نفع دزا
ج/هلل یوس هل یوسا
و کس کشهی شکر دزا
ج/هلل یوس هل یوسا
ما میکشیم او از چهاب
ج/هلل یوس هل یوسا
نمیکنیم کار غراب
ج/هلل یوس هل یوسا
بس که کردیم اسکراب
ج/هلل یوس هل یوسا
جرمنی خونت خراب
ج/هلل یوس هل یوسا
چاس ما اشن
ج/هلل یوس هل یوسا
کار ونکهاوسن
ج/هلل یوس هل یوسا
موعاشق سمنبرم
ج/هلل یوس هل یوسا
با پی پتی ری منورم
ج/هلل یوس هل یوسا
موسم باد لیمرن
ج/هلل یوس هل یوسا
چیف افیسر ری طفرن
ج/هلل یوس هل یوسا
منو بپا کبین چیف
ج/هلل یوس هل یوسا
تا پر کنیم زنبیل و کیف
الف صلاه و سلام و علیک بر کمالش بر جمالش بر محمد صلوات(اینم اخر یذله میخونن)
خب تا شما یک استراحتی بکنین و خستگی یذله ای که کردیم از جونتون در بره موهم یک سری برم تا مرکز شهر (شاتله) کار کوچیکی دارم انجام بدم و بقیش بعدن بنویسم .امشب و فردا و پس فردا وقت زیاد دارم و دوشنبه هم میرم به استرلیا و نیوزلند که حتما از اونجا برای همه سوغاتی خوب میارم.امیدوارم پوست کانگرو بدرد نی انبون بخوره نسل بز داره تو بوشهر منقرض میشه از دست ما نی انبون زنا باید یک حیون دیگه پیدا کنیم .(کیفم میدها با پوست کانگرو بزنی)![]()
با سلام متن زیر به فرانسه اطلاعیه کنسرت در استرالیا و نیوزلند است که از تاریخ ۹ الی ۱۱ مارس در استرالیا و از تاریخ ۱۶ الی ۱۸ مارس در نیوزلند و شما میتونید برای اطلاع بیشتر به سایتهای فستیوال که نوشتم مراجعه کنید. اگر دوستانی دارید در این دو کشور لطفا بهشون اطلاع بدید.
L
’Ensemble SHANBEHZADEHWOMAD ADELAIDE AUSTRALIE :
STAGE VENDREDI 9 MARS 2007 A 22H15
CONCERT SAMEDI 10 MARS 2007 A 17H
CONCERT DIMANCHE 11 MARS 2007 A 15H45
WOMAD NEW PLYMOUTH NOUVELLE ZELANDE :
CONCERT VENDREDI 16 MARS 2007 A 21H
CONCERT SAMEDI 17 MARS 2007 A 17H
STAGE DIMANCHE 18 MARS 2007 A 15H
RéservationsAUSTRALIE : www.womadelaide.com.au
NEW ZEALAND: www.womad.co.nz
Ensemble SHANBEHZADEH
Saeid Shanbehzadeh, ney anbân, ney djoufti
Naghib Shanbehzadeh, percussions
L’Ensemble Shanbehzadeh propose un rare aspect des fascinantes danses et musiques traditionnelles du Golfe persique et plus précisément de la province de Boushehr, région méconnue du Sud de l’Iran.
Les instruments principaux que l’on joue, incluent le Neyanbânn (cornemuse iranienne), le Neydjofti (double flûte), le Dammâm (percussion à double face), le Zarbetempo (percussion), la flûte traditionnelle, les Senj (sorte de cymbale), et le Boogh (corne de chèvre).
La ville de Boushehr, située loin du centre du pays, sur les bords de la côte Sud Ouest du Golfe, vit au rythme d’une tradition et d’une culture très différentes du Nord, et notamment de la région de Téhéran.
Elle est le reflet d’une histoire longue et variée, durant laquelle cette ville est passée répétitivement et depuis des siècles, d’un village de pêcheurs à une zone stratégique de guerre.
A travers le temps, des populations arabes, africaines, indiennes, arméniennes et juives ont été intégrées dans la vie de la ville, fabriquant vêtements, métal, épices, indigo, thé, riz, sucre, poteries, porcelaines et bois pour la construction des bateaux.
Les successives occupations étrangères (portugaise, anglaise, belge, allemande), ont laissé dans l’architecture quelques vestiges discrets, et également quelques mots, car on trouve dans le dialecte de cette région bon nombre de mots étrangers, adaptés au Farsi (langue persane) de Boushehr.
Ce mélange de cultures, de croyances et d’influences, a constitué au fil du temps, et dans la vie de tous les jours, une identité particulière et singulière en Iran.
La ville connaît également une longue histoire de récolte des produits de la mer, notamment la pêche des perles si réputées dans le monde pour leur qualité, pratiquée dans cette région depuis 4000 ans.
La ville de Boushehr est donc devenue du fait de sa situation géographique un carrefour culturel unique, passage obligé des échanges commerciaux entre l’Afrique de l’Est, les pays arabes du Golfe, l’Inde et l’Iran.
Sa diversité est le résultat de cette étonnante richesse dans laquelle la musique joue un rôle essentiel dans tous les aspects de la vie : elle rythme le travail et célèbre les évènements sociaux, les drames, les mariages, les cérémonies religieuses, elle est intimement liée au rituel du « Zâr » (musicothérapie) et à la transe.
Ce concert retranscrit tous les aspects de la musique et de la vie de cette ville telles que nous les connaissons, et qui malheureusement tendent à disparaître.
Dans un désir de partage, ce concert très vivant dans lequel danse et musique sont indissociables établit un échange simple, profond et sans détour avec le public. Il se présentera comme un jeu de questions-réponses entre les musiques de mariages, les chants d’amour et la musique religieuse, passant d’une atmosphère de fête aux rythmes de transes…Un voyage au cœur du Sud iranien.
اگر یادتون بیاد گفتم که زمانی که در اوینیون بودم رایزن فرهنگی فرانسه کارتش رو بهم داد و گفت بهش مراجعه کنم تا شاید بتونه به من در زمینه ادامه تحصیل موسیقی کمک کنه.
زمانیکه برای جشنواره نی نوازان در تهران بودم با او تماس گرفتم و به سفارت فرانسه رفتم .او به من گفت که اگه دلم می خواد در فرانسه موسیقی رو در دانشگاه بخونم باید زبان فرانسه یاد بگیرم و همینطور مقدمات موسیقی غربی مثل تئوری و سلفژ را باید خوب بدونم و اطلاعاتم رو در زمینه موسیقی غربی بیشتر کنم.
من تئوری موسیقیم بد نبود ولی سلفژ کار نکرده بودم و همچنین زبان فرانسه هم اصلا نمی دونستم.
از من پرسید ایا در بوشهر می تونی زبان فرانسه یاد بگیری و من گفتم نه . همچنین گفتم برای موسیقی غربی هم کسی نیست که پیشش برم و چیزی یاد بگیرم و او پیشنهاد کرد که در تهران بمونم و کارههایی که لازمه انجام بدم و شروع کنم به فراگیری فرانسه و سلفژ و اضافه کرد که من قولی نمیدم که به تو بورس بدن ولی من شخصا مایلم این کار انجام بشه چون در اوینیون خیلی از کار تو تعریف میکردند.
من گفتم تهران موندن برام سخته و همچنین پرداخت شهریه کلاس فرانسه و دیگر کلاسها برام سخته.
او گفت برای کلاس فرانسه از طرف سفارت فرانسه شهریه تو رو پرداخت میکنیم و لی برای اقامت در تهران خودت باید فکری کنی.
من دوتا از خواهرام کرج زندگی میکردند و باهاشون موضوع رو درمیان گذاشتم و خواهر بزرگم گفت بیا پیش ما یک اطاق بهت میدم .
من در کرج مستقر شدم و با نامه ای که از سفارت فرانسه بهم دادن رفتم کانون زبان ایران و مجانی سر کلاس رفتم .برای سلفژ هم رفتم پیش اقای محمد رضا درویشی که اون موقع توی عباس اباد خیابون پاکستان توی یک خونه تدریس خصوصی میکرد و بدون گرفتن شهریه به من سلفژ درس میداد.
چند تا کلاس دیگه هم می رفتم یکی فلوت رو پیش سینکی کار میکردم و دیگه پیش ناصر نظر میرفتم و روش تدریس موسیقی ارف یاد می گرفتم و به صورت مستمع ازاد هم سر کلاس دکتر مسعودیه در دانشگاه تهران میرفتم همچنین کلاسهای تاریخ موسیقی درویشی در دانشگاه که به بچه های رشته تئاتر درس میدادشرکت می کردم.نی انبان و دمام هم تمرین می کردم و همچنین ورزش دو و میدانی.
خیلی خوب بود از صبح تا شب وقتم پر بود و چیز یادمیگرفتم .
از بوشهر زیاد خبر نداشتم .
توی این مدت یکسال ونیم که تهران بودم فقط یکبار به بوشهر رفتم و سری به ارشاد هم زدم ببینم اوضاع و احوال گروه چطوره و گل محمدی مسئول امور هنری ارشاد رو دیدم و باهاش حرف زدم و گفتم تهرانم و مشغولم.
موقع برگشت در فرودگاه بوشهر وسایلم رو بازرسی کردن و نی انبانی که همراهم بود گرفتن و گفتند ساز باید با مجوز ارشاد حمل بشه و اگر نامه داری میتونی با خودت ببری و گرنه سازت اینجا میمونه و بعد میره ارشاد بوشهر و از اونجا باید تحویل بگیری(این قانون جدیدی بود که مدیرکل در بوشهر گذاشته بود تا کسی بدون اجازه به خارج از بوشهر با نی انبان و دمام نرهو من ازش بی اطلاع بودم)من در گیر شدم و گفتم این کار غیر قانونیه و از پلیس فرودگاه به ارشاد زنگ زدند و اقای گل محمدی با موتور ۱۲۵ هونداش رسید و گفت این دستوره و نی انبان را صورت جلسه کردند و تحویل ایشون دادند و او هم گفت باید تشریف بیارید ارشاد مجوز بگیرید و خداحافظی کرد.
فکر کنم مشک نی انبان من الان توی انبار ارشاد کرم خورده باشه چون دیگه دنبالش نرفتم و به تهران رفتم و بعدا از طریق یکی از دوستام که توی پست کار میکرد یکی دیگه برام فرستادن.
من از شما عذر میخوام و واقعا این روزها خستم و نمیتونم زیاد بنویسم و از اونجایی که فقط تایپ کردن نیست بلکه غلط گیریش هم هست یکم خسته میشم اما با شما بودن واقعا کیف میده.پس تا وقتی دیگه خداحافظ
استاد عبدو نشسته و از راست محمود بردکنیا،حبیب مفتاح ،عبدالله مقاتلی،سعید شنبه زاده
بعد از برگشتن از اوینیون، من تمرینات نی انبان و مسافرتهای خودم رو به روستاها ادامه می دادم و اعضای گروه هم تحت نظارت ارشاد کار می کردند. که البته تمرینی نمی کردند و فقط منتظر برنامه و کنسرت بودند که بعد از جشنواره و اجرایی که به مناسبت نیمه شعبان در تهران داشتند، دیگه عملا فعالیتی نداشتند و من بعد از جشنواره فجر از دیگر اعضا فعالیت و کارم بیشتر بود.
بعد از فستیوال اوینیون من رابطه ام با افشین خوب شد و دیگه ناراحتی از هم نداشتیم . من به خونه اونا رفت و امد می کردم و پدر ومادرش خیلی به من محبت می کردند.مادر افشین خیلی دلش می خواست ما دوستهای خوبی باشیم.افشین دیگه دلش نمی خواست توی دعوا و مرافه باشه و به همین دلیل هم از گروه موسیقی ارشاد کنار گرفت و می گفت دیگه نمی خوام کار کنم.
ارکستر سنفونیک دوباره می خواست سنفونی حماسه خرمشهر رو اجرا کنه و با من تماس گرفتن .
من با حسن دهدارن درمیون گذاشتم و گفتم که می خوام این بار از افشین دعوت کنم و اون هم گفت نظر خوبیه.من به افشین گفتم و اون قبول کرد و با هم رفتیم تهران برای تمرین و اجرا با راکستر.
