تبليغاتX
یاد داشت های فرازو
درباره زندگی و خاطرات کیش براتون قبلا نوشته بودم،اما کم .

مو یه پنج سالی توی کیش زندگی کردم و مدیریت خانه هنر و موسیقی کیش رو به عهده داشتم.

کاری که کرده بودم،تشکیل گروه موسیقی بومی کیش بود و آموزش موسیقی به کودکان و اجرای موسیقی بوشهر.

قبلا در این باره یکمی توضیح داده بودم.

 امروز یکمی درباره گروه موسیقی بومی کیش و خاطراتش مینویسم ولی موضوع اصلی  خاطره بازیگری مو در چند تا فیلم در کیشه.

یه تعدا از بچه های بومی کیش که یکشون عود میزد به نام حسن دادمراد و حیدر و فیصل و چند تای دیگه که نوازنده های خوبی هم بودند اما ارگانیزه نبودند دور هم جمع کردم و هماهنگشون کردم و هر هفته اجرای زنده براشون ترتیب داده بودم.هر روز صبح تا بعد از ظهر هم براشون تمرین گذاشته بودم که منظم تر باشن و اصول حضور روی صحنه و بعضی مسایل ساده که رعایت نمیکردند هنگام اجرا بهشون یاد آوری میکردم.

خوشحال بودم که یک مرکزی رو اداره میکردم که موزسین های محلی حقوقی دارند و منسجم و مرتب میتونن کار کنن.رییس سازمان منطقه آزاد آقای یزدانپناه و معاونش شهرداد میرزایی هم خیلی از این کار حمایت میکردند.

مشکلی که با این بچه های داشتم نامنظم بودنشون بود .به هر صورت گروه تشکیل شد و چند تا از بچه های بوشهر هم با سازهای ضربی بوشهری با هاشون همنوازی میکردند. بعد از مدتی یک سبک جدید درست شده بود که تلفیقی از موسیقی هرمزگان و بوشهر شده بود.برای بچه های بوشهر مثل حبیب مفتاح و محمود بردک نیا فرصت خوبی بود و در این مدت با سازهای ضربی هرمزگان بخوبی آشنا شدن و همچنین برای نقیب که اون موقع چهار پنج سال بیشتر نداشت و علاوه بر آشنایی با سازهای ضربی بوشهر با شیوه نوازندگی سازهای هرمزگان نیز آشنا شد.بچه های کیش هم، با موسیقی و سازهای بوشهری و شیوه نواختن این سازها آشنا شدن.

همه بچه بجز مو پیششرفت خوبی داشتند در زمینه موسیقی ،مو بیشتر وقتم صرف کارهای اداری شده بود،اما مرتب هم اجرا میکردم ولی به نظر خودم پیشرفت نداشتم.

یه روزی پدر فیصل که مرد میانسالی بود ،اومد دفتر و شروع کرد به درد دل، که بیکارم و مربی فوتبال هستم و ...

آدم بسیار جالبی بود،اما خیلی منفی باف.با تمام سازهای و ترانه های هرمزگان آشنایی داشت و پدرش هم بابا زار بود و عکسش در کتاب اهل هوا ساعدی هست.موسیقی چیز جدی براش نبود و از کیش هم دلش خون بود،میگفت یه روزی اینجا خالی از سکنه میشه و موشها در مغازه ها جولان میدن و میشه مثل شهر زلزله زده و همه ورشکست میشن و اینجا رو ترک میکنن.مثل تمام هرمزگانی ها به تهرانی ها میگفت سر حدی ، میگفت نباید به سر حدی ها اطمینان کنی و میونه خوبی باهاشون نداشت.

شش هفتا بچه داشت و بیکار در جزیره کیش،با حقوقی که فیصل میگرفت و کارگری مادر فیصل در یکی از هتل ها زندگی میکردند.بهش پیشنهاد دادم بیاد پیش ما کار کنه و با بچه ها اجرا کنه.

اومد و مشغول شد،اما بچه ها همیشه باهش مشکل داشتند.

بگذریم مدتی بعد هم دایی فیصل اومد و اونم موسیقی هرمزگان رو خوب میدنست و اونم مشغول شد.

تعداد بچه ها هی زیاد میشد اما بودجه ما محدود،مو هم دلم میخواست هر کی که علاقه به کار موسیقی داره دور خودم جمع کنم.بچه های بوشهر هم مرتب برای اجرا دعوت میکردم و حبیب مفتاح هم ثابت همیشه در کیش بود،اما حدود پنج شش نفر دیگه هم همیشه از بوشهر دعوت میکردم.

بیشتر سعی مو دادن اعتماد به نفس به بچه ها بود و سعی داشتم متوجه این موضوع بشن که کار با ارزشی میکنن و خودشون رو دست کم نگیرین و خود باور باشن همون موضوعی که همیشه نقطه ضعف هنرمندان موسیقی محلی بوده و هست. تااینجا مربوط به گروه کیش بود که به داستان بعد ارتباط داره اینجا داشته باشین تا برم سر داستان خاطره بازیگری توی سینما در جزیره کیش.

یه روزی از موسسه توسعه سیاحتی کیش باهام تماس گرفتن و مدیر موسسه مهندس غریب گفت که برم دفترش.رفتم اونجا ،غریب مو رو به یه آقای مو سفیدی معرفی کرد و براش توضیح داد که شنبه زاده موسیقی جنوب کار میکنه و چنین و چنان.اون آقا هم دست داد و خودش رو معرفی کرد و گفت من بهرام بیضایی هستم و تعریف شما رو شنیدم از دوستان و مهندس غریب و برای بازیگری در فیلمم میخوام از شما استفاده کنم.

مو فقط یه فیلم از بیضایی دیده بودم "باشو غریبه کوچک"همین و بس ، متاسفانه مو هیچ مطالعه ای در باره سینما و سینمای ایران و بیضایی نداشتم به همین دلیل  زیاد هم هیجان زده نشدم از این پیشنهاد .اما خیلی هم شوت نبودم و میفهمیدم که بیضایی رو خیلی میشناسنش و براش زیاد احترام قائل هستن توی سینمای ایران. و یه چیزی مثل شجریان میمونه توی موسیقی ایرانی که هرکی میخواد بگه من موسیقی جدی گوش میکنم و آدم فهمیده ای هستم میگه شجریان گوش میکنم و بیضایی هم همینطوره هر آدمی که میخواد بگه یه چیزی میفهمم و سینما میدونم و روشنفکر هستم میگه بیضایی و خلاصه بیضایی فرست گلاسه و برای افه اومدن و کلاس گذاشتن وسیله بسیار خوبیه و اگر توی فیلم بیضایی بازی کنم  حتی اگر چیزی هم از سینما نفهمم الکی معروف میشم.

ازـآقای بیضایی پرسیدم چرا مو انتخاب کردین،گفت دنبال یکی میگردم که موسیقی جنوب بنوازه و سیاه چهره هم باشه.

فهمیدم که زیاد هم بخاطر سعید شنبه زاده بودنم ازم دعوت نشده و اصلا بیضایی سعید شنبه زاده نمیشناسه و فقط  و فقط بخاطر رنگ پوستمه و نوازنده بودنمه و توی جنوب هم که نوازنده سیاه کم نیست.بازم خدا را شکر این سیاه بودن در ایران یه جایی به دردم خورد.به هر صورت موافقت کردم و گفتم اینم یه تجربه ای وچه بهتر که با کسی مثل بیضایی باشه  .

بیضایی گفت باید یه سر برم تهران برای یه کارایی و تلفن خودش و دستیارش داد و گفت تا قبل از این تاریخ هر وقت اومدی تهران با من یا دستیارم تماس بگیر. مو هم گفتم باشه.

یه هفته بعد دوباره از موسسه توسعه سیاحتی تماس گرفتن و گفتن تمام موزسین های گروهتون توی دفتر باشن با یک گروه گارگردان میخواییم بیام اجرای شما رو ببینیم.

با بچه ها تماس گرفتم و همه اومدن دفتر،مهندس غریب رییس موسسه و محسن مخملباف،ناصر تقوایی،ابوالفضل جلیلی،محمدرضا شریفی نیا،رخشان بنی اعتماد و شوهرش،و جمشید بایرامی ،اومدن دفتر و ما هم اجرا کردیم.

خیلی براشون تازگی داشت نوع اجرای ما و حرکت و رقص با موسیقی و انگار یه چیز جدیدی کشف کرده باشن و ذوق زده شده بودن و همه خیلی زود صمیمی شدن و بعد از اجرا همه مو رو  به اسم کوچک صدا میزدن و سعید سعید در گرفته بود.

مو خیلی خوشحال بودم از اینکه اجرای ما توی محیط کوچک دفتر کار خیلی برای اونا جالب بوده ،اما از فکر اونا خبر نداشتم و نمیفهمیدم چه خوابی برای ما دیدن که زود صمیمی شدن.

مو رفتم تهران ،با بیضایی تماس گرفتم،رفت رو پیغام گیر،بعدش با دستیارش به نام صلاحمند  تماس گرفتم و او گفت آقای بیضایی رفته اروپا اما درباره شما به من گفته و بیاید به این آدرس برای تست.

گفتم چه تستی،گفت تست بازیگری،گفتم مو بازیگری نکردم و چیزی از بازیگری نمیدونم که حالا بخوام تست بدم.گفت شما نگران نباشید.

مو رفتم اونجا ،یه عکاس اونجا بود به نام سخایی و خودش یعنی صلاحمندو یه زنی که ظاهرا طراح لباس بود و چند تا لنگوته و چفیه رنگارنگ از بندر خریده بود و هی میداد به مو و سخایی هم عکس میگرفت.لنگوته می انداخت رو سرم و چفیه می بست دور پام،بهش گفتم خانم برعکسه لنگوته مال دور پان و چفیه مال دور سر،اما خانم حالیش نبود و میخواست طرحی نو داشته باشه ،مو گفتم باشه هر چی شما میگین.شایدم این مدل مال تهرونه و مدل روشنفکری و کارهای جدیده.

بعدش فیلم گرفتن شروع شد،صلاحمند یه کتابی رو سرم گذاشت و گفت راه برم با کتاب رو سرم تا ازم فیلم بگیره.مو راه رفتم اما از اونجایی که مو موقع راه رفتن به چپ و راست لنگر میدازم و در حقیقت موقع راه رفتن هم میرقصم ،کتاب می افتاد و صلاحمند میگفت توی سینما نباید اینطوری را بری.

توی دلم گفتم مو خو نیومدم دنبال سینما که راه رفتنم بخوام عوض کنم این سینمان که اومده دنبال مو حالا هم یه فکری بکنه این سینما .ازم میخواست مثل چندل(تیر برق)راه برم.

ادامه داره

+ نوشته شده در Thu 15 May 2008ساعت توسط فرازو |

در قسمت قبلی نوشتم که کنسرت یکساعته ما در چین به درازا کشید و تماشاچیان و مسولین برنامه تقاضا میکردند که برنامه طولانی تر بشه.بعد از اجرا و تقاضای مجدد و باز اجرا،پیشنهاد دادم که تماشاچیان سوال کنند و مو پاسخ بدم،این پرسش و پاسخ هم تقریبا یکساعتی طول کشید و مو سعی کردم که علاوه به پاسخ به سوالات مطالبی که از نظر مو مفید بود  در باره موسیقی بوشهر براشون توضیح بدم.