افشین در تهران دوستای زیادی در بین نوازنده ههای ارکستر پیدا کرد و با اونها راجب اینده ش حرف می زد و اون دوستایی که پیدا کرده بود همه به اتفاق بهش این نصیحت رو کرده بودند که موسیقی نون و اب نمی شه و دنبال درس و زندگی باشه و از مشکلات و مشقات کار موسیقی گفته بودند. اینجا دیگه افشین مصمم شد و وقتی من بهش پیشنهاد دادم که بیا دوباره با هم کار موسیقی بوشهر رو ادامه بدیم، گفت نه من نمی خوام این زندگیم باشه و دیگه تصمیمم رو گرفتم.موسیقی بوشهر و تو رو دوست دارم ولی نمی خوام دنبال اینکار باشم و اگر کمکی از دستم بر بیاد برای دوستی با تو انجام میدم ولی باید برای زندگیم مسیر بهتری انتخاب کنم و این راه من نیست.
با افشین و حسن دهداران اجرا کردیم و در همین موقع یعنی همزمان با اجراهها، از مرکز سرود به من گفتند که گروه شما یعنی من و افرادی که با من در جشنواره بودند برای اجرایی به المان دعوت شده و ایا تو مشکلی با گروه نداری ؟من گفتم که مشکل زیاد نیست ولی مشکل داریم و خصوصا ارشا هنوز مشکل داره و اگر مشکل نداشت علیشرفی رو وادار نمی کردند که به فرانسه نیاد.
اینبار مرکز موسیقی تصمیم گرفت اعضای دیگر گروه رو به المان بفرسته بدون من و من هم مشکلی نداشتم و اونا به من گفتن تو رفتی فرانسه و بد نیست دیگر اعضای گروه هم به المان برند.
من به افشین و حسن جریان المان رو گفتم.حسن خوشحال شد ولی افشین زیاد براش مهم نبود و گفت من تصمیم خودم رو گرفتم و نمی خوام کار کنم حالا المان باشه یا کره ماه.
افشین به اون سفر نرفت و سر پای صحبتی که کرده بود ایستاد.
بقیه بچه ها رفتند و طبق گفته خودشون اجرای خوبی هم کرده بودند.
من زمانی که برای اجرا با ارکستر در تهران بودیم، پیشنهاد شرکت در جشنواره نی نوازان بهم شد از طرف هوشنگ جاوید که با همکاری حوزه هنری می خواست جشنواره ای تحت عنوان نی نوازان راه بیندازه و انداخت.
من بعد از برگشتن از تهران در تدارک گروه بودم برای این جشنواره.من هنوز خودم رو در حدی نمی دیدم که با نی انبان کنسرت بدم و در اوینیون هم مجبور شدم وگرنه نی انبان نمی زدم و فقط دمام می زدم ومی رقصیدم .به همین دلیل به دنبال نی انبان نواز ماهر و استاد می گشتم که با هم همنوازی کنیم .
علیشرفی که با ارشاد بود و من هم دلم ازش پر بود و همجنین داستان رفتن المان به گوشش رسیده بود و سفر المان و ارشاد رو ول نمی کرد و بیاد با من همکاری کنه.
بیاد عبدو افتادم چون تعریفش رو زیاد شنیده بودم ولی هنوز ساز زندش رو ندیده بودم.رفتم محله کولیها روبروی دادگاه(بوشهریها همه اونجا رو بلدن. از قبل از انقلاب کولیها در باغ زهرا بودند و در مدرس فعلی و یک محل دیگه که به زمین تمرین تیم شاهین معروفه و بعد از انقلاب زمینها رو به کولیها دادن و اونا زمینها رو فرختند و در محل فعلی روبروی دادگاه خونه خریدندولی کولیهای زمین شاهین هنوز توی کپر کنار زمین شاهین هستند و طرفدار های پر و پا قرص تیم شاهین بوشهر هستند.) خونه عبدو در همسایگی میشت احمد علیشرفی بود.با عبدو صحبت کردم و گفتم میخوام ساز زدنت رو ببینم .عبدو اسم من رو شنیده بود و همینطور می گفت علیشرفی خودش رو گم کرده و میفهمه که من بهترین هستم و کسی بهتر من نی انبان نمی زنه ولی زیاد قیافه میگیره(با اینکه خویشاوند بودند ولی رقیب هم بودند و حسادت عجیبی بهم داشتند.)
عبدو نی انبان نواخت و جای شما خالی چه نی انبانی واقعا که استاد بود و جادوگری بود در نواختن این ساز .من متحیر مونده بودم از سرعت و تکنیکش و ناله هایی که از نی انبان در میاورد.
بهش گفتم توی کولیها کس دیگری رو هم میشناسی که نی انبان بزنه ؟ گفت منظورت اینه که کسی هم هست که نی انبان نزنه؟ واقعا درست می گفت. تمام کولیها نوازنده های قدری بودند و هستند و فکر کنم بجای پستون ننه شون، ممه نی انبون تو دهنشون میزارن و اسباب بازی بچه هاشون ضرب و تمپو و بازی دختراشون رقصیدن(واقعا کاشی منم کولی دنیا میومدم .البته زیاد هم فرقی ندارم با اونا چون هرماه برای ساز زدن این ور اون ورم و هر چند سال خونه و زندگیم تغییر مکان می ده و از جایی به جای دیگه میرم.)
چند نفر دیگه هم معرفی کرد و من نوازنده دیگه ای هم انخاب کردم به نام زیغم و پسر ۵ سالش .
در بین تمام کولیها عبدو رو بیشتر از میشت احمد توی نوازندگی نی انبان قبول داشتند ولی میشت احمد علیشرفی کلاس بیشتری داشت و در ضمن کد خدا و بزرگ کولیهای بوشهر و اطراف بوشهر بود و هست.ولی تمام کولی ها اول عبدو رو قبول داشتند توی نوازندگی و بعد میشت احمد.
بچه ها رفتند المان و اونجا چه گذشت من بی اطلاعم.
من با عبدو و زیغم و پسرش رفتیم جشنواره نی نوازان حوزه هنری و جای شما خالی که چه کرد عبدو در نی نوازان.محمد موسوی نوازنده برجسته نی عبدو را توی بغل گرفت وبوسید و حسن کسایی دسته گلی به عبدو داد و لوحه افتخار از طرف جشنواره با امضای تجویدی و کسایی وموسوی به عبدو تعلق گرفت و خلاصه عبدو خوش درخشید.کاری هم در استودیو حوزه به پیشنهاد من ظبط کردیم که یک کپی از اون کار زو به عزیز بلادی هدیه دادم ولی خودم ندارمش و توی ارشیو مرکز موسیقی حوزه هنری موجود است.
اما برای عبدو که کولی بود و ازاد و دنیای خودش رو داشت اینها زیاد معنی نداشت .وقتی که پول زیادی بهش ندادند برگشت به من گفت که زن و بچه من با این قاب عکس و این کاغذ سیر نمیشن(منظورش دیپلم افتخار و لوحه یادبود بود)واضافه کرد این برنامه ها بدرد تو و میشت احمد می خوره که دنبال اسم و رسم می گردین.
من اون موقع خیلی ناراحت شدم . کلی زحمت کشیده بودم که عبدو بیاد ولی او هیچی بجز پول براش مهم نبود. البته حالا می فهمم که حق داشت مگه نه پیغمبر هم گفته هر کی معاش نداره معاد هم نداره؟
سعید شنبه زاده
نقیب شنبه زاده








.
















ارادتمند همه همراهان تا این لحظه و به امید دیدار
سعید شنبه زاده
بابک نیکذات الان در اتریشه و مشغول تحصیل موسیقی و همچنین از همکارهای من و نقشش در کار من راهنمایی و نقد در شیوه اجرا و مسول تکنیکی و فنی گروه منه و در حال حاضر اطلاعاتش از من در زمینه موسیقی بیشتره و من واقعا به راهنمایهاش احتیاج دارم و نقش بسیار موثری در پیشرفت کارهام داره .
محمد رضا بلادی از دوستان بسیار خوبمه که در اشاعه موسیقی بوشهر نقش به سزایی داره و گروهی داره که اجراهای بسیاری در اروپاو دیگر نقاط دنیا داشتند و دارند.
افشین نوشزاد الان از دوستهای بسیار خوبمه که مهندس نفته و من خودم روجزیی از خانواده شون حساب میکنم و بعد از تمام جریانات همیشه جام خونه افشین بود ومرحوم پدرش و مادرمحترمش خیلی برام احترام قائل بودندو من هم متقابلا.
موحد ازش بی اطلاع هستم ولی میدونم از بهترین استادان دانشگاه در رشته زبان انگلیسی شده و داره دکتری میگیره وبراش ارزوی موفقیت میکنم .
عزیز بلادی مدیر کل ارشاد در زمان فعالیت من بعد از دوران مدیرکلیش یکی از افرادی بود که منو خیلی راهنمایی کرد و من همیشه مدیونش هستم و الان هم در زمینه فرهنگ جنوب و بوشهر بسیار فعال هستند و من از نظرات ایشون بهره مند میشم.
دربین راه پاریس/ اوینیون، در قطار به گروههای دیگه نگاه می کردم که با تعداد نفرات کامل برای اجرا در فستیوال حضور پیدا کرده بودند و من تک وتنها .واقعا غصه می خوردم که چرا باید من تنها باشم و چرا رفتار من و دیگران و مدیر کل ارشاد باعث شده بود موسیقی بوشهر لطمه بخوره و در این رویداد مهم هنری من تنها از بوشهر شرکت کنم . انجا واقعا دلم برای بچه ها تنگ شد . دلم می خواست همشون با هام می بودن خصوصا علیشرفی که سالها زحمت کشیده بود و الان باید نتیجش رو می گرفت و واقعا حقش بود ولی خودش باعث شده بود و سادگی کرده بود یعنی می خواست زرنگی کنه که سرش کلاه رفته بود.
تنهایی بد دردیه ولی فرصت خوبیه که ادم با خودش فکر کنه و گذشته رو مرور کنه و مسیر اینده رو تعیین کنه.
رسیدیم اوینیون .غوغایی بود که نگو و نپرس همه جا پر از نمایش خیابونی و اجرای موسیقی بود.دنیا واقعا یک دنیای دیگه و همش خدا رو شکر می کردم که چقدر دوستم داشته که من به اینجا امدم .
هتل من و حاج قربان و شاه میرزا و گروه بلوچستان یکی بود.گروههای دیگه هم در هتل های دیگه بودند. بعضی از گروهها به اتفاق مسئولین مرکز موسیقی زودتر به اوینیون رسیده بودند.توی هتل ما از مسئولین مرکز موسیقی کسی نبود و اقا بالا سر نداشتیم.من ازادانه هر جا می خواستم می رفتم .در مدت ۴ روز اقامت در اوینیون هر شب ساعت پنج صبح می خوابیدم و تمام وقت تا اخرین لحظه که شهر خلوت میشد، توی خیابونها می گشتم و موسیقی و نمایش می دیدم.گروهای موسیقی و رقص از انواع مختلف ،حسابی برای خودم تو خیابون می رقصیدم و کیف میکردم ،چند دوست هم از فنلاند پیدا کرده بودم و باهاشون اینور و اون ور می رفتم.من زبان انگلیسی بلد بودم و خوب حرف می زدم. از شکل و شمایل و رفتارم و ازاد و راحت بودنم کسی باور نمی کرد ایرانی باشم .متاسفانه هنوز هم همینطوره .من هر چی می گفتم ایرانیها بیشتر مثل من هستند نه اون چیزی که توی تلویزیون شما می بینید، کمتر کسی باور می کرد و می کنه.
توی این مدت و قبل از اجرا فکر می کردم که یکنفره چه چیزی اجرا کنم و باید یک چیزی طراحی می کردم.
اجرای تمام گروههای قبل از خودم رو می دیدم.اجرای شهرام ناظری ، محمد موسوی،شامیرزا مرادی،حاج قربان سلیمانی،همه قبل از اجرای من بود . من و گروه بلوچستان،روز اخر اقامتمون یا روز چهارم در یکروز اجرا داشتیم. که اجرای من اول بود. روز دوم به فکرم رسید که با نوازنده دهلک بلوچستان حرف بزنم و ازش تقاصا کنم با من همنوازی کنه .چون ریتمی نزدیک به ریتم ما داشتند و همچنین ساز دهلک تقریبا شبیه به دمام بوشهری بود.
اون هم قبول کرد و دو قطعه با هم تمرین کردیم .من چوپی بوشهری و شکی رو خوب یاد گرفته بودم و با نی انبان میزدم.
از انجایی که تمامی گروهها ثابت و نشسته اجرا میکردند ،من به فکرم رسید که بهتره من با حرکت، تلفیقی از موسیقی و رقص را روی صحنه اجرا کنم و از رقصم هم بهره ببرم.