بعد از تمام شدن کنسرت و پرسش و پاسخ اومدیم سازها رو جمع کنیم که  مسولین برنامه بهم  گفتند که از کل فستیوال فیلمی دارن تهیه میکنن و چند دقیقه باید درباره موسیقی بوشهر جلوی دوربین حرف بزنم و چند قطعه کوتاه هم اجرا کنم.مو هم قبول کردم.

پیش خودم گفتم ،حالا که مو این همه راه اومدم چین بزار هر چی دارم و ندارم براشون  بگم و بزنم .

حقیقتش معلوم بود که تازه کارن و ذوق زده،مو هم میخواستم باهاشون همکاری کنم.

با اینکه خستگی دمارم در آورده بود،اما یه مطلبی هست که موسیقی ما ناشناختن و باید از هر فرصتی برای معرفی این موسیقی استفاده کنم.

ظبط هم تموم شد و راهی لژ شدیم.حالا عکس گرفتن تماشاچیا توی راهرو مسیر لژ شروع شد.

عکس میگرفتن و ذوق زده و میخندیدن،اصلا این چینیها از ترک دیوار هم خندشون میگرفت.شایدم رو مو میخندن،اما نه اینا همش میخندن و از همه چیز خندشون میگیره.

رفتیم توی لژ مسئول فستیوال اومد ،به همراه یک فرد دیگه،اون فرد رو معرفی کردن و گفتن که ایشون از آهنگسازهای چینیه و رییس کنسرواتوار شانگهای.دستی دادیم و گفتم خوشبختم.بعد از تعریفی که از کنسرت کرد و خسته نباشید،گفت که دلش میخواد یک ساز نی انبان داشته باشه و قیمتش چنده.

خرید و فروش چیز خوبیه اما جا داره و مکان،با تجربه ای که مو دارم فروش ساز برای یک موزسین در هنگام کنسرت اصلا چیز جالبی نیست،خیل ساده تر بگم خیلی بی کلاسیه.یه مرتبه شخصیتت عوض میشه و میشی یه فروشنده ساز،البته فروشندگی ساز بد نیست ولی آدم وقتی میره کنسرت باید یک موزسین باشه نه فروشنده.

یک نی انبونه بسیار خوب داشتم که اضافی با خودم برده بودم،در آوردم از کیف و گفتم که این به عنوان هدیه میتونید داشته باشید،عامو چینی هم خوشحال شد و تشکری کرد و نی انبونه گرفت و بعد رفت و چند دقیقه بعد برگشت و  سی دی  کارش رو بهم هدیه داد و اقعا کارش جالبه و ارزش داشت که یک ساز بهش هدیه بدم.

رفتیم هتل و خواب و استراحت.فرداش از صبح بیکار بودیم و ساعت ۱۲ شب پرواز داشتیم به پاریس.

تموم روز رفتیم با نقیب خرید،میگفتن چین ارزونه،اما مو ارزونی ندیدم،شایدم هنوز پولدار نشدم ،بخاطر همین تقریبا همه چیز گرون بود.

اما سی دی و دی وی دی خیلی ارزون بود و تموم آثار چاپلین و کوروساو و گودار به اضافه کلی سی دی موسیقی خریدم.

توی بازاری که اجناس سنتی میفروختند همش باید چونه میزدی و بعد از کلی چونه زدن بازم کلاه سرت میرفت.

شانگهای شهر بی در و دروازه ای بود مثل تهران و خارجی هم واقعا خارجی بود و غریبه،توی بازار دیگه از محبت و مهمانوازی مسولین جشنواره خبری نبود و ما توریست بودیم و باید جیبمون خالی میشد.

اگر میخواستن سر کیسه ات کنن انگلیسی مثل بلبل حرف میزدن،اما اگر ادعای حقت کنی و اونا باید سرویسی به تو بدن زبان یادشون میرفت و چینی میشدن.

روزی که رسیدم و رفتیم برای اجرا با برخورد مسولین جشنواره ،گفتم کاشکی یک هفته ای میموندیم،اما وقتی رفتم بازارش،لحظه شماری میکردم که برگردیم و گفتم دو روز هم زیاده توی این شهر بمونی.

توی بازار نمیتونستیم راحت راه بریم و هی  دکون دارا  دستمون میکشیدن و بزور میخواستن ببرنمون توی دکون.یا دستفروشها که ساعت تقلبی میفروختن دنبالت راه می افتادند.

عاجز بی جز شدیم و بقول بوشهریها جگرمون او (آب) شیر   قهوه   شد.

به هر صورت سفر خوبی بود و دنیا دیدن بعض دنیا ندیدنن.

از چین هم که برگشتیم میخواستیم بریم سوئد که نشد ،اما به جاش رفتیم آلمان شهر کلن و سه روزی با بچه هام رفتیم گردش و استخر.بچه هام از آلمان خیلی خوششون میاد خصوصا از استخر های اونجا.

اما هیچی مثل دریای بوشهر نمیشه،با بچه ها محل تابستون شنا تو دریا  ،هندونه های که میخواستن صادر کنن با لنج به کشورههای عربی ،اونایی که ترک داشت به دریا میرختن، و ما هم از آب میگرفتیم و با بچه ها میخوردیم، و یذله میکردیم و پوست هندونه تو سر هم میزدیم.

+ نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت توسط فرازو |

روز پنجشنبه صبح رفتیم به شهر لیل در شمال فرانسه برای اجرا در فستیوال موسیقی لیل.

از کشورههای مختلفی در این فستیوال حضور داشتند.هند ،کلمبیا،انگلیس،برزیل و ...

کنسرتها در چندین سالن مختلف اجرا میشد.مو و نقیب اجرامون ساعت ۸ شب بود.

از اونجایی که در کنسرت قبلی در کشور تونس حالم بد بود و نتونستم کنسرت رو کامل اجرا اجرا کنم،در این اجرا انرژی عجیبی داشتم و خوشحال بودم که سالم هستم و سر حال،واقعا این سلامتی عجب نعمتیه.یکساعت و ربع ساز زدیم و رقصیدم.دلم میخواست کنسرت تمام نشه و همینطور بزنم و برقصم.

بهترین لحظه توی کنسرتها آخر برنامه است که هیجان مردم رو میبینی و با تمام انرژی تشویق میکنند و تقاضای اجرای مجدد میکنن و همینطور بعد از اجرا که با شوق به طرف آدم میان و خسته نباشی میگن.

میدونی ،مثل این میمونه که یه مقدار پولی در یک حساب پس انداز بزاری و بعد از یکساعت صد ها برابر پولی سود بهت برسه،البته تبادل انرژی مثبت رو نمیشه با پول مقایسه کرد.یکساعت انرژی مثبت در کنسرت خرج کنی در پایان کنسرت اندازه یکسال انرژی مثبت میگیری از مردم و نئشه میشی.

بخاطر همینه که از موزسینهایی که مواد مخدر مصرف میکنن خوشم نمیاد و یا هنرمندایی که با زور مشروب روی صحنه میرن،واقعا نمی فهممشون،چون انرژی که آدم از تماشاچی میگیره از هر موادی توی این دنیا قوی تره.

اما یه چیزی همیشه فراموش نمیکنم که فقط برای اینکه تشویقم کنن ساز نزنم و نرقصم،تشویق مو زمانین که چهره پر نشاط تماشاچی بعد از اجرا میبینم ،دلم شاد میشه.

اجرای لیل تموم شد و شب توی هتلی در اونجا خوابیدیم .صبح زود به طرف ایستگاه قطار رفتیم که با قطار بریم به فرودگاه شارل دوگل و پرواز کنیم به چین.

واقعا حمل ونقل در این فرانسه نعمت بزرگیه .با قطار از لیل مستقیم به فرودگاه رفتیم .

با شرکت هواپیمایی شرق چین پرواز کردیم.هواپیماش مثل ایران ایر بود،شاید تنها فرقی که داشت مهمون دارای زنش روسری نداشتن.از صحفه تلویزیون جلو مسافر و سرگرمی توی پرواز خبری نبود.

یازده ساعت پرواز ،روز سوم مه ساعت ۹  صبح رسیدیم. از فرودگاه مستقیم رفتیم اپرای شانگهای محل اجرای برنامه برای  صدابرداری،ساعت  حدود ۱۰ رو شروع کردیم به تست صدا .حدود ساعت ۱۴ رفتیم به هتل ،مو نفهمیدم چطور خواب برد،یعنی تقریبا غش کردم و تا ساعت ۱۸ خوابیدم.

اجرا ساعت ۲۱ بود.

چینیها خیلی سخت ارتباط برقرار میکنن و معمولا زبون دیگه رو به سختی حرف میزنن. اما از شانس ما افرادی که مسول برگزاری فستیوال بودند،بسیار آدمهای گرمی بودند و انگلیسی هم خوب حرف میزدند.مترجم جوان ما هم ، هم انگلیسی و هم فرانسه بخوبی حرف میزد.

قبل از اجرای ما یک کلیپ از کارهای ما تهیه شده بود که در سالن نمایش داده شد و به زبون چینی هم توضیحاتی به مردم داده شد.

اجرای ما قرار بود یکساعت باشه.

حاجیونی نی جفتی،چوپی بوشهری،شکی بعدش هم نی انبونه زدم و چوپی چهار دستمال رقصیدم بعد از اون تکنوازی نقیب و بداهه نوازی روی ریتم های بوشهری،با یک ساز جدیدی که یک از دوستان برام درست کرده و کلارینت ساده ای قطعات مثنوی و شروه و شام غریبان زدم و بعد از اون حاجیونی نی انبونه و بندری با رقص. بعدش یذله هل جم بیسا و هلل یو هل یوسا به مردم یاد دادم و همه با هم یذله خوندیم،

وقتی چینی ها یذله جوبم میدادن کیف میکردم.

ترانه سمرایا بهشون یاد دادم و با هم خوندیم و در آخر سر بهشون یاد دادم چطور کل بزنن.

تماشاچی های چینی خیلی ذوق زده شده بودند،مو هم خیلی خسته بودم،اما چینی ول کن معامله نبید. باز موسیقی میخواست، حالا دیگه کل زدن هم یاد گرفته بیدن .

مو هم دوباره نی انبونه باد کردم و زدم و رقصیدم،بازم ول کن نبودند.

دیدم نه عامو اینا تا صبح هم بزنی همینطور بیشتر میخوان،مو هم از چهار دنگم عرق میرخت و خرد و خمیر شده بیدم ،بعد از یازده ساعت پرواز یکساعت و نیمی ساز زدن و خوندن و رقصیدن دیگه جون نداشتم.

میکرفن گرفتم و گفتم که خیلی خوشحالم که در چین هستم و .... و رفتم تو حرف زدن و بقول معروف ور زدن

معمولا موزسینها کم که میارن شروع میکنن به حرف زدن ،مو کم نیاورده بیدم ،داشتم هلاک میشدم  ،گفتم اگر سوالی دارن در باره موسیقی و سازها و رقص خوشحال میشم جواب بدم.مترجم هم ترجمه کرد و سوال شروع شد.