همچنین تمام گروهها میومدند روی صحنه و بعد شروع می کردند به اجرا ،من تصمیم گرفتم از پشت صحنه شروع به نواختن کنم و با حرکت و موسیقی وارد بشم.
از پشت صحنه با دمام وارد شدم و ریتم سنج و دمام رو توام با حرکت با دمام زدم. به نوازنده بلوچ هم گفته بودم قبل از من روی صحنه مستقر بشه و بعد از اتمام نوازندگی دمام من بلا فاصله شروع به نواختن کنه،بعد از این من نی انبان رو برداشتم و مشکش رو باد کردم . در حین باد کردن مشک، نوازنده بلوچ شروع کرده بود به نواختن .من چوپی و شکی را با رقصیدن همزمان، نواختم و بعد از ان هم همراه با ریتم و بدون نی انبان بندری رقصیدم و تماشاچی ها رو با خودم همراه کردم دست بزنند و من به رقصیدن ادامه دادم و پایان برنامه. نمیدونید چی شد غوغایی شد که نگو بعد از تمام شدن همه سرپا ایستادن و تشویق کردن تمام نمی شد. من به پشت صحنه رفته بودم که لباسام رو عوض کنم(لباس من یک لنگوته ابی و پیراهن سفید دکمه دار و عرقچین روی سرم و پای برهنه و زمک زهی هم با لباس بلوچی خودش بود) ولی بهم گفتن باید برگردی روی صحنه ،من اینقدر ذوق زده شده بودم که سر از پا نمی شناختم .واقعا جای شما خالی بود.
برای بار دوم هم که روی صحنه رفتم رقصیدم و هنرمند گرانقدر بلوچستان من رو همراهی کرد(فامیلش فکر کنم زمک زهی بود)
بعد از اجرا چند تا عکاس سراغم اومدن و بخش فارسی رادیو فرانسه با هام مصاحبه کردن خانمی بود، به نام شهلا رستمی.
توی مصاحبه ازم نام سازهای بوشهری رو پرسید و گفت درباره موسیقی بوشهر و رقص بوشهر صحبت کنم و همچنین گفت احساست از اینجا بودن چیه؟وارزوت چیه؟
من بعد از نام بردن سازها و توضیح مختصری درباره موسیقی بوشهر گفتم احساس ارامش می کنم و همش فکر میکنم توی خوابم . اینجا همه چیز رنگیه . ارزومم اینه که تحصیل موسیقی کنم.
بعد از مصاحبه، خانم رستمی من رو به رایزن فرهنگی سفارت فرانسه در ایران، که در جشنواره حضور داشت معرفی کرد و گفت این جون ارزو داره موسیقی تحصیل کنه و اگر شما می تونید بهش کمک کنید.
اقای الن مورو که از اجرای موفقیت امیز من خوشش اومده بود کارتش رو به من داد و گفت یک ماه ذیگه در ایران با دفترش در سفارت تماس بگیرم و تلفن خونش هم داد که اگر مشکلی پیش اومد با منزلش تماس بگیرم. همه چی مثل خواب بود همه می خواستن به من کمک کنند و به من خیلی محبت می کردن . اولین باری بود که در یک محیط این همه بهم ابراز علاقه می کردن.
همه ارام و راحت بودند از دعوا کردن و زد و خورد هم خبری نبود. فقط موسیقی بود و رقص و نمایش ،فکر می کردم بهشت که می گن همینه .
فرداش، روزنامه لیبراسیون رو بهم نشون دادن که عکس حاج قربان صفحه اول چاپ شده بود و عکس من، نی انبان در دست در وسط روزنامه. زیر عکسم نوشته بود این ساز ندای الهی دارد(پیش خودم گفتم کاشکی توی شهرم اینرو می فهمیدن،خبر ندارن چقدر ادمها برای نوازندگی کردن این ساز الهی زیر مشت و لگد ،له شدن.)
روز بعد از اجرا، راهی پاریس شدیم و از ایستگاه قطار مستقیم به فرودگاه رفتیم تعداد زیادی بودیم که با یک اتوبوس رفتیم.من ناراحت بودم که پاریس رو ندیدم و حداقل یک عکسی با برج ایفل لازم بود که جلوی رفیقام بگم فرانسه بودم.تنها جایی، که خیلی از هموطنام از فرانسه می شناسن.
از این بابت ناراحت بودم که ندیدمش و دستم به زری برج نرسیده، فرانسه رو ترک می کردیم. در ضمن موزه لوور هم بود که حداقل باید مونالیزا رو می دیدم و عکس می گرفتم.می فهمیدم که توی بوشهر بجز چند تا از بچه های تئاتری هیچکس اوینیون رو نمی شناسه. پیش خودم می گفتم، دیدی دست خالی و بدون مدرک به بوشهر برگشتم.
به فرودگاه که رسیدیم، بعداز یک ساعتی معطل شدن، به من و حاج قربان و شاه میرزا و طغانیان وعلی بیانی گفتن یک خبر بد برای شما داریم بلیط شما ریکانفرم نشده و شما امروز نمی تونید پرواز کنید و باید ۳ روز دیگه توی پاریس باشید و با پرواز بعدی در سه روز اینده برگردید.
من انگارهمه دنیا رو بهم دادن، گفتم چه خبر بدی از این بهتر ولی بقیه ناراحت بودن .یکی گاو گلش ول بود یکی اذوقش تموم شده بود و در خماری کامل به سر می برد و خلاصه همه شاکی و من خوشحال از این واقعه بد و شانس خوب.
توی سه روزی که پاریس بودیم هم، جای شما خالی، همه جا رو زیر پا گذاشتم از لوور و ایفل و قایق سواری گرفته تا خیابون پیگال و سن دنی و... و دلی از عزا در اوردم و با اجازه شما هرچی فرانک از فستیوال بهم داده بودند در پاریس خرج شد. توی این سه روز ،پیش خودم می گفتم مگه من چند بار پاریس میام شاید بار اخرم باشه و باید همه جا رو بگردم که بعدها غصه نخورم .از پاریس برای تمام بچه ها سواغات خریدم عینک و شکلات برای همه حتی بلادی مدیر کل ارشاد .دیگه دلم نمی خواست دعوا کنم .انگار پاریس توی این یکهفته برای من اسایشگاه روانی بود و من معالجه شده بودم.
سفر به پایان رسید و به بوشهر برگشتم .فکر کنم از روزنامه لیبراسیون ۱۰۰ تا کپی گرفته بودم و به همه نشون می دادم .حتی به بقال سر خیابون محل که مغازه خاور نام داره،(توی محله بهبهانی) دادم که بزنه توی بقالی و بچه های محل ببینن و بدونن من کم کسی نیستم همینطور توی ساندویچی محل(ساندویچی لیان). خلاصه کشته بودم خودمو.
از هر کپی لیبراسیون به همراه یک بسته شکلات و یک عینک افتابی، (که منظورم از عینک دادن این بود که بهتر ببینید و شایدافتاب بوشهر تنده ونمی زاره خوب ببینید.)به بچه های گروه و مدیر کل ارشاد دادم .البته به افشین نوشزاد یک تی شرت اوینیون هم دادم (میخواستم باهاش بیشتر رفیق بشم و از توی دلش دربیارم.)
نقشه های پاریس و بلیط مترو و کارت پرواز هواپیما، همه چیز رو نگه داشته بودم و تمام مدارکی که مربوط به این سفر بود.
رفتم سراغ علیشرفی و پاسپورتش رو بهش دادم و ویزاش رو نشونش دادم .همش نفرین بلادی می کرد و می گفت کلاه سرم نهادن. ولی دیگه پشیمانی سودی نداشت و نوازنده هایی مثل شاه میرزا مرادی و حاج قربان که در رده علیشرفی بودند با حضور در اوینیون زندگیشون تغییر کرد و از طرف ده ها فستیوال و کنسرت گذار ،برای اجرای برنامه دعوت شدن. علاوه بر اون توی ایران هم تازه فهمیدن اونا چه ارزشی دارن. اروپایی ها بهشون حالی کرده بودند که موسیقی مناطق ایران چه ارزشی داره. ولی علیشرفی موند و حوضش.
در خاطراتم قسمت چهارم نوشته بودم بعد از اختتامیه یذله میکردیم و خوشحال بودیم ولی محمد رضا خوشحال نبود و نوشتم بودم از خواهم پرسید. که ازش پرسیدم . محمد رضا برام نوشته که بسیار خوشحال بوده ولی از انجایی که ما در یذله خوندن به دیگران در غالب شعر توهین میکردیم و متلک مگفتیم نمیخواسته در یذله شرکت کنه یا کمتر شرکت میکرده و من برداشت این بود که ناراحته.. محمد رضا درست میگه من کاملا یادمه که افرادی روکه مسخره میکردیم بلادی مدیر کل ارشاد، عباس شاپیری که میخواستن سرپرست ما بزارنش و گروه مفتون بودند. طی یک تماس تلفنی از دوستان (که تا حالا موفق شدم با محمدرضا بلادی و بابک نیکذات صحبت کنم)خواستم اونا هم اگر چیزی یادشون میاد به من بگن تا اضافه کنم و همچنین به محمدرضا بلادی گفتم با جناب قای عزیز بلادی مدیر کل سابق ارشاد بوشهر تماس بگیرند و ایشون نظراتشون رو بدن و ناگفته ها رو برای من .
محمدرضا برام نوشته که اولین تقاضای من در رابطه با موسیقی از اون این بوده که بنده بعد از اتمام خدمت سربازی یک روز محمد رضا رو دم نانوایی عبدل اکابریان میبینم و ازش میخوام با عموش صحبت کنه که به من در ارشاد اجازه تدریس ساکسفون بده چون به درامدش احتایج داشتم و بیکار بودم و در جایی دیگه اضافه میکنه همین مسئله بعدها که دعوای من با عموش(مدیر کل ارشاد) بالا میگره موضوع گله گی زن عموش از محمد رضا میشه و میگه تو معرف شنبه زاده بودی.
در مورد عضویتش در گروه مشکل از این قرار بوده که انموقعی که ما گروه تشکیل دادیم محمد رضا در شیراز زندگی میکرده و به همین دلیل دو جلسه بیشتر سر تمرین نیومده بوده و وقتی میخواستیم بریم جشنواره به من مراجعه میکنه و میگه من هم میخوام باشم و من در جوابش میگم .عضویت در کار موسیقی مثل خمره رنگرزی نیست که تو رو الان بندازیم تو خمره و سری رنگ بگیری و نمیشه تو با ما باشی.
از دفترش که بیرون امدم محمد موحد با موتور ۱۱۰هونداش که رستم پسر علیشرفی هم پشت ترکش بود از راه رسیدن.من تعجب کردم این موقع محمد موحد با رستم پسر علیشرفی !اینا هیچوقت با هم نمیپریدن.
داستان از این قرار بود که ارشاد و باند موحد وبلادی ونیکذات میخواستند رستم به جای من به فستیوال اوینیون بره و اونموقع صبح موحد اورده بودش ارشاد که توی اتلیه سینمای جوان عکس بگیره و با بقیه مدارکش بفرستن تهران. رستمی که به خاطر شرکت در عروسی از گروه ما حذفش کرده بودند حالا عزیز شده بود.
ارشاد به علیشرفی گفته بود که بهتره به تهران بگی که یا پسرم باید بام باشه یا من نمیام و اگر گفتند باید با شنبه زاده بری بگو اون اهل دعوا است و در مملکت غریب میترسم و از جایی شنیدم که شنبه زاده گفته اگه برم خارج دیگه نمیام و پناهنده میشه و بعدا برای من دردسرمی شه(این حرفها زمانیکه تهران در دفتر موسیقی بودم و گل محمدی تلفنی با امرالله صفری که تقریبا معاون مرادخانی بود حرف می زد و اقای صفری تلفن رو روی بلند گو گذاشت و من هم حرفهای گل محمدی رو شنیدم که می گفت بنده خدا ساده است و میترسه و حقم داره و بیاید با خودش حرف بزنید و تمام حرفهای استاد رو شنیدم)
بعد ها علیشرفی به من گفت ارشاد بهم گفته بودند اگه با شنبه زاده به فرانسه نری برق خونت رو سه فاز میکنیم و یک کولر هم بهت میدیم که نامردی کردن و نداند.
من راهی تهران شدم و قبل از حرکت به تهران رفتم خونه علیشرفی و او گفت تو برو من چند تا کار دارم و چند روز دیگه میام،منم رفتم تهران تقریبا ۳ روز قبل از پروازودر هتل جهان سر چهارراه طلقانی ولی عصر مرکز موسیقی برامون هتل گرفته بود.