خانم یا آقایی که شما باشین ،اومدیم ابروش درست کنیم چشمش کور کردیم.حالا دیگه سوال تموم نمیشه،سالن ششصد نفره همه سوالشون گرفته،حالا بیو و درستش کن،

تا اینجا داشته باشین تا بقیه داستان چین بعدا سیتون تعریف کنم. 

 

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت توسط فرازو |

فردا باید برم لیل در فستیوال موسیقی لیل کنسرت دارم و پس فردا هم عازم شانگهای چین  هستم.

قرار بود برای کنسرت شانگهای حبیب مفتاح هم با ما بیاد اما کار ویزاش دیر شد و نشد که بیاد.

توی ماه گذشته از این سفارت به اون سفارت برای ویزا علاف بودم.فکر کنم بعد از بازنشستگی  آژانس مسافرتی و امور ویزا راه بندازم. آدرس تمام سفارت خونه ها و چیزای که برای ویزا میخواد از حفظ شدم.پاسپورت ایرانی داشتن مزیتش اینه.به هر دهاتی در دنیا بخوای مسافرت کنی ویزا میخوایی.

تنها جایی که مو ویزا احتیاج ندارم ایرانه که اونم نمیتونم سفر کنم.خیلی جالبه.تازه هر کشوری هم که سفر میکنم کلی پلیس کنترل پاسپورت معطلم میکنه و باور نمیکنن که ایرانی هستم.باید تاریخ مهاجرت افریقایی یان به ایران رو براشون توضیح بدم و کلی داستانهای دیگه که ایران کشور بزرگیه و همه رنگ و نژاد توش هست و همه با هم برادرن و رنگ پوست سیاه هم در ایران هست و اصلا وقتی سیاه در خیابون راه میره کسی بهش نمیگه تبلیغ واکس شفق و از این داستانها براشون میگم تا  آخر سر بهم میگن "ول کام".

توی یه سفر که از زوریخ به تورنتو پرواز داشتم،پلیس واقعا باور نکرد که ایرانی هستم و کار به جای باریک کشید و نزدیک بود از پرواز جا بمونم،تا اینکه زنگ زدن و یک افسر پلیس ایرانی الا اصل سویسی اومد و سلام علیکی کرد و بعد از تست زبان فارسی مطمئن شدن که ایرانی هستم و گفتن سفر خوشی داشته باشی.

حالا فکرش کن اگه اهل تبریز بودم و زبون مادریم ترکی بود و سیاه هم بودم چه خاکی توی سرم میکردم با این پاسپورت ایرانی.

این از داستان پاسپورت .

خیلی وقته که دلم میخواد یه سری برم آلمان شهر هانوفر ،میگن اونجا بوشهری زیادن،بوشهر که نمیتونم برم حداقل برم یه جایی که بوشهری زیادن تا دلم واز بشه یه خورده.

میگن شهردار هانوفر هم آلمانی با لهجه بوشهری حرف میزنه،مو شنیدم اما ندیدم،باید رفت و دید.

ها راستی یه خاطره هم از این همشهریها  یا هموطنا که ایمیل میزنن  از اینطرف و اونطرف براتون بگم و برم پی کارم.

هرزگاهی از کشورهای مختلف ایمیل میرسه که آقا اگه اینجا اومدی با ما هم تماس بگیر و بگو کجا کنسرت داری ببینیمت خوشحال میشیم و از این داستانها.

داشتم میرفتم دبی گفتم به دوستانی که از دبی تماس گرفته بودن تماس بگیرم و بگم دارم میام.

بعدا گفتم بزار سورپرایزشون کنم و از دبی بهشون زنگ بزنم و یا ایمیل بفرستم.

چند تا ایمیلی که فرستادم تقریبا همه جوابها این بود که ما الان در سفر هسیتیم و دبی نیستیم. دو تا تلفن هم بود که یکیش گفت آقا این چه وقت کنسرت گذاشتن توی دبی ما الان گرفتاریم و بعد سوال کرد تا کی هستی دبی و بعدش گفت چرا زود داری میری یه چند روز دیگه بمون چون متاسفانه تا روزی که اینجا هستی گرفتارم و بعدش آزاد میشم .

کنسرتی که توی دبی داشتیم توسط یک بانک خصوصی ارگانیزه شده بود و تماشا چیان همه دعوتی بودند و به حساب خودشون وی آی پی ،محل اجرا سالن کنسرت  جمیره بیچ هتل بود.تمامی شرکت کنندگان میبایستی با کت و شلوار و کروات حضور پیدا میکردند.

یه  دوست دیگه که  خیلی علاقه به کار مو داره باش تماس گرفتم و گفتم برات دعوتنامه میزارم ،و یادآوریش کردم که باید با کت وشلوار کروات باشه،گفت که کت شلوار نداره و باید بره دنبالش گیر بیاره و به مو هم سایزش رو داد تا مو هم دنبال کت و شلوار بگردم براش از دوستان و آشنایان.میگفت توی عمرش کت و شلوار نپوشیده ولی حالا بخاطر مو میپوشه ،کلی منت سرم کذاشت که میخواد کت و شلوار بپوشه و میگفت هر کس دیگه بود قبول نمیکرد.و بعدم گفت که کت وشلوارش رنگ شاد باشه لطفا.

مو هم بخاطر اینکه یکی از طرفداران پر و پا قرص که تا حالا ندیدمش رو از دست ندم ، کارم توی دبی تلفن زدن شد و دنبال کت و شلوار گشتن برای هوادار. سرتون درد نیارم ،مو اومدم جواب ابراز علاقه دوستان بدم اما تنها چیزی که نصیبم شد قبض تلفن هتل بود که بابت تماس با هواداران گرفتم.

همه رقمیش دیده بودم اما این رقمیش دیگه نه،این از شانس مو.تازه همه هم بلا استثنا سی دی و دی وی دی مجانی میخوان.

اینطوری هم میگنا:"استاد سی دی و دی وی دی که فراموش نکردی با خودت بیاری،تمام دوستان ما و قوم خویشا تا فهمیدن که من با شما رابطه دارم ،گفتن که حتما یه سی دی ازتون بگیرم که همه کپی کنن".

از اینجا فرق نوازندگان و خوانندگان پاپ رو با نوازندگان و خوانندگان سبک هایی مثل سبک ما فهمیدم.

در سبک پاپ طرفداران برای هنرمند به دنبال کت و شلوار میرن اما توی سبک هایی مثل سبک ما ،ما باید برای راضی نگه داشتن هواداران دنبال کت و شلوار هم براشون باشیم.در سبک پاپ تماشاچیان اسم تمام نوازندگان رو بلدن و در سبک ما، ما هنرمندان  اسم تمام تماشاچیان رو.

+ نوشته شده در Wed 30 Apr 2008ساعت توسط فرازو |

مو موسیقی و رقص بوشهر کار میکنم،البته مو تنها نه خیلی های دیگه هم هستند اما خودشون خبر ندارن.

حالا این موسیقی  و رقص بوشهری اصلا چه هست که مو کار میکنم و با این داستان هی سفر میکنم و به حساب نمایش در میارم و یا کنسرت میدم.

از شما چه پنهون اصلا توی فرهنگ بومی بوشهر  چیزی به نام موسیقیدان یا موزیکی یا موسیقی وجود نداره.

حتما میگن مگه میشه ،یک لحظه مهلت بدین براتون داستان مفصل تعریف میکنم و میگم که اشکال از کجا شروع شده که داستان به اینجا کشیده شده.

توی فرهنگ ما وقتی حرف از موزیک میشه منظور موسیقی نظامییه و موزیک یا طبل و موزیک و موزیکی به کسی گفته میشده یا میشه که در دسته موزیک نظام نوازندگی کنه،و زمانیکه حرف از موسیقی میشه و یا موسیقی دان منظورشون موسیقی کلاسیک غربی یا ایرانیه و افرادی که سازهایی مثل تار وسه تار و یا پیانو و گیتار میزنن و خوانندگان این سبک موسیقی.

تا اینجا دیدین که وقتی از موزیک و موسیقی در فرهنگ مو صحبت میشه منظور مردم موسیقی خودشون نیست و برای موسیقی بومی از واژهای مختلفی استفاده میکنن که با دنیا موسیقی زیاد ربطی نداره.

البته اگر به یه بوشهری در قدیم و یا در حال حاضر گفته بشه موسیقی محلی شما،بلافاصله ساز نی انبان و نی جفتی رو معرفی میکنه و میگه موسیقی ما این دوتا سازه ،که این موضوع هم مردم رو به اشتباه انداخته و هم افرادی که خودشون رو موسیقیدان بومی میدونن و افراد دیگه رو از دایره خودشون جدا میکنن.

خوشبختانه مو از زمانیکه که اجرای موسیقی بوشهر رو روی صحنه شروع کردم از این قاعده مستثنی بودم و اولین فردی بودم که تمامی بخشهای موسیقی بوشهر رو روش کار کردم و به روی صحنه بردم و دایره موسیقی بوشهر برای مو روی نی انبان و نی جفتی ختم نشد.

در بوشهر به خواننده که در مراسم مذهبی میخونه موسیقیدان نمیگن و به نوازنده دمام یا بوق و سنج موزسین گفته نمیشه یه شروه خوان رو موسیقدان یا خواننده نمیشناسن و کسی که آوازهای کار یا نیمه رو با مهارت تمام میخونه موسیقی دان نیست.موسیقی دان محلی فقط کسی که موسیقی عروسی رو بنوازه و بعد یک گروه موسیقی درست کنه و چند تا کنسرت بده و این میشه موسیقی دان و موزسین محلی.

این شیوه تفکر باعث شد که بسیاری از نغمات اصیل فراموش بشه و یا با دستکاری و تنظیم های غیر اصولی فرم اصلی اونها بهم خورده بشه،یه مثال براتون بزنم،از اونجایی که گروههای موسیقی بوشهری تفکرشون این بوده که موسیقی بوشهر یعنی نی انبونه هر فرم موسیقی بوشهر رو با زور با نوای نی انبون و نی جفتی میخواستن یا میخوان هماهنگ کنند،مثلا یذله خوانی ،خیام خوانی،عزای سرپایی،نیمه خوانی،و.... در کنسرتهای مختلف و در کاستهای مختلف با نی انبان اجرا کرده یا میکنند در صورتی که در فرم اصلی این آواها ساز نی انبان یا نی جفتی  وجود نداره.

مو برای او.لین بار از شروه خوانان و نوحه خوانان حرفه بوشهری و خورموجی و برازجونی در کنسرتهام سال ۱۳۷۰ به بعد استفاده کردم،اولین کاری که به نام موسیقی بوشهر با انتشارات ماهور کار کردم خوانندگی کار به عهده عبدالرحیم کرمی نوحه خوان بوشهری بود که قطعات بیت خوانی و شروه رو در اون اثر اجرا کرد.

از شروه خوانها توانا مثل محمد فردوس و پولاد اسماعیلی در کنسرتهای داخل و خارج از کشور که داشتم دعوت کردم که با گروه همکاری کنند.که البته طراحی این کارها ساده نبود و مشکلات خاص خودش داشت .