چندین گروه بودیم از نقاط مختلف ایران گروههای بلوچستان موسی زنگشاهی وپسرش و دیگر اعضای ،حاج قربان سلیمانی باپسرش علیرضا از خراسان شاه میرزا مرادی و پسرش وطغانیان که کمانچه میزد و سرلک سرپرست از لرستان شهرام ناضری با گروه شمس،محمد موسوی ومحمد قوی حلم ،منصور صبوحی با گروهش از بندر ترکمن،خلیفه میرزا غوثی از کردستان و من و علیشرفی هم از بوشهر.
همه گروهها حاضر بودند و خوشحال و اماده برای رفتن به پاریس .هیچکس نمی دونست این سفر اینده زندگی خیلی از ما رو تغییر عجیبی خواهد داد . این سفر اولین سفر گروههای موسیقی مناطق ایران به خارج بعد از انقلاب بود. البته قبل از انقلاب هم انچنان این سبک موسیقیها در اورپا و امریکا اجرا نشده بود. کمتر کسی بین ما یا بهتر بگم هیچ کدوم از ما نمی فهمیدیم چه فستیوال عظیمی و مهمی داریم می ریم و حتی اسم فستیوال هم بلد نبودیم فقط می فهمیدیم داریم می ریم فرانسه .البته چه فرقی می کرد دانستن یا ندونستنش .
یک روز قبل از پرواز از مرکز موسیقی به هتل زنگ زدن و گفتن پاشو بیا تالار.من رفتم و چند تا سوال کردن و گفتن سابقه سیاسی داری گفتم نه گفتن سابقه زندان داری گفتم نه .من سوال کردم مگه چی شده ؟گفتن حراست پاسپورتت رو گرفته و دارند بررسی میکنن ظاهرا برای سفر مشکلی داری حالا صبرکن تو این دفتر بشین تا ببینیم مسئله چطور میشه.شصتم خبر دار شد. فهمیدم که بلادی اروم ننشسته و بعدها فهمیدم از طریق اداره کنجیر(نیشگون) میخواسته برام مشکل جور کنه.بعد از یکی دوساعتی گفتند موردت حل شده و مشکلی نیست .قبل از ترک تالار از اقای صفری سراغ علیشرفی رو گرفتم و گفت در حال تماس با بوشهر هستیم و همان مکالمه که قبلا گفتم توی دفتر ایشون شنیدم گفته های اقای گل محمدی و استاد علیشرفی.
مرکز موسیقی دیگه می فهمید علیشرفی نمیاد و همچنین می دونستن موسیقی ما یکنفره اجرا نمی شه ولی گفتند تو باید به فرانسه بیایی و مهم نیست که اجرا کنی یا نکنی.حقیقتش میخواستن حال مدیر کل بوشهر رو بگیرن چون توی برنامه ریزیشون ریده بود.
راستی یادم رفت بگم که نه ارشاد و نه علیشرفی و نه دیگر بچه ها نمیدونستن من نی انبان میزنم چون دزدکی تمرین میکردم .البته در حدی نبود که قابل عرض باشه ولی به هر جال میزدم .چطورش بماند.
صبح زود با یکدستگاه مینی بوس عازم فرودگاه شدیم .اینجا دیگه واقعا تو کینم عروسی بید .خوشحال وقبراق بالاخره رفتیم توی پرواز و بعد از پنج ساعت ونیم دنیا عوض شد ،همه چی رنگی بود ،ادمهاش تر تمیز بودند ،همه چیز تماشایی و لذت بخش بود و هیچی از دیدیم پنهان نبود با دقت به اطراف نگاه می کردم ولذت می بردم و در ضمن این برام مهم بود که اولین بوشهری هستم که برای اجرای موسیقی بوشهر به اورپا اومدم در تمام تاریخ موسیقی بوشهر.
پاریس که رسیدیم مستقیم رفتیم به ایستگاه قطار لیون که به سمت اوینیون حرکت کنیم با قطار سریع السیر.
ناراحت بودم که پاریس رو نمیتونیم ببینیم و برای برگشت هم مستقیم از ایستگاه قطار میریم به فرودگاه.
رسیدیم اوینیون
خلاصه من از خطر مرگ نجات پیدا کردم و خدا بیا مرزه عبدالحلیم حافظ که من رو نجات داد.
بعد از برنامه ارکستر سنفونی مشغول تمرین نی انبان شده بودم و فراگیری اون.
یک ماهی نگذشته بود که از تهران تماس گرفتن و گفتن تو و علیشرفی انتخاب شدین و باید برین فرانسه برای اجرای برنامه.(مرکز موسیقی وقتی با ما و دیگر نوازنده های محلی صحبت میکرد و میکنه نمیگفتن که برنامه ای هست و شرایط شما چیه و ایا شما وقت دارید یا نه و از این حر فها فقط میگفتن برنامه هست و در این تاریخ باید اینجا باشید یا باید به اونجا برید که اینم مسببش خود نوازنده های موسیقی مناطق بودند و خود ما و خود من که البته من زود از خواب بیدار شدم)
گفتن باید پاسپورت و عکسم رو به ارشاد بوشهر بدم که اونا ارسال کنند که احترام ارشاد و مدیر کل هم نگه داشته بشه.
من گفتم اولا که من با علیشرفی کار نمیکنم و علیشرفی با ارشاد کار میکنه و دوما ارشاد هم اصلا از من خوشش نمیاد .
اونا گفتن برنامه رو فرانسویها انتخاب کردند و تو و علیشرفی رو خواستند و سعی کنید با هم کار کنید.من که از خدام بود با علیشرفی کار کنیم ولی با روحیه چاپلوسیش زیاد میونم خوب نبود و همینطور از اینکه من رو به ارشاد فروخته بود ولی حالا فستیوال اوینیون بود پاریس بود و خارج رفتن و کی میتونست از اون بگذره.
مرکز موسیقی گفت حتما برو ارشاد . اقای بلادی گفته ما با او مشکلی نداریم و شنبه زاده خودش مشکل میسازه .منم گفتم باشه. ولی دلم قرص نبود که ارشاد بزاره من به این سفر برم.
من کارت پایان خدمتم رو باید میرفتم اورمیه میگرفتم و بعدا تقاضای پاس میکردم و پول هم نداشتم که تا ارومیه برم برای کارت پایان خدمتم(ترا خدا سیستم رو میبینید دو سال باید مفتی برای دولت حمالی کنی و اونا حتی کارت و مدرک پایان این حمالی هم برات دم خونت نمیفرستن و من بوشهری باید دوباره تا اورمیه میرفتم)
مهدی چاپی که همه رقمه با هم رفیق بودیم، از دختر بازی و عرق خوری و همه داستانها و نغل بازیها(حرامزادگی) و دعوا کردنها، توی این جور مواقع به داد من میرسید.موضوع رو باهاش در میون گذاشتم و اون گفت نگران نباش من ۱۰۰۰۰ تومان دارم و میریم اورمیه.
رفتیم کارت پایان خدمتم رو گرفتیم و من تقاضای پاس دادم .اون زمان دو ماه طول میکشید .
از اداره گذرنامه سوال کردم چطور میشه زودتر پاس گرفت(خوشبختانه در ایران برای مشکل ترین موضوعات و حل نشدنی ترین همیشه را حل هست اصلا توی انجام کارها ،غیر ممکن وجود نداره .فقط تو مملکت ما لازمه که قانون و ضوابط رو جدی نگیری و بهش بخندی)
در ادراه گذرنامه بهم گفتن دست ما نیست و دفتر ریاست جمهوری باید به ما بگه و اگه اونا دستور بدن میتونی زود پاس بگیری. ادرس دفتر ریاست جمهوری رو گرفتم و رفتم اونجا ،توی خیابون سنگی بود.
جعفر سینگ گلوبر اونجا ابدارچی بود ،می شناختمش توی جبهه با هم بودیم،چای خوردم و منتظر ریئس موندم،ریئس اقای محمد دمشقی بود که اونم حیدر برادرم رو خوب می شناخت ،اخه برادر من هم از حزب اللهی های دو اتشه بودو توی این طور ادارات خوب می شناختنش .خلاصه اقای دمشقی کار من رو درست کرد و در عرض یک هفته پاسپورت دست من رسید.
در پایان این قسمت میخواستم عرض کنم من هیچی رو از خاطراتم سانسور نمیکنم و اگر کسی از من ناراحت شد و از گفتن خاطرات و حقیقت زندگیم بره دوش اب سرد بگیره .
من کردم چه خوب چه بد پاش ایستادم اگه باید بگم غلط کردم و گه خوردم از کارم، میگم . عذاب وجدان ندارم .حداقل شب راحت می خوابم.
من تا جایی که خاطرات زندگیم جون ادمها رو در خطر نندازه حقیقت رو می نویسم و خوشحال می شم دیگران هم اگر چیزی بیشتر توی این رابطه به یاد دارن بنویسن.
پشیمونی هم زیاد سودی نداشت. افشین، یا یکی از دوستاش به ارشاد گزارش میده و ارشاد هم به تهران و همچنین به اداره کنجیر(نمیدونم دعوای من با افشین چه ربطی به اداره کنجیر(نیشگون) داشته که بلادی و اداره ارشاد گزارش اونجا فرستادن) این موضوع هم قبلا نوشتم از کجا فهمیدم .
یکی دو روز بعد دوباره برای ادامه تمرین با ارکستر سنفونی راهی تهران شدم . به محض رسیدن به تالار رودکی که محل تمرین بود ناصری قبل از تمرین منو خواست توی دفترش.
حرفش با این شروع کرد که، لات بی سر و پای عوضی تو هنرمندی یا چاقو کش؟
من گفتم اقا مگه چه شده؟
گفت می خواستی چی بشه. رفتی دماغ بچه مردم رو شکوندی حالا میگی چه شده .واقعا نمی فهمم چی بهت بگم و در پایان گفت حالا هم برو گمشو بیرون و اماده شو برای تمرین.
فکر نمی کردم گزارش دعوای من با افشین تا تهران برسه. خیلی ساده بود برام. گفتم یک دعوا میکنم و بعد تموم می شه مثل دعواهای دوران مدرسه که تقربا هر روز می کردم.
اما این دعوا با افشین داشت بیخ پیدا میکرد و به اینده کارهای هنریم واقعا لطمه وارد می کرد . حسابی ترسیده بودم که نکنه الان بگن با ارکستر هم دیگه نزن و بیرونم کنن.
پیش خودم گفتم وقتی برگردم بوشهر حتما میرم تو دل افشین در میارم.
اجرای با ارکستر سنفونی بسیار خوب پیش رفت . واقعا قطعه زبیایی بود. انتظامی بسیار به جا از دمام استفاده کرده بود. تقریبا ۱۰ اجرایی،توی تالار وحدت و فرهنگسرای بهمن داشتیم.(فرهنگسرای بهمن با این اجرا افتتاح شد و اون موقع بچه های ارکستر سنفونی میگفتن فرهنگسرای شهید بع بعی چونکه قبلش کشتار گاه بوده.)
در این اجراها با افراد زیادی اشنا شدم با موزسین های درجه یک سنتی و کلاسیک و خواننده های کر تالار وحدت ارتباط های خوبی برقرار کردم که بعداها خیلی به دردم خورد. همچنین اونا از اشنایی با من و شناخت بیشتر ساز دمام خوشحال بودند.واقعا خیلی خوب درخشیدیم . از این اتفاق خوشحال بودم . بعد از اون هر کسی در رابطه با موسیقی جنوب کار ظبط داشت باهام تماس می گرفت. چند تا ظبط دیگه هم با انتظامی انجام دادم مثل موسیقی فیلم روز واقعه. گروههای تئاتردر تهران هم باهام برای همکاری تماس می گرفتن که بعدها با حسین فرخی و نادر رجب پور یک کار تلفیقی موسیقی و حرکت انجام دادیم .یادم میاد همون موقع ها بود که با حمید فرخ نژاد و سیروس کهوری نژاد که دانشجوی تئاتر بودند اشنا شدم. از دوستان اون موقع که خیلی صمیمی شدیم و هنوز رابطه خانوادگی داریم، یوسف زمانی ها هستند . چون رامین یوسف زمانی توی ارکستر ساز میزد و از طریق او با تمام خانواده اشنا شدم و تهران همیشه جاومکانم خونه یوسف زمانی بود.
تجربه جالبی بود .یک سکه هم بهم جایزه دادن و مقداری پول که یادم نمی یاد چقدری بود.
با توپ پر به بوشهر برگشتم و کلی باد کرده بودم که بیا و ببین. من رفته بودم با ارکستر سنفونی دمام زده بودم مگه دیگه حالا کسی می تونست با من حرف بزنه.
خلاصه یک سری هم به ارشاد رفتیم که خودمون رو نشون بدیم و بگیم (بفرما ای تو کینتون )دیددین مو رفتم و شما گهی نخوردین و هر چی نامه نوشتین به جایی نرسیدین .اصلا من مریض بودم که لج دیگران رو در بیارم و بر علیه خودم بشورونم.توی دو تا چیز استادم دوست پیدا کردن و دشمن درست کردن برای خودم .اون موقع فکر میکردم لج بازی با ارشاد مساوی با پیشرفت در موسیقیه. خیلی روی این بازی ها وقتم تو بوشهر تلف کردم و واقعا عمرم داشت تلف میشد.
در همین زمان بود که بلادی ضربه دیگری هم خورد و اون انتشار نوار بندرنشینان محمود جهان بود که بلادی جلوی انتشارش رو گرفته بود ولی مرکز سرود انتشارش داد.
داستان من فراموش شد و موضوع رفت سمت جهان و نوار که بازار رو قرق کرده بود .ترمینال اتوبوسی در ایران نبود که صدای جهان را تو نوار فروشیهاش نشنوی. از اتوبوس و تریلی و تاکسی و شخصی گرفته تا اماکن وکوچه و بازار پر شده بود از نوار بندر نشینان(خودتون جای بلادی مدیر کل بزارین چه شنکنجه ای بالا تر از این که هر جا بری، صدای محمود جهان تو گوشت).در این باره قبلا در بخش موسیقی بندری نوشتم ، میتونید بخونید.
من همینطور به سفر به روستاها ادامه می دادم و ظبط می کردم و یاد می گرفتم در ضمن شروع کرده بودم به فراگیری نی انبان . از برادر حسین سنگسر که اسم کوچیکش یادم نمیاد یک نی انبان قرض کردم و تمرین میکردم. خیلی زود ملودی ها رو یاد گرفتم چون قبلش فلوت و ساکس میزدم ،یاد گیری نی انبان برام خیلی راحت تر بود. هی می زدم و می زدم و تنهایی کیف میکردم مثل حالا تو پاریس اما حالا دیگه تنها نیستم نقیب پسرم هم هست.
الگوی یادگیری نی انبانم از کارهایی بود که از علیشرفی ظبط کرده بودم، به اضافه ظبط های دیگه که توی روستا ها کرده بودم و در همین زمان بود که سراغ عبدو هم رفتم.
عبدو از بزرگترین نوازندگان نی انبان بوشهر بوده که الان بخاطر تصادفی که کرده دیگه نمی تونه ساز بزنه .من باهاش اشنا شدم و جند کار با هم ظبط کردیم که بعدها برای فراگیری نی انبان راهنمای خوبی برام شد .
عبدو شوهر خواهر علیشرفی می شه و علیشرفی هم شوهر خواهر عبدو و در ضمن او رقیب اصلی علیشرفی بود. بین کولی ها عبدو رو بیشتر قبول داشتند و می گفتند پنجه هاش تیزه یعنی با سرعته و حتی بچه های علیشرفی می گفتند بابامون جلوی خالو مون جرات نداره ساز بزنه.
اما عبدو زندگی درب و داغونی داشت و همیشه اواره بود یعنی اصالتش رو حفظ کرده بود و کولی باقی مانده بود.
عبدو اینقدر خوب ساز می زد و معروف بود که توی بوشهر هر کس نی انبان دست می گرفت، بهش می گفتن عبدو. داستانهای عروسی رفتن و کتک خوردن از کمیته و بسیج اون رو همه میدونن.فکر نکنم کسی به اندازه عبدو در راه موسیقی بوشهر و نی انبان کتک خورده باشه .داستان (انجزش کن) توی بوشهر معروفه. بد نیست براتون بگم.
داستان از این قرار بوده که اوایل انقلاب، توی تلویزیون، ارم پخش اخبار، سرودی بود با این کلام (انجزه انجزه انجزه وحده) که در عروسی ها هم عبدو با نی انبان این قطعه رو می زد. البته به این صورت که یک نفر روی دیوار می نشست و نگهبانی می داد و خبر می دادکه کمیته رسید . رمز هم این بود که عبدو انجزش کن یعنی از ترانه های بندری برو توی انجزه زدن و عبدو هم با نی انبان می نواخت ـ(انجزه وحده و نصره عبده )اما بازم کتک می خورد .یک ترانه دیگه هم برای جلوگیری از کتک خوردن از دست بسیجی ها ساخته بود. متنش این بود.(خمینی پیروزه شاه دلش میسوزه)
حالا بعدا بیشتر در باره عبدو و خاطراتم با او می گم.
تو یکی از همین روزهایی که از تهران برگشته بودم یکی از دوستام گفت که حواست باشه. شنیدم افشین نوشزادبرات نقشه کشیده . من خندیدم و گفتم یعنی چه می خواد بیاد بزنتم .رفیقمون گفت نمی دونم ولی می خواد یک کاری کنه. منم گفتم من نمی ترسم و اماده ام.
منه از همه جا بی خبر که نمی دونستم افشین چه تصمیم وحشتناکی گرفته، خوش خیال که حتما می خواد دعوا کنه و عده جمع کنه و یا کسانی رو وادار کنه منو بزنن و از این حرفها.
افشین تصمیم خطرناک و وحشتناکی گرفته بود .و این تصمیم کشتن یا زخمی کردن من بود.
افشین میخواسته توی یکی از شبهای عزاداری که شلوغه منو بزنه. انطور که بعدها افشین گفت خون جلوی چشاش گرفته بوده و دربدر دنبال من می گشته ولی متاسفانه اون شب من رو پیدا نمی کنه و من بدبختانه هنوز زندم .
فعلا خدا حا فظ
در ضمن این وبلاگ نوشتن معتادی داره انگار.
من از محله بهبانی بوشهر هستم ،از چهار محل قدیمی بوشهر،در بین همبازیها و در محلی که زندگی میکردم زرنگی و شجاع بودن مساوی بود با دعوا کردن و بزن بهادری و من هم از این بابت در بین بچه های محل کم نمی اوردم و این رو یاد گرفته بودم تا قبل ازاینکه بخوری، بزن.
از طرف دیگه وارد فضای هنری و فرهنگی شده بودم و با دو فضای متفاوت روبرو بودم ،یکی این که باید با زور هم که شده حقت رو بگیری و دیگری اینکه دعوا تنها راه حل نیست و اگر کسی خلاف تو حرف میزنه نباید اون رو کشت و نابود کرد.
ولی متاسفانه من در کارهای هنری هم روحیه جدال و پرخاشگری داشتم و کسی جرات انتقاد رو در رو از من نداشت .
در بین اعضای گروه هم همین امر باعث میشد که تمام حرفها پشت سرم زده بشه و من از نعمت انتقاد محروم بمونم.
اگه قسمت های قبل رو خونده باشید در باره محمد رضای بلادی گفته بودم که مخبر عموش بود و راستش رو بخواین مسببش من بودم .میگید چرا؟ حالا میگم
اگه یادتون باشه مرحوم فریدون ناصری اومد سر تمرین و به عموش گفت این دیونس ، و عکس العمل من خنده بود وذوق کردن در صورتی که فرض کنیم بلادی هم دیونه، ولی برادرزادش در گروه ما مهمان یا عضو گروه بود و اگر ناصری هم ان حرف را زد من نباید ان عکس العمل رو نشون میدادم، چون گذاشتن کلاه پشمی دلیل خوبی برای بی عقلی کسی نیست حتی در تابستان بوشهر .
من از محمد رضا بلادی دنبال بهانه میکشتم و فکر میکردم اگه بهش احترام بزارم او فکر میکنه از عموش ترسیدم و به همین دلیل از کوچکترین حرکتش ایراد میگرفتم ،یادم میاد در مینی بوس، پاشو روی دمام گذاشته بود و من بهش پریدم و گفتم تو هیچ نمی فهمی و به ساز بی احترمی میکنی وجلو بقیه سکه یک پولش کردم . اونم هیچی نگفت و مظلوم و ساکت گفت چشم تکرار نمی کنم و بعد از سالها در یک مکان دیگه وقتی من پامو روی دمام گذاشته بودم گفت من درسی از تو گرفتم ولی تو خودت رعایت نمی کنی.
بعدها فهمیدم که محمد رضا تشنه محبت بود و با یک جمله محبت امیز حاضر بود سرشو برات فدا کنه ولی من این رو دیر فهمیدم.
افشین یا محمد رضا نوشزاد هم کهدر باره موسیقی نقطه نظرهای مختلفی داشت، من هیچ وقت بهش زیاد فرصت ابراز نظر نمی دادم.
افشین گوش بسیار قویی داشت . یادم میاد محمد رضا درویشی به هتل ما اومده بود و سوالاتی در باره موسیقی بوشهر از ما کرد و درباره کوک سازها سوال کرد ،ما دوتا سنج داشتیم و انها را نواختیم و درویشی گفت اختلاف اونا یک پرده است(درویشی اون زمان معلم سلفژ و مدرس دانشگاه هم بود)ولی افشین گفت که شما اشتباه میکنید و اختلاف اینا یک پرده و نیم است و درویشی گفت نه یک پرده و برای اثبات حرفش، ازتیونر( صدا سنج الکتر،ونیک )استفاده کرد که حرف افشین درست از اب در اومد و از افشین سوال کرد شما سلفژ کجا کار کردی و افشین گفت هیچ جاه. اینو گفتم که بدونین پسر بسیار با استعدای بود ولی با رفتار مستبدانه من در گروه اجازه عرض اندام نداشت و نمی تونست نظراتش رو تمام و کمال اجرا کنه و ادعا هم داشت .
بابک نیکذات هم اصلا زیاد حرف نمی زد ولی با من موافق نبود.
موحد که اصلا می خواست سر به تن من نباشه که الان فکر می کنم حق داشت.
چرا؟
چون اون زندگیش چیز دیگه بود و تکلیفش مشخص بود ،موسیقی براش یک تفریح بود و من با اون مثل یک موزسین حرفه ای حرف میزدم ،متوجه نبودم اول باید هدف ادمها رو بدونی و بر اون مبنا ازشون توقع داشته باشی.
خلاصه من در حد سرپرستی گروه موسیقی بوشهر با فرهنگ عظیمش نبودم. ولی کسی بهتر از خودم هم پیدا نمی کردم . ایدهام جالب بود و انرژی داشتم ولی برخوردم با ادمها درست نبود و همچنین برخورد اونا با من .
بلادی مدیر کل ارشاد هم از جایی اومده بود که من اومده بودم،محله بهبانی. او هم مثل منکه نباید سرپرست گروه میشدم، نباید مدیر کل میشد او هم انطور که حالا داره نشون میده، کلاه سرش رفته بود و عمرش تباه شده بود.
بلادی واقعانسبت به فرهنگ بوشهر ادم اگاهی بود. این رو هم یک کم دیر فهمیدم ،یکی از کسانی که بعدها در تحقیقات و شناخت فرهنگ بوشهر خیلی بهم کمک کرد ،همین بلادی بود. البته زمانی که دیگه مدیر کل نبود.
از شناختن ریشه کلامات و واژههای بوشهر گرفته تا تاریخ بوشهر و کتابهایی که بهم معرفی کرد. واقعا رفیق شدیم .همیشه بخاطراتفاقاتی که بین ما افتاد، افسوس می خورم ،این رو فهمیدم که بوشهریها الکی نیست این مثل زیاد بینشون رواج داره که گوشت هم رو اگر بخورن استخون هم رو دور نمیدازن.
بلادی انطور که بعد مشخص شد از بهترین مدیرکل های ارشاد بود، که برای مردم و فرهنگ مردم تلاش کرد و من این رو از عملکرد مدیر کل های بعدیش فهمیدم.متوجه شدم که بلادی واقعا دیونه بوده اما دیونه فرهنگ بوشهر(کارهای بعد از دوران مدیر کلیش نشون داد) اما سیستم ازش چیز دیگه میخواسته و وسط دوراهی گیر کرده بوده(دلیل دارم اما باشه برای بعد)
خلاصه اینها رو گفتم که متوجه بشین فقط دیگران مقصر نبودند من هم کم مخلصی نبودم.
خوب حالا ادامه داستان
بوشهر که رسیدیم خوش و خرم از هم دیگه خدا حافظی کردیم و به خونه رفتیم.
چند روز بعد ابراهیم ابن رومی اومد و بهم گفت یک چیزی می خوام بهت بگم ،من گفتم چی، ابراهیم گفت بهتره بری از بلادی مدیر کل معذرت خواهی کنی و من گفتم برای چی،گفت همه اتفات تهران رو میدونه و خیلی ازت عصبانیه و جلسه ای بوده با حضور همه اعضا بجز تو و دهداران و تصمیم گرفته شده که گروه بدون تو و زیر نظر ارشاد کار رو ادامه بده. من به ابراهیم گفتم تو هم قبول کردی و او گفت: تو خودت میدونی من سابقه زندان دارم و نمیخوام بهم بند کنند من هم سابقه سیاسی دارم هم مواد مخدر و نمی تونم لجبازی کنم و تو هم بهتره خودت رو تو دردسر نندازی و با یک معذرت خواهی و گو خوردم تمومش کنی. من گفتم عمرا.
ابراهیم گفت گروه ازاد مثل چراغ تو باده و پشتوانه نداره و اگر می خوای ادامه کار بدی بهتره زیر نظر ارشاد باشی. من بهش گفتم خوشتون باشه و موفق باشین .
ظاهرا در جلسه افشین مسئول گروه شده بود و محد رضا بلادی هم لجستیک گروه و تمامی اعضا ،موافق با نبود من به عنوان سرپرست، ولی موافق با حضور من به عنوان نوازنده دمام در گروه.
چند روز بعد از داستان از مرکز موسیقی با من تماس گرفتن و گفتن اجرایی در تهران دارید به مناسبت نیمه شعبان. من در جواب گفتم با ارشاد تماس بگیرید چون همه اعضا بجز من با ارشاد بوشهر کار می کنند و اونا گفتند می دونیم ولی می خوایم تو هم باشی و حتما بیا .من گفتم اصلا امکان نداره. من با این بچه ها دیگه کاری ندارم.
چند روز بعدش افشین اومد دم خونه و گفت اگه می خوایی بیا ولی دیگه سرپرست نیستی و فقط دمامت رو بزن .
من که مثل پادشا هایی که علیه شون کودتا می شه، علیرغم اینکه دلم می خواست برم ولی می خواستم غرورم رو حفظ کنم و از جای دیگه زورم گرفته بود که ادمهایی که من بهشون خط داده بودم و اصلا توی فکر این موسیقی و اینکار نبودن حالا برام شیر شدن.راستش اون موقع می خواستم افشین رو جر بدم ولی محترمانه گفتم موفق باشید و من نیستم.
خلاصه اونا رفتن تهران برای اجرای برنامه.اما حسن دهداران به جانب داری از من نرفت و از گروه جدا شد.
من چه کردم : سکه ای که از جشنواره بهم داده بودن به اضافه ۱۰۰۰۰ تومان پول یک ظبط صوت خریدم و کلی نوار کاست و موتور ۱۲۵ هوندای حسن دهداران رو گرفتم و به مدت دو هفته می رفتم روستا های اطراف بوشهر و ترانه و شروه و ملودی ظبط می کردم .
با موسیقیدانهای اصیل اشنا شدم . موسیقیدانهایی که واقعا باید به کنسرتهای جهانی میرفتند و کسی از وجودشون خبر نداشت.این سفرها یکسال ادامه داشت و کلی کیف کردم .الان غصه می خورم چرا ادامه ندادم ولی،یکروز برمیگردم تو یکی از همون جاها یه خونه می خرم و کیف می کنم.( از اروزهای زندگیمه )،یکی از بهترین دوران زندگیم بوده.
تمام تنگستون و دشتی ودشتستون و شبونکاره روگشتم. با بزرگانی اشنا شدم و ازشون درس موسیقی گرفتم ،که همسشه مدیونشون هستم(ناراحت نباشید تمام کارهایی که ظبط کردم هست و به دست شما هم میرسه)
خلاصه عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد(البته منظور از عدو عبدالرضای اخلاقی نیستا)
توی همین مدت بود که از مرکز موسیقی دوباره تماس گرفتن و گفتن که بی سر و صدا همراه با یک نوازنده دمام و سنج بلند شو بیا تهران همراه با ساز ها تون.
گفتم برای چه برنامه ای گفتن برای اجرا با ارکستر سنفونیک تهران اقای ناصری خواسته که حتما تو باشی.
به قول بوشهریها ٫تو کینم عروسی بید. حال میکردم و پیش خودم میگفتم حالا حالیتون میکنم اقای بلادی و نامردهایی که تنهام نهادین.
بلافاصله با حسن دهداران تماس گرقتم و خبر رو بهش دادم . با هم گفتیم حالا برای سنج کی رو ببریم و بعداز کمی فکر کردن به یاد مسعود شاهینی افتادم که تو گروهمون، ( درارشاد زمان یزدانفر) ارگ می زد. مسعود رو هم به عنوان نوازنده سنج بردیم.
رفتیم تهران و تمرین با ارکستر سنفونی برای قطعه حماسه خرمشهر ساخته مجید انتظامی.
ناصری گفت که ارشاد بوشهر قبل شما چند تای دیگه رو فرستاده بوده که برشون گردوندم و گفتم نوازنده ای که من می خوام باید باشه.(راست یا دروغش نمی دونم)
ارشاد فهمیده بود و ظاهرا زیاد از این داستان خوشحال نبود. بچه های گروه هم برای جلو گیری از فعالیت من، با ارشاد همدستی میکردند .
من از داستان از طریق مرکز موسیقی با خبر شدم .اونا می گفتن مگه تو چه جنایتی کردی که اینا این همه باهات لجن.
تمرینات ارکستر تعطیل شد و چند روز استراحت بود.من به بوشهر برگشتم. تصمیم گرفته بودم وارد عمل بشم . خوی وحشیانه و جنگی برم غالب شده بود .تصمیم گرفته بودم که نوشزادو نیکذات و موحد و بلادی رو کتک مفصلی بزنم و داغ دلم رو خالی کنم،فکر میکردم حالاکه من دیگه کاری با اونا ندارم و اونا کار و گروه رو صاحب شدن،.پس چرا اینهمه با همدستی با ارشاد می خوان من رو نابود کنن.
بوشهر که رسیدم صبح بود استراحتی کردم ونزدیک ظهر،اول رفتم در خونه نوشزاد اردیبهشت ماه بود.
افشین اومد دم در بهش گفتم وقت داری ،گفت برای چی ،گفتم دعوا، اگه مردش باشی ، گفت من دعوا ندارم.گفتم ولی من دارم و یک کله زدم تو دماغش و چند تا مشت توی صورتش (الان که دارم می نویسم خجالت می کشم و اشک توچشمام جمع شده) تنها چیزی که گفت این بود که تو اشتباه می کنی.
بقیه داستان باشه یه وقت دیگه امشب زیاد شرمنده شدم .
بعد از اومدن مجید کیانی و علی بیانی به پشت صحنه و ذوق زده شدن اونها اخلاقی گفت من فکر میکنم ما جایزه بگیریم و گروه برگزیده جشنواره باشیم و به من تبریک گفت .کیانی وبیانی فکر کنم اولین بار بود که تو عمرشون دست زدن بو شهریها رو میدیدند و از ما سوال کردند که شما چطور اینکار رو میکند ، بسیار جالبه ،همینطور از علیشرفی و نوازندگیش و رقصش تعریف کردند.
ما فقط سه اجرا در سالنهای اصلی یعنی تئاتر شهر و تالار رودکی و مجموعه ازادی داشتیم ،بقیه اجراها در ادارات و کارخونه ها بود که مرکز موسیقی گروهای محلی رو برای اجرا به این محلها میفرستاد.
تبعیض در جشنواره بیداد میکرد. همیشه گروهای محلی زنگ تفریح جشنواره بودند و هستند.گروهای تهرانی و موسیقی سنتی هم قراداد مشخصی داشتند هم محل اجراشون درست و حسابی بود ولی گروهای محلی هم بهشون بی حرمتی میشد و هم اضافه بر برنامهای جشنواره بدون هیچ مزدی در کارخونه ها و ادارات اجرا میکردند.
روزها میگذشت و به روزهای پایانی جشنواره میرسیدیم ،هر روز تقریبا دو اجرا در کار خونه و وزارت خونه ها داشتیم .
در داخل گروه هم تقریبا همه چیز از هم پاشیده بود ،دوستی اولیه که داشتیم و رفاقت و ان انسی که موقع تشکیل گروه داشتیم،همه بهانه گیر شده بودند و من هم عصبی و از کنترل خارج شده بودم .
علی رغم اینکه بچه ها رو دوست داشتم و خیلی خاطره از هم داشتیم و دوستی و رفا قت ،از همشون بیزار شده بودم. با کسی نمیتونستم حرف بزنم و کسی هم حرف من رو نمیفهمید. اخلاقی خودش رو به علیشرفی نزدیک کرده بود به همراه ابن رومی و از طرف دیگه نیکذات و نوشزاد و موحد به اضافه بلادی باند دیگه رو تشکیل داده بودند.
اگر به کسی ایراد میگرفتم با یک نفر طرف نبودم بلکه با چند نفر باید مسئله رو حل میکردم و تمام این تفرقه ها از ارشاد بوشهر ناشی میشد که من رو تضعیف کرده بود.
باند نوشزاد و نیکذات و موحد امیدشون به ارشاد بوشهر بود و در تهران تصمیم گرفته بودند که به ارشاد بوشهر بپیوندند و داشتند مخ علیشرفی و اخلاقی هم رو میزدند و محمد رضا بلادی هم وسیله اونا شده بود و مخبر عمو جانش.
سر تون رو درد نیارم، جشنواره شده بود برای من زجر واره بود .از کاری که کرده بودم به گه خوردن افتاده بودم .
روز اختتامیه جشنواره فرا رسید .
اسامی گروه هاخوانده شد و در کمال نا باوری گروه موسیقی محلی بوشهر به سرپرستی سعید شنبه زاده گروه برتر ششمین جشنواره فجر شد و کلی سکه بهار ازادی برنده شدیم،علیشرفی به عنوان نوازنده برتر جشنواره انتخاب شد و سه تا سکه بهش دادن.
محمد رضای بلادی هم بدون اینکه روی صحنه بیاد یا در تمرینی حضور داشته باشه سکه بهش دان و علیشرفی میگفت این سکه مال رستم پسرم بوده(واقعا هم درست میگفت) و نا حق به برادرزاده بلادی دادن میگفت پارتی بازی در ایران همیشه هست هم زمان شاه بوده هم جمهوری اسلامی هست ،خلاصه خیلی شاکی بود.
در بین بچه ها افشین نوشزاد و بابک نیکذات واقعا به موسیقی علاقه داشتن و اطلاعاتشون در اون زمان بد نبودو من هم واقعا دوستشون داشتم ولی خیلی ازشون متنفر شده بودم.
اخلاقی هم ادم هردمبیلی بود و الکی خوش و نه مطالعه ای داشت و نه ادم در حال رشد.ابن رومی تکلیفش معلوم نبود و میخواست پیش همه عزیز باشه و جلوی هر کسی یه حرف میزد. حسن دهدارن بیطرف ولی بیشتر اوقات جانب من رو میگرفت و میگفت اینا هیچ نمی فهمن.
علیشزفی میان ما گیر کرده بود و میگفت اینا همش بچه بازیه و شما همتون هیچ نمیفهمین.
واقعا حق داشت یک هنرمند حرفه ای وسط ماگیر کرده بود و زندیگیش رو گذاشته بود و حالا وسط یک تعداد بچه گیر کرده بود ،اما بچه هایی که افکارشون از محل زندیگیشون میومد و ما همه عقده ها و مشکلات حاکم بر جا معه رو انعکاس میدادیم و انتقام ظلمی که در جامعه بر ماشده بود و توی دل هم در میاوردیم. درسهایی که ازادارات فرهنگی و هنری مثل ارشاد و اموزش و پرورش گرفته بودیم داشتیم به هم پس میدادیم و واقعا که چه شاگردان قابلی بودیم درسهایی چون از پشت خنجر زدن ،بد گویی، تخریب، ترور شخصیت افراد،تفرقه انداختن، جاسوسی و کارهای پلیسی در امور فرهنگی و هزاران درس دیگر که از ادارات انقلابی و مدرسه انقلابی فرا گرفته بودیم داشتیم به نحو احسن پس میدادیم . وا قعا همه ما مریض بودیم ولی تقضیر نداشتیم .وقتی اداره دولتی مثل ارشاد وظیفش اختلاف انداختن بین هنرمندان و نظارت و پلیس بازی باشه و ظیفه هنر مند در چنین جا معه ای چی میشه بجز بد گفتن از همدیگه و سنگ اندازی برای هم و به قول معروف وقتی پیش نماز بگوزه پس نماز می رینه. وقتی به فرانسه اومدم فرق وزارت فرهنگ وهنرو اموزش و پرورش کشورهای پیشرفته و وزارت فرهنگ وهنرو اموزش و پرورش کشور خودم رو فهمیدم در کشورهای پیشرفته از ادمهای علاف و خیابون گرد عالم و هنرمند میسازن و در کشور ما از ادمهای عالم و هنرمند خیابون گرد و علاف و معتاد.
به هر حال جشنواره به سر رسید و ما گروه برتر شدیم ،از نکات برجسته کار استفاده شروه خوانی و بیت خوانی و حرکت و دست زدن و قطعات اصیل مثل چوپی و شکی بوشهری بود و اجرای بسیار قوی علیشرفی در ساز های نی انبان و نی جفتی .
من از ایده خودم و موفقیت بسیار خوشحال بودم و مسیر خوبی رو در پیش گرفته بودم و در اغاز کار جواب خوبی گرفتم و این به من انرژی به ادامه کار داد.
بعد از اهدا جوایز اعضای گروه مفتون خیلی مهربون شدند و تبریک گفتند و من هم از این موضوع خوشحال و بیخبر از بوشهر و داستانهایی که در انتظار من هست.
از تالار وحدت تا هتل یذله کردیم و میخوندیم ،تنها کسی که خوشحال نبود محمد رضا بلادی بود که هنوز هم نمیدونم چرا(حتما باید ازش پرسم یک روز) .
اخلاقی خوب میخواند و واقعا ادم جوکی بود و همه رو میخندوند (راستش الان دلم براش یکذره شده واقعا ادم عجیبیه و همش میخنده خوش بحالش )
تا هتل اخلاقی میخواند و ما جواب میدادیم در پله های هتل هم میخوندیم واقعا یذله یذله خرکی بود.بوشهریها وقتی خوشحالن یا سینه میزنن یا یذله میکنند و وقتی میخوان دلشون باز بشه شروه میخونن .
سکه و لوح زرین و دیپلم افتخار و هر کوفت و زهرماری از جشنواره در دست داشتیم و راهی بوشهر و منتظر تشویق اداره ارشاد و همشریان گرامی بودم در رویا میدیدم وقتی به بوشهر میرسم برام گاو میکشن و تشویقم میکنن و شاید امکاناتی بدن که کار را با انرژی بیشتر دنبال کنیم.
از وقتی که در جشنواره به عنوان گروه برتر انخاب شدیم رابطه من و بچه ها بهتر شد که البته این فقط یک روز بود و ما هنوز به بوشهر نرسیده بودیم
پایان قسمت ۴
قسمت ۵ در باره برگشت از جشنواره و اتفاقات بوشهر پس از جشنواره ششم فجر
من در سفری که به تهران داشتم جهت تحویل نوار و مدارک گروه به اقای ناصری هم سر زدم و همانطور که قبلا گفتم ایشون از دوستان ایرج صغیری بود و از این طریق من با ایشون اشنا شده بودم که البته چند ماه قبل از این داستان هم به بوشهر اومده بودند و از انجایی که برادرم خسرو دوست صغیری بود و اقای فریدون ناصری هم به منرل ما اومد و چند روزی پیش ما بود و من هم در بوشهر با هاش این ور و اون ور میرفتم .
در تهران اقای ناصری یک سری راهنماییم کردند و گفتند سعی کنم از قطعات اصیل و قدیمی بوشهری استفاده کنیم و به بلادی مدیر کل ارشاد هم زیادمحل نزاریم ،میگفت این ادم دیونه است که توی تابستون گرما کلاه پشمی سرش میزاره و باید بره بستری بشه دیونه خونه.
رسیدیم تهرون، هتل بزرگ تهرون خیابون مطهری محل استقرار گروههای شرکت کننده در جشنواره فجر.
در مسیر تهران بوشهر خیلی خوشحال بودم و به خودم احسنت میگفتم که بالاخره تونستم گروه موسیقی بوشهر تشکیل بدم و در جشنواره شرکت کنیم و برای اولین بار قطعات بوشهری را روی صحنه اجرا کنیم نه قطعات دزدی بندر عباسی یا عربی .میدونستم که داریم کار بزرگی انجام میدیم و با تمام زور گوییها و بی حرمتیهایی که از طرف ارشاد شده بود باز هم ارزشش داشت.همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا وقتی رسیدیم هتل .
هتل که رسیدیم اسامی گروهها در اطلاعات هتل موجود بود. اسامی گروه ما طبق لیستی داده شده بود که من به مرکز سرود تحویل داده بودم نه ان چیزی که ارشاد بوشهر میگفت یعنی همه افراد از جمله رستم و صفر هم در لیست بودند و من هم به عنوان سرپرست گروه میشناختند.
تهران به محض رسیدن به هتل اولین مشکل شروع شد ،محمد موحد گفت اگه اتاق من با اتاق نیکذات یکی نباشه فردا میرم بوشهر و امشب توی خیابون میخوابم. گفتیم بابا این بچه بازی ها یعنی چه،من داشت واقعا سرم گیج میرفت از این حرف ،تازه فهمیدم که با بعضی از دوستان تا پایان سفر مشکل خواهیم داشت و اصلا اینا نمیدونن برای چه کاری اومدن.
قبل از اجرای اول مرحوم فریدن ناصری زحمت کشیدند و به هتل اومدن برای دیدن تمرین گروه و راهنمایی ما و کار رو شنیدن و پس از شنیدن کار گفتن این شعرها محلی هستند یا خودتون در اوردین،ما در جواب گفتیم که محلین ولی ارشاد بعضی رو تغییر داده و اون گفت ارشاد غلط کرده حتما کار اون مردکه دیونه است بلادی (فراموش کردم بگم اقای ناصری در سفری که به بوشهر داشتند بلادی رو زیارت کرده بوند) و بعد گفت اخه این چه شعریه دیگه دشمن زهله نداره ناوش اینجا بیاره،پس این ناو های امریکایی تو خلیج فارس چی هستن.
ما همه خوشحال از گفته های اقای نا صری ،ولی در جمع ما یک نفر از گروه مفتون و یک دیگه هم که محمد رضا بلادی پسر برادر مدیر کل ارشاد بود و من مطمئا بودم تا چند لحظه دیگه خبر به بوشهر رسیده.
ناصری گفت حتما سعی کنید اشعار اصیل خودتون رو بخونید نه این مزخرفات ارشاد بوشهر و به علیشرفی هم گفت حاجیونی رو با ارامش بیشتر بزن و عجله نکن .ما هم گفتیم چشم.
وقتی داشت از هتل میرفت بیرون من تا دم در باهشون رفتم که یک مرتبه سر وکله عبدو اخلاقی پیدا شد و میخواست امتیازی بگیره و گفت ،اقا میبخشید اون خواننده دوتا ترانه میخونه و من یکی از نظر موسیقی اشکالی نداره؟ و ناصری یک نگاه خشم الود بهش کرد وبا ان حالت و پیپ در دهان گفت نه اقا هیچ اشکالی نداره.
و بعدش هم به من گفت این عتیقه ها رو از کجا پیدا کردی دیگه.
اخلاقی و موحد اولین نفراتی بودند که بیخود دنبال بهانه میگشتند و میخواستند جو گروه رو بهم بزنندو به مقصود هم رسیدند.بعد از دو اجرا گروه شده به سه دسته موحد و نوشزادونیکذات وبلادی واز طرف دیگه اخلاقی و علیشرفی ابن رومی و دهداران هم بیطرف بود و من تنها.
هر روز داستانی داشتیم عملا کسی حرف منو گوش نمیکرد تا بزور و عصبانیت متوصل بشم و بعد هم جلسه داشتیم و ازاین حرفها .
هر وقت که به ضرر شون بود میگفتن تو که سرپرست ما نیستی، اقای بلادی گفته روشن روان سرپرسته و هر وقت مشکلی بود من باید حل میکردم .
از طرف دیگه هم از زمانی که ما به تهرون رسیده بودیم به روشن روان محل نمی زاشتیم و ایشون گزارش لحصه به لحظه به بوشهر ارسال میکرد و همچنین محمد رضای بلادی هم که ساکت در کنار ما بود تمامی اتفات و حرفهای ما رو به عمو جان مدیر کل گزارش میداد.
علیشرفی همش غر میزد و از وقتی کارتهای جشنواره رو دیده بود که کارت رستم پسرش هم قاطی اونا بود با بلادی لج افتاده بود و همش نفرین میکرد و میگفت خدا جای حق نشسته و انتقام بچم که حقش خوردن میگیره،و داغ دلی بلادی مدیر کل رو میخواست تو دل محدرضا بلادی در بیاره و میگفت این رو بجای پسر من فرستادن.
از اینا که بگذریم قطعات موسیقی همه بکر بودند و کار جالبی بود .شروه خوانی ،بیت خوانی،مولودی،حاجیونی نی جفتی و نی انبان،شکی بوشهری و چوپی بوشهری همراه با دست زدن،
و چند تا ترانه اصیل بوشهری به اصافه حرکت و رقص زیبای علیشرفی با نی انبان و صحنه گردونی عالی که داشت. در این اجرا اولین بار بود که قطعاتی مثل شروه و بیت در کنسرت موسیقی بوشهر اجرا میشد .تا قبل از اون هر وقت صحبت از موسیقی بوشهر بود نی انبان بود و بس ولی ما سعی کردیم از تمام بخشهای موسیقی بوشهر استفاده کنیم همچنین از حرکت بدن و رقص.
تئاترشهر که اجرا داشتیم مجید کیانی و علی بیانی ذوق زده بعد از اجرا امدن پشت صحنه این دونفر از هئیت داوران جشنواره بودند.
پایان قسمت ۳
تمرینات گروه مرتب ادامه داشت و بچه ها با انرژی سر تمرین میومدند.از همه مرتب تر و منظم تر محمد زنده بودی یا موحد فعلی بود.و عبدالرضا اخلاقی هم که قول همکاری داده بود ا صلا سر هیچ تمرینی حاضر نشد تا چند روز مانده بود به جشنواره فجر .
تمرینات تا ماه اذر ۱۳۶۹ ادامه داشت و هیچ مشکلی نداشتیم و فقط سر تمرین بحث زیاد میشد که ان هم زیاد مشکل نبود .
کارها رو من تنظیم میکردم که به استناد گفته های علیشرفی و تحقیقات خودم و با کمک ابراهیم ابن رومی و سوال کردن از قدیمیهای بوشهر .
چند قطعه اماده کردیم علی کر سمیلن و خانم یلا که شعرش رو عوض کردیم و ای خدا یاالله یاالله و شنیدم بهمنی و رقص مولودی وشکی بوشهری با دست زدن.
ابراهیم ابن رومی میخوند من دمام میزدم و بابک نیکذات محمد موحد سنج میزد محمد رضا نوشزاد همخوان حسن دهداران همخوان سعید احمدی همخوان احمد علیشرفی نی انبان و نی جفتی
صفر صفاری همخوان و رستم علیشرفی هم همخوان بودند.
اینها افرادی بودند که مرتب به تمرینات میومدند تا اذر ماه ۱۳۶۹ .
در اویل اذر ماه ارشاد از فعالیت ما با خبر شد و پیغام رسید که هیچ گروهی حق فعالیت بدون اجازه ارشاد نداره و باید به اداره ارشاد مراجعه کنم برای کسب اجازه که نرفتم و لی ترس داشتم که جلو ما رو بگیرند .از خاطراتی که از قبل از ارشاد داشتم دلم نمیخواست زیر نظر اونا کار کنم تازه ما کاری نمیکردیم و از اونا چیزی نمیخواستیم داشتیم موسیقی بوشهر رو تجربه میکردیم و یاد میگرفتیم ولی فکر حضور در جشنواره هم داشتیم که این قسمتش ارشاد خودش رو دخالت میداد و امکان داشت مانع بشه.
چند روزی گذشت و با بچه ها داشتیم فکر میکردیم چه کنیم که محمد موحد که همیشه روزنامه میخوند بریده روزنامه ای رو اورد که فراخوان جشنواره فجر بود و نوشته بود که گروهها میتونند کارشون روجهت ارسال به اداره ارشاد استانها بدن یا خودشون مستقیم به مرکز سرود و اهنگهای انقلابی تحویل بدن .
من خیلی خوشحال شدم و چند روز بعد بلیط اتوبوس گرفتم و راهی تهران شدم با نوار کاست و اسامی بچه ها گروه و کلیه مدارک لازم.
در تهران با روی خوش از من استقبال شد و گفتند در صورت انتخاب گروه با شما تماس میگیریم.
به بوشهر برگشتم و تمرینات با انرژی بیشتر دنبال شد تا دی ماه که ارشاد و بلادی مدیر کل از اقدام ما با اطلاع شده بود و رسما گفت که جلو حضور ما را در صورت اینکه زیر نظر ارشاد بوشهر نباشیم خواهد گرفت و تهران ه کاری نمیتونه بکنه مثل کاری که با نوار بندرنشینان کردند.
من به ارشاد رفتم و با بلادی حرف زدم حرف اولش این بود که اشعار باید انقلابی باشه و بعد اعضای گروه و سرپرست گروه هم ارشاد تعیین کنه من گفتم من کار را تنظیم کردم و میفهمم از چه کسی استفاده کنم و لی ایشون به زور میخواست مرتضی دیری به جای علیشرفی باشد و عباس یا حسینی در گروه باشد و لی من زیر بار نرفتم فقط در مورد اشعار گفتم باشه تغیراتی میدیم و در پایان ایشون گفتند که کار شما باید توسط گروه موسیقی مفتون چک بشه.
من که کاملا با روحیه بچه های گروه مفتون اشنا بودم واز میزان علم انها از موسیقی کم و بیش اطلاع داشتم از این پیشنهاد وحرف خیلی ناراحت شدم چون میدونستم اونا از کار خودشون هم اطلاعی ندارند چه برسه نظر به کار دیگران و سبک دیگه موسیقی .
میدونستم که مسئله چاپلوسی اونا و زبون بازیی که داشتن جایی در ارشاد و در سطح بوشهر باز کرده بودند واینم میدونستم که این گروه هیچ وقت کار موسیقی جدی نکرده ولی بازم زیر بار رفتم فکر میکردم چاره ای ندارم ترسیدم ولی کاش نترسیده بودم وتو دهن بلادی میزدم. هیچوقت خودم رو نمیبخشم
یک روز هماهنگ شد که جلو اقایان گروه مفتون اجرا کنیم .
رفتیم به محل تمرین من از اونجا خیلی خاطره داشتم همون خونه یزدانفر بود ولی حالا شده بود لونه گروه مفتون .
ما اجرا کردیم و حضرات گفتند که انجا اینطور نباشه اینطور باشه و کلی مطلب بی ربط .
مجله جشنواره به ما نشان دادند اقای هنرور گفت ما که این حرفها راکه بشما میزنیم الکی نمیگیم و بیخود ایراد نمیگیریم ما جزو بهترین نوازندگان کشوریم به استناد مدارک موجود و جشنواره فجر ما چند بار مقام اوردیم و غیره یک طور حرف میزد انگار داره از مسابقات کشتی حرف میزنه یا بوکس المپیک انگار نه انگار صحبت موسیقی بود .
جلسه تمام نشده بود که اقای عباس شا پیری نفس زنان به جلسه رسید ظاهرا بلادی ازش دعوت کرده بود
داستان از این قرار بود که ایشون به پشنهاد اسماعیل روشن روان میخواستند بزارن سرپرست ما در جشنواره فجر.
اینجا دیگه من از کوره در رفتم و گفتم خواهش میکنم این مسخره بازی ها رو کنار بزارین و بلادی منو به دفترش خواست روز بعد و اعلام کرد که سرپرست گروه را بنا به دلایلی ما تعیین میکنیم حالا شاپیری نه ولی ما اقای روشن روان را به عنوان سرپرست دو گروه به تهران میفرستیم باز من دیدم چاره ای نیست قبول کردم باز روشن روان یک دلینگ دلینگی با سنتور نل کوکش میکرد عباس شاپیری رو کجای دلم میذاشتم.البته این موضوع با عث شد شاپیری بعدا خودش گروهی درست کنه و خوانندگی کنه اسم گروهش جاشوا بود و یک ترانش اگه درست یادم بیاد برای کنترل بارداری در سینما بهمن بوشهر اجرا کرد که اسمش بود فرزند کمتر زندگی بهتر دوتا بچه بسن پسر یا دختر ... دنیا رو میبینی حالا هم مثل اینکه مسئول حوزه هنری هستند و این کارها رو کنار گذاشتند و حاج اقا شدند و مکه رفتند و توبه کردند![]()
هنوز ما نمیدونستیم به جشنواره میریم یا نه تهران هم تماسی نگرفتن ولی از طریق ارشاد بوشهر به ما اعلام کردن کارتون انتخاب شده چند روز بعد از اون جلسه با گروه مفتون و بازبینی کار ما تا نگو از قبل میدونستن و بلادی مرتب با مرکز موسیقی در تماس بوده .
وقتی مشخص شد که ما میریم جشنواره فجر تقریبا سه جلسه اخر سر کله عبدو اخلاقی پیدا شد من گفتم تو اصلا سر تمرین تو اینمدت نبودی که رفت پیش بلادی و بهر صورت خودش رو انداخت تو داستان و یکی از قطعات هم خوند چون به هر حال خوب میخوند وصدای بدی نداشت .
بلادی دست گذاشت روی رستم پسر علیشرفی و صفر و گفت اینا عروسی میرن و گزارششون دادن و نمیتونن جشنواره شرکت کنن .
علیشرفی خیلی حالش گرفته شد ولی چاره نداشت . بجای رستم محمد رضا بلادی اومد البته فقط به عنوان همراه من قبول کردم ولی بهش اجازه ندادم رو صحنه بیاد. اومدن محمد رضا بواسطه عموش یا اصرار او که مدیر کل بود نبود او خودش شخصا علاقه داشت که موسیقی کار کنه و از دوستای بابک نیکذات و نوشزاد و موحد بود من هم بخا طر بچه ها قبول کردم ولی همانطور که گفتم فقط تما شاچی بود.
گروه عازم تهران شد و از بوشهر سرپرست ما را روشن روان گذاشتند و اعضای گروه ما عبارت بودند از
ابراهیم ابن رومی و عبد الرض اخلاقی خواننده/احم علیشرفی نی انبان و نی جفتی/سعید شنبه زاده و بابک نیکذات دمام/محمد موحد سنج/حسن دهداران جبری و محمد رضا نوشزاد همخوان و محمد رضا بلادی همراه افتخاری گروه
پایان قسمت دوم
قسمت بعد خاطرات جشنواره ششم فجر و سفر تهران میباشد
ولی از اونجایی که دیگه اون گروه موسیقی که در ارشاد با هم کار میکردیم وجود نداشت و یزدانفر مشغول گروه سنتی شده بود من و دیگر بچها مثل مسعود شاهینی و کامران چاه تل و برادران احمدی اواره شدیم و ناچارا با گروهای دانش اموزی در مدارس کار میکردیم .
من و مسعود شاهینی و کامران چاه تل گروه سرود دبیرستان سعادت رو اداره میکردیم .که من فلوت میزدم مسعود ارگ میزد و کامران درامز.
برادران احمدی هم گروه سرود دبیرستان شریعتی رو اداره میکردند .با هم رقابت میکردیم و دلمون خوش بود.
گروه ما گروه خوبی بود و بچها گروه سرود علاقه زیادی داشتند مثل بابک نیک ذات افشین نوشزاد و دیگران.
من کماکان تا زمانی که یزدانفر بوشهر بود باهاش ارتباط داشتم و بحث میکردم و دعوا . بهش میگفتم تو سر ما رو کلاه گذاشتی و دنبال منفعت بودی و هیچی از موسیقی حالیت نیست و از این حرفها او هم چیزی به من نمیگفت و میخندید و ساز به من میداد و اگه میتونست کمک میکرد.
همینطور خودمون رو سرگرم میکردیم و با ارزو زندگی میکردیم که یک روز نوازنده بزرگی بشیم و در دنیا بشناسنمون.
من تقریبا هر دو ماه یکبار به تهران میرفتم و به نظری سر میزدم و درس میگرفتم البته این موضوع یک سالی بیشتر ادامه نداشت چون برام رفت و امد مقدور نبود.
سال چهارم دبیرستان دیپلم نگرفته بخاطر اینکه بقیه همبازی یام و بچهای محل میخواستن برن سربازی منم دفترچه سربازی گرفتم و رفتم خدمت سال ۱۳۶۷ ابان ماه.
از شانس بد با هیچ کدام از بچهای محل خدمتم یکجا نیفتاد و تک وتنها افتادم سرباز ژاندارمری ناحیه بوشهر گروه موزیک.
در اون زمان قهرمان دو ومیدانی استان هم بودم و بعد از اینکه به منطقه جنگی اعزام شدم یعنی کردستان برای مسابقه دو صحرانوردی به تهران فرستادنم که ایام بهمن و جشنواره فجر بود .جشنواره پنجم موسیقی فجر.
من رفتم اجرای بندر عباس رو در موزه هنرهای معاصر دیدم و بعد از کنسرت باهاشون حرف زدم توی کنسرت ردیف اول نشسته بودم و دست میزدم همراه با گروه که خیلی بهشون حال داده بود بعدش با مینی بوس منو رسوندن و منو دعوت کردن برای غذا که من باید میرفتم به پادگان.<یادم نمیره روزی که در کیش همه منومیشناختند و مسئول خانه هنر بودم و نوازنده سر شناس اونجا و گروههای مختلف از استانهای ایران دعوت کرده بودیم و همون بچها رو دیدم که منو استاد خطاب میکردن و من بهشون گفتم استاد شما هستید و یکم فکر کنید ما یک جای دیگه هم دیگه رو دیدیم ولی یادشون نیمومد و من گفتم در سال ۱۳۶۸ یک سرباز برای شما دست میزد در تهران اون سرباز من هستم و کلی با هم خوشو بش کردیم>
روز بعد رفتم که اجرای همشهری یام رو ببینم اونا رو تو تالار وحدت پیدا کردم ولی انگار اونا یه جذامی دیده بودند .نمی دونم شاید بخاطر لباس سربازی بود یا از اینکه میدو نستند من هم بوشهریم و کار موسیقی میکنم به هر حال خیلی برخورد سردی داشتند و تنها کسی که گرم با من مشغول صحبت شد محمود جهان بود که اون هم بوشهری نبود ولی انسان بود.
از اونجایی که من همیشه لجباز بودم و هستم ان لحظه تصمیم گرفتم که به محض تموم شدن سربازیم یک گروه درست کنم که بچهای بوشهر باشند و موسیقی بوشهر اجرا کنند و با معرفت هم باشند نه مثل اینا که ادم میبنند انگار جذامی دیدیند.>ولی الان فکر میکنم که رفتار انها بجا بود وگرنه من شاید اگر انها انطور رفتار نمیکردند ادم نمیشدم و با موسیقی بوشهر اشنا نمیشدم و چیزی یاد نمیگرفتم.بگذریم
اردیبهشت سال ۱۳۶۹ سربازی تمام شد ۶ ماه کسر خدمت داشتم بخاطر حضور در جبهه نبرد ظلم علیه باطل و بلافاصله فکر تشکیل گروه موسیقی محلی بوشهر را با تنی از دوستان در میان گذاشتم .
به اولین کسی که مراجعه کردم ایرج صغیری بود و او گفت باید مطالعه کنی و چند کتاب معرفی کرد و همچنین گفت دوست خوبی دارد که میتونه به من کمک کنه فریدون ناصری رهبر ارکستر سنفونی تهران.
بعد کتاب موسیقی بوشهر رو گیر اوردم و از ابراهیم ابن رومی سوال کردم که احمد علیشرفی رو میشانسه یا نه وابراهیم که اون رو میشناخت منو رو به خانه علیشرفی برد و من ازش تقاضای همکاری کردم گفتم میخوام گروهی داشته باشم از بچهای بوشهر که موسیقی اصیل بوشهر اجرا کنند او هم گفت با کمال میل بعدا رفتم سراغ بچهای سرود که با هم قبلا کار میکردیم مثل نیکذات و نوشزاد و محمد زنده بودی یا موحد چون بعدا فامیلش رو عوض کرد و حسن دهداران و سعید احمدی و عدو اخلاقی .
تمرینات بدون هماهمنگی ارشاد از خرداد ماه شروع شد در دبستان سعادت بوشهر . پایان قسمت اول