همیشه دلم میخواست که این هنرمندان واقعی به مردم دنیا معرفی بشن و سعی میکردم بهشون بگم که شما هم موسیقیدان هستید و در منطقه ما تعریف درستی از موسیقی ندارند.

متاسفانه در سفرهای خارجی امکان اینکه یکنفر فقط برای خواندن یک قطعه چند دقیقه ای با گروه همراه باشه همیشه فراهم نمیشد ،اما با تمام مشکلات یک سفر عبدالرحیم کرمی در آلمان و یک سفر هم پولاد اسماعیلی در پاریس همسفر گروه شدن و در کنسرت هنرنمایی کردند.

خوشبختانه الان همکاری در گروه ما هستند به نام عبدالله مقاتلی مطلق که به تمامی سبک های آوازی بوشهر تسلط کامل دارند از شروه و بیت گرفته تا نوحه و مصیبت و آواها و نواهای عروسی.در حقیقت یک خواننده موسیقی بوشهر برای اجرای کنسرت میبایست که تمامی این سبک ها آشنایی داشته باشد .که خوشبختانه عبدالله مقاتلی از پس این کار خوب بر اومده.

به هر صورت یکی از کارهایی که میبایستی انجام میدادم تغییر شیوه تفکر مردم منطقه ام نسبت به موسیقی و موسیقیدان بود و فکر میکنم که بعد از چند سال کار نه  تنها مردم منطقه خودم بلکه افراد دیگر مناطق ایران نیز متوجه این موضوع شدن که موسیقی بوشهر موسیقی بندری نیست و موسیقی بوشهر فقط  اجرای ملودی بندری با نی انبان نیست.هر چند که نی انبان و نی جفتی نقش زیادی در موسیقی بوشهر دارد.

سال گذشته اجرایی در شهرک موسیقی پاریس داشتیم که در این اجرا بیشتر یذله و شروه و سنج و دمام اجرا کردیم.دی وی دی اجرا رو به دبی ارسال کردم تا از طریق دوستان در دبی به ایران برسه،امیدوارم که دی وی دی به دست شما هم برسه و نظرتون رو برام ارسال کنید. 

در باره رقص هم به همین صورت ،در بوشهر رقص فقط به حرکاتی گفته میشه که در عروسی با نوای نی انبان و جفتی اجرا میشه ،و لی به سینه زنان بوشهری  که با مهارت بسیار بالا در رقص، و رقص زیبایی که میکنند هنگام سینه زدن ،رقاص گفته نمیشه،

 به رقص زیبا و هماهنگ جاشوان  هنگام کار   رقص گفته نمیشه .به رقص زیبای زنان هنگام عزای سرپایی رقص گفته نمیشه و برای هر کدوم اسم دیگه انتخاب کردن ،شاید علتش اینه که رقاص کلمه بدیه و زشته که بگن بریم برای فلان امام برقصیم و به همین دلیل میگن بریم سینه بزنیم و درست مثل  بعد از انقلاب که به مرکز موسیقی میگفتن مرکز سرود و آهنگهای انقلابی و یا رقص رو میگفتن حرکات موزون.ویا به موسیقی هارد راک در تهران میگن مداحی.

  خوشبختانه بوشهریها همشون رقاصن و موسیقیدان.

برای مو که این یه شانس بود توی این شهر دنیا بیام و خوشبختانه زود متوجه شدم که توی یکی بزرگترین کنسرواتوار های  رقص و موسیقی دنیا به دنیا اومدم .

اینم یه شانسن که یه جایی دنیا بیایی که همه مردم رقاصن و موسیقیدان زن ومرد و پیر وجون.

+ نوشته شده در Mon 28 Apr 2008ساعت توسط فرازو |

دیروز از تونس برگشتم.متاسفانه در تونس تب شدیدی داشتم و کنسرتم بسیار خوب برگزار نشد.از روزی که به تونس رسیدم حالم بد بود.

فستیوال بسیار خوبی بود .بجز ما یک گروه دیگه هم از ایران در این فستیوال حضور داشت.

از کارشون خیلی خوشم اومد و ترکیب بسیار جالبی بود و نوازندگان بسیار توانایی بودند.سینا جهان آبادی نوازنده کمانچه،پاشا هنجانی نوازنده نی،حسین رضایی نیا نوازنده دف و اشکان کمانگری خواننده.

بسیار کارشون قشنگ و دلپذیر بود.

نقیب توی این سفر شده بود پرستار باباش و توی هتل بابا رو پاشوره میکرد تا تبش بیاد پایین.موقع کنسرت هم یه نگاهش به مو بود و نگران اینکه غش نکنم روی صحنه و یه نگاه به سازش.صحنه تقریبا غم انگیزی بود .خلاصه نقیب هم روی صحنه سنگ تموم گذاشت و هم خارج از صحنه.

نقیب تنها دوستمه که وقتی مریض میشم بیشتر دور و برم میپلکه و حواسش بهم هست.و البته وقتی آدم مریضه یا مشکل داره دوستان هم بهتر میشناسه.

با هر بدبختی بود با زدن یک آمپولی که نفهمیدم چی بود و هنوزم سرم گیجه بعد از دو روز رفتم روی صحنه و بیست دقیقه بیشتر نتونستم اجرا کنم.یاد فیلم لایم لایت افتاده بودم.

بگذریم ،مریضی هم بخشی از زندگیه دیگه،در عوض قدر سلامتی بیشتر میفهمم،دیروز توی رختخواب که بودم به فکر ایران و بوشهر افتادم.یادم اومد که همه چیز اونجا با رقابت توام بود حتی هنر.هنر هم مثل ورزش رقابتی بود . محیط توری بارمون آورده بود که برای اصل موضوع کار نمیکردیم و فقط برای برنده شدن و از رقیب جلو زدن کار میکردیم و اگر رقیبی نبود هم کار نمیکردیم.

همش توی فکر اول شدن بودم بدون اینکه به اصل موضوع توجه کنم .نمیفهمیدم توی دنیای هنر و موسیقی اول دومی معنی نداره و هیچکس  رو نمیشه با کس دیگه مقایسه کرد.

یه چیزایی تازه دارم یاد میگیریم و امیدوارم که به کار ببندم ،باید به تمام هنرمندان دنیا احترام گذاشت و از زیبایی کارشون لذت برد

 اگر وقت اضافی دارم برای نقد کردن، خودم رو نقد کنم و به خودم فکر کنم که چه میکنی و چه میخوایی بکنی و چه کردی .

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 22 Apr 2008ساعت توسط فرازو |

کنسرت های ماه مه گروه شنبه زاده

یکم مه لیل ـ فرانسه

سوم الی پنجم مه شانگهای ـ چین

شانزدهم مه ساونی لو تامپل ـ فرانسه

بیست وچهارم مه مراکش

Concerts de l’Ensemble Shanbehzadeh du mois de mai 2008

 

shabehzadeh no 3.jpg

 

Jeudi 1er mai 2008

à Lille

rens : jeanherve@zamanproduction.com

 

 

du 3 au 5 mai 2008

Shanghaï, Chine

WORDL MUSIC SHANGHAI 2008

 

rens : teddyxu@expo2101.gov.cn

 

 

Vendredi 16 mai 2008 à 20h45

Savigny le Temple, France

 

Dans le cadre des RENCONTRES DE CORNEMUSES d’ILE DE France
CONVERSATION MUSICALE : LA CORNEMUSE SOUFFLE SUR LE MONDE

Rendez-vous du Pôle en Café concert

20 h 45 à l’Espace Prévert.
rens. : 01.64.10.55.10.

 

 

Samedi 24 mai 2008

Rabat, Maroc

Festival Mawazine-Rythmes du Monde

 

http://www.festivalmawazine.ma/Artiste.aspx

 

+ نوشته شده در Mon 7 Apr 2008ساعت توسط فرازو |

Prochain concert de l’Ensemble Shanbehzadeh

 

lEnsemble Shanbehzadeh

au

FestivalInternational L’Orientale africaine

du 17 au 20 avril2008, à TOZEUR, TUNISIE

 

Renseignements

Tél : + 216 71 96 01 58/73 – fax : +216 71 96 34 18

 

+ نوشته شده در Fri 28 Mar 2008ساعت توسط فرازو |

نقدی بر روی کارهای مو در سایت رادیوزمانه نوشته شده. شما هم اگه خواستید نگاهی بندازین و نظرتون رو بنویسید.

 

http://www.radiozamaaneh.com/music/2008/03/post_205.html

 

                                                                           

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت توسط فرازو |

 

جماعت: نمی فهمیم آخرش بریم بدیم یا ندیم؟!

فرازو: چه بدین یا ندین ،لطفا واضح تر بگین.

جماعت : همی "رای" نمیفهمیم بریم بدیم یا ندیم.

فرازو: برین ،اما  نه  نرین

جماعت: عامو ما میگیم بدیم یا ندیم بعد تو میگی برین و بعد میگی نه نرین،مثل اینکه حالت خوب نی.

فرازو: میگم نرین رای بدین.فرقی نمیکنه که شما برین رای بدین یا نرین اینا همش بازین.

جماعت: اختیار داری،ای چه حرفین که میزنی،از تمامی گروهها و احزاب کاندید شدن،اصولگرا،نسول گرا،بچه خوران،خانم بازان،صیغه کنان،اصلاح طلبان،جاکش نصبان،زمین خوران،حرف مفت زنان،

جماعت:البته همه این گروهها به دودسته تقسیم شدن۱ـ اصلاح طلب ها که شامل گروهها و احزاب(اصلاح طلب،جاکش نصب،خانم بازان،زمین خوران و حرف مفت زنان ،قاتلان شیک پوش و بچه خوران) و اصولگراها(اصولگرا،نسول گرا،صیغه کنان،جاکشان بالفطره ،قاتلان بد لباس)

حالا با وجود  این همه گروه و حزب ما نریم رای بدیم.

فرازو: والله چه بگم ،خو عامو برین، حالا که دلتون میخواد برین، برین بدین به

هرکی میخواید بدین ،

اما نه ،ترا خدا نرین،کار درستی نیست دادن به هر کس و ناکس ،

یاد میاد که اولین باری که مردم ایران راضی شدن که بدن و با رضایت کامل دادن ،هنوز دردش و رنجش برای خودشون و بچه هاشون باقی مونده و خاطره خوبی از او دادن ندارن.

 اصل داستان اشکال داره و ما با اصل مشکل داریم.مثل این میمونه که مو یه ماشین خریده باشم و پیشیمون از خریدن بخوام برم پسش بدم ،بنگاه دار چراغش برام عوض کنه یا رینگ اسپرت بزاره براش،ماشین مو موتورش اشکال داره  تو رینگ اسپرت میخوای براش بزاری تا قشنگ بشه آقای اصلاح طلب.داستان این افراد همینه کاکای جونی فقط رینگ و جیگول بینگول ماشینن و موتور همونه که هست.

 حالا هر کی میخواد بره  بده ،اما دم اونایی که گول نمیخورن ونمی دن گرم.

+ نوشته شده در Wed 5 Mar 2008ساعت توسط فرازو